- به چی فکر میکنی خواهر؟ نگران چیزی نباش همهچی درست میشه.
اسکارلت: میدونی چیه دیشب مهمونی لباس قشنگی پوشیدی تو جمع میدرخشیدی راستی ویکتور رو دیدی؟
سوفیا: آره پس چی فکر کردی با ویکتور دوستم فعلا جدی نشده رابطمون.
اسکارلت: مشخصه استرس داری آخه ناخناتو میخوری.
سوفیا: آره آخه دوست پسرم زیادی دروغ میگه آخه درموردش تحقیق کردم. میگه خانواده پولدار دارم اما دروغ میگه چون خونهی کوچیک و حقیری دارن. تازشم دیشب مهمونی خوش گذشت با ویکتور رقصیدم همیشه بهش میگم صداقت مهمترین چیزه ولی واسش اهمیت نداره دنبال کار گشتی؟
اسکارلت: آره گشتم آبدارچی مدرسه شدم حقوقم خوبه تو این وضعیت کار سخت پیدا میشه. اوف خیلی گرمه.
- تابستونه دیگه خوبه کولر روشن کردم دیزاین خونم چطوره؟
- خوبه محشره فقط باید ویترین رو تو راهرو بذاری. دلم واسه مدرسه تنگ شده کلی دوست داشتیم.
سوفیا: آره معلما سخت میگرفتن این قضیه رو بیخیال از خودت بگو دوست داری تو جمع چطور حرف بزنی؟
اسکارلت: با آرومی حرف میزنم به حرفام نخندی ها آدم درونگرایی هستم. آخه از جمع خجالت میکشم.
سوفیا: خجالت چی داره نوچ خوب نیس کم رو باشی آدم باید اجتماعی باشه.
اسکارلت: ویکتور چه جور آدمیه؟ سیگارم میکشه؟