هرگزدل
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن که دارد با دلبری وصالی
هرگزدل
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
دلبرهرگز
هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن که دارد با دلبری وصالی
همسردلبر
این دلبر اگر رام نشد، دلبر دیگر
دلدار دگر، یار دگر، همسر دیگر
مادرهمسر
ﺳﺮ ﻭ ﻫﻤﺴﺮ ﻧﮕﺮﻓﺘﻢ ﮐﻪ ﮔﺮﻭ ﺑﻮﺩ ﺳﺮﻡ
ﺗﻮ ﺷﺪﯼ ﻣﺎﺩﺭ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﭘﯿﺮﯼ ﭘﺴﺮﻡ
ﺗﻮ ﺟﮕﺮ ﮔﻮﺷﻪ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﺮ ﺑﺮﯾﺪﯼ ﻭ ﻫﻨﻮﺯ
ﻣﻦ ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻫﻤﺎﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﺟﮕﺮﻡ
باغیمادر
تو را آنگونه میخواهم که باغی باغبانش را
شبیه مادر پیری که میبوسد جوانش را
قفسباغی
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
قفسباغی
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید
قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید
آبقفس
پرستویی که با تو هم قفس باشد، نمیترسد
بدزدند آب و نانش را، بگیرند آسمانش را
شیرازآب
شیراز و آب رکنی و این باد خوش نسیم
عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است