آمدی جانم به قربانت ولی حالا چراای ماه کنعانی ترا یاران به چاه افکندهاند
در رشته پیوند ما چنگی زن و بالا بیا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چراای ماه کنعانی ترا یاران به چاه افکندهاند
در رشته پیوند ما چنگی زن و بالا بیا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
تیره گون شد کوکب بخت همایون فال مننازنین میبندم این دفتر گذشت آن فصل ما
با نسیمی میروم افسانه گشتم عاقبت
تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
واژگون گشت از سپهر واژگون اقبال من
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
من به چشمان تو سوگند، که دلباختهام
جز تو، هرگز نرود فکر و خیالم زِ جهان!