تاریخ‌نگار میزگرد ترس

گربه چکمه پوشگربه چکمه پوش عضو تأیید شده است.

مدیر آزمایشی‌تالار کافوارتز+شایعه‌نویس+رهبر گرگینه
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
رمان‌خـور
نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,253
پسندها
پسندها
6,197
امتیازها
امتیازها
388
سکه
2,896
به میزگردترس خوش اومدید .
اینجا مکانیه که علاقه مندان به رسیدن آدرنالین تا حد انفجار دور هم جمع میشن . گرگینه ها، خون آشام ها ،جادوگران و حتی موگول ها(انسان های عادی) روایات و داستان های از خودشون میگن . ورود برای موگول ها آزاده ولی خروج دست هیچ کس نیست ، میزگرد ترس میتونه یک طرفه باشه ، پس اگر ضعیف و ترسو هستی همین الان هشدار میدم از اینجا برو ، اگر هم فکر می کنی شجاع هستی یک گوشه توی تاریکی بدون صدا بشین و به صدای محافظان تاریکی گوش بده ‌
.
 
بابایاگا جادوگر ترسناک روس
بابا یاگا در اساطیر اسلاو و روسی، یک جادوگر افسانه‌ای و یکی از معروف‌ترین چهره‌های اسطوره‌ای ادبیات قومی روس است که در بسیاری از قصه‌ها و افسانه‌های جهان حضور دارد. او به مدت چندین قرن در سراسر شرق اروپامورد وحشت مردم، به خصوص کودکان بود و به صورت جادوگر هولناکی درآمد و تجسم مرگ شد. شخصیت مشابهی را نیز می‌توان در آلمان و در میان یونانی‌ها، فنلاندی‌ها و مردمان بالتیک یافت. این شخصیت رااسلاوهای جنوبی، شرقی و غربی همگی می‌شناسند. نامبابا یاگا از دو بخش تشکیل شده‌است. در بیشتر زبان‌های اسلاوی بابا به معنی «مادربزرگ یا پیرزن» است. در برخی از داستان‌ها او دارای دو خواهر بزرگتر است که آن‌ها نیزبابا یاگا نامیده می‌شدند. بابا یاگا ظاهری همیشه پیر، با موهای خاکستری و چهره‌ای ترسناک و نفرت‌انگیز داشت. همچنین از او به عنوان بابا یاگای پا استخوانی یاد می‌شود، زیرا ظاهر لاغر و استخوانی او به یک اسکلت شباهت دارد. بر اساس افسانه‌ها، کلبهٔ این پیرزن با نام ایزبوشکا بر روی پاهای جوجه‌ای عظیم‌الجثه قرار دارد. شوهر یا معشوق در زندگی او نقشی ندارد، اما مادر چندین دختر است. شیوهٔ جابه‌جا شدن او منحصر به فرد است. او پاهای خود را در یک هاون قرار می‌دهد و با استفاده از دسته هاون به عنوان پارو با سرعت زیاد به پیش می‌رود و با یک جارو رد پای خود را پاک می‌کند. ورودش با یک باد توفانی اعلام می‌شود که یادآور استفاده از باد به عنوان وسیلهٔ نقلیه توسط موجودات شیطانی است.

شخصیت قدیمی‌تر او همپایه ایزدبانوی بزرگ، ماتی، سیرا، زملیا بود و با این پایگاه، او ایزدبانوی حامی زنان و زایمان بود؛ او در مقام یک جادوگر نیز گاهی مهربان و بخشنده بود. بر طبق تک‌واژشناسی باور عامیانه ولادیمیر پراپ، بابا یاگا عموماً به عنوان شخصیتی است که به قهرمان اصلی داستان کمک می‌کند یا نقش ضدقهرمان را دارد و حتی ممکن است در هر دو نقش ظاهر شود، اما اغلب قصه‌هایی که بابا یاگا در آن‌ها حضور دارد، با انسان‌ها به دشمنی برمی‌خیزد. به طور مثال در قصه‌ها قهرمان داستان به عنوان مردی جوان و در جستجوی عروس، از بابا یاگا درخواست کمک می‌کند و او سمت و سوی درست را به قهرمان نشان می‌دهد.
 
شیطان در جنگل
این داستان درباره یک پسر جوان بومی آمریکایی است که در یک شب هنگام رانندگی به خانه، با یک رویداد ترسناک روبرو می‌شود. این حادثه واقعی برای کاربری به نام navajojoe اتفاق افتاد زمانی که او فقط یک کودک بود.

یک شب سرد دسامبر بود و من فقط یک بچه بودم. هیزم‌ها رو به اتمام بود و مادربزرگم می‌دانست که تا صبح دوام نمی‌آورند. او از عمویم خواست تا مقداری دیگر از کوه‌ها بیاورد. عمویم مرا با خودش برد و با وانتش راه افتادیم.

داستان ترسناک شیطان در جنگل

او هیزم‌ها را خرد کرد و من سریع آن‌ها را روی هم چیدم. تا زمانی که کارمان تمام شد، خورشید غروب کرده بود و وانت نصفه پر از هیزم بود.

در راه بازگشت، خورشید از آسمان ناپدید شد و هوا بسیار تاریک شد. ما در حال رانندگی در یک جاده خاکی بودیم که از میان جنگل می‌گذشت. سرم را به پنجره تکیه دادم و به سایه درختان نگاه کردم که با سرعت از کنارمان می‌گذشتند و ستارگان بالای آن‌ها می‌درخشیدند.

ناگهان، احساس وحشتناکی به من دست داد که انگار کسی ما را زیر نظر دارد. موهای پشت گردنم سیخ شد و مورمور شد. عمویم نگاه عجیبی در چهره داشت و مستقیم به جلو خیره شده بود.

در همان لحظه، صدای ضربه ضربه به پنجره پشت سرم شنیدم.

خواستم برگردم، اما عمویم ناگهان فریاد زد: “نه!”

کاملاً یخ زدم. قلبم شروع به تپش سریع کرد. عمویم پایش را روی گاز فشار داد و شروع به سرعت گرفتن کردیم. اولین باری بود که ترس واقعی را در چهره عمویم می‌دیدم.

صدای ضربه ضربه دیگری به پنجره کنارم شنیدم.

“به من نگاه کن!” عمویم فریاد زد. “برنگرد! به من نگاه کن!”

نمی‌دانستم چه خبر است. ذهنم مشغول بود.

ناگهان احساس کردم وانت پایین رفت انگار چیزی سنگین در صندوق عقب افتاده است.

عمویم حتی بیشتر سرعت گرفت و شروع کرد به دعا خواندن به زبان مادری‌مان.

می‌خواستم گریه کنم. می‌خواستم این کابوس تمام شود.

باز هم صدای ضربه ضربه به پنجره پشت سرم شنیدم.

“فقط به من نگاه کن و برنگرد!” عمویم بارها و بارها فریاد زد.

می‌دیدم که او لب مرز اشک بود. او سریع‌تر و سریع‌تر رانندگی می‌کرد و موتور را به نهایت فشار می‌آورد.

قلبم آنقدر تند می‌زد که فکر می‌کردم از سینه‌ام بیرون می‌پرد. نفس کشیدن برایم سخت‌تر می‌شد. چشمانم را محکم بستم و زیر لب دعا خواندم.

یک یا دو دقیقه گذشت و سپس وانت دوباره پایین رفت.

عمویم به اطراف نگاه کرد و با آرامش عمیقی نفس کشید. او سرعتش را کم کرد و همه چیز دوباره ساکت شد. تنها صدایی که می‌شنیدم صدای موتور وانت و صدای شن زیر چرخ‌ها بود.

عمویم به من نگاه کرد و گفت: “فردا صبح از پدرت می‌خواهم برای ما دعا بخواند تا شیطان چهره‌هایمان را فراموش کند.”

یاد دارم که روی صندلی جمع شدم و فقط به ساعت روی داشبورد خیره شدم و به آواز عمویم برای خواندن یک دعا قدیمی گوش می‌دادم. وقتی به خانه مادربزرگم رسیدیم، تقریباً خوابم برده بود. عمویم مرا داخل برد و به رختخواب برد.

تا به امروز، عمویم هرگز در مورد آنچه آن شب اتفاق افتاد صحبت نکرده است.
 
صدای مادر
دختر در اتاقش طبقه بالا مشغول انجام تکالیف بود که ناگهان صدای مادرش را شنید که او را برای شام صدا می کرد. او از جا بلند شد و به سمت پله ها رفت، اما قبل از اینکه حتی یک قدم بردارد، دستانی او را گرفتند و به سمت اتاق لباسشویی کنار راه‌پله کشیدند.

دختر وحشت کرد، اما قبل از اینکه بیشتر بترسد، فهمید مادرش است، مادر واقعی‌اش، با چشمانی پر از اشک و خون. مادر گفت: “پایین نرو عزیزم، منم صداشو شنیدم
 
شوالیه جوان
پیرمرد در را گشود شوالیه داخل شد و به اون تمنا کرد که بگذارد در آنجا بماند… پیرمرد ابتدا فکر کرد چرا این شوالیه با این همه قدرت خواهش دارد اینجا بماند؟ آیا راز مرا فهمیده؟ نه امکان ندارد از چیزی ترسیده! پیر مرد اجازه داد او شب را در خانه اش بخوابد… جای خوابش را روی تپه خاکی ک در حیاط خانه بود پهن کرد و خودش به داخل خانه رفت… شوالیه سعی کرد بخوابد غافل از اینکه استخوان های دو نفر از عزیزانش در زیر آن توده خاک پوشید شده… لیدی اُرا معشوقه سابقش ک به طرز مشکوکی ناپدید شد و پدرش فرمانده بزرگ آرثر که او نیز شایعه شده بود در جایی دفن شده ک کسی نمیداند… نیمه شب شوالیه جوان نوری دید که از سوسوی اتاقک پیرمرد بیرون میزد… به طرف در چوبی و قدیمی رفت و لای درز در نگاه کرد… پیرمرد گوژپشت با کسی سخن می‌گفت… یک شی نورانی و بلورین روبه‌روی پیرمرد بود… آه بله آن یک گوی پیشگو بود…
صداهای عجیب و غریبی که پیرمرد تولید می‌کرد ترس را درون شوالیه بیشتر کرد… خوب گوش کرد که فهمید پیرمرد مرموز چه می‌گوید… آه بله او همان مرد جوانیست ک انتظارش را میکشیدم… پدرش را من کشتم… عشقش بدست من در زیر خروار خاک فرو رفته و هم اکنون نوبت خود اوست… میدانم با او چه کنم… وقتی پدربزرگ مرا کشتند فکر نمی‌کردند کسی میخواهد فکر انتقام باشد… پدربزرگ بیچاره من… انتقام تو را تا پایان جانم میگیرم… جادوگر بزرگ قرن… جک لاندن… و نوه تو… من جای پای تو پا می‌گذارم… شوالیه با تمام شنیدن این حرفها… لرزه ای به بدنش افتاد ابتدا ترسید.
ولی بعد عصبانی شد… در چوبی را به سرعت باز کرد و با شمشیر سفیدی که از پدر و اجدادش به او رسیده بود سر گوژپشت را از بدنش جدا کرد… ناگهان با چشمان خود دید که خون سیاهی از تنش به بیرون ریخت و بعد هم تمام آلونک پیرمرد شروع به فرو ریختن کرد… گوی را برداشت و به بیرون فرار کرد… ولی نمی‌دانست ک نیروهای شیطانی و سیاه به دنبال گوی ارباب وحشت شان می آیند… میگردند… و وای به روزی ک بفهمند چه کسی او را به قتل رسانیده است.
 
قبر خون آشام در لهستان افسانه یا واقعیت
سه گور در کشور لهستان کشف شده که به قرن ۱۳ و ۱۴ برمی گردد. چیزی که عجیب بود این بود که اجساد در گورستان دفن نشده بودند، بلکه در حاشیه شهر و در روستایی به نام Górzyca مدفون شده بودند. باستان شناسان لهستانی پس از بررسی اسکلت ها متوجه شدند که روی ستون فقرات اجساد سوراخ هایی وجود دارد. این سوراخ ها این نظریه را تقویت می کند که این افراد با فرو کردن نیزه هایی تیز و نقره‌ای به قلبشان مرده اند! اما این اجساد چه کسانی هستند و چرا باید به این طرز فجیع کشته می شدند؟!
دومین سوال این است که چرا دندان نیش آنها خرد شده بود؟!
ظاهرا پاسخی که برای این سوال وجود دارد این است: این سه گور متعلق به خون آشام ها هستند
 
افسانه ترسناک خون آشام :قبرستان ممنوعه
دهکده کیشیلیوو صربستان افسانه ترسناک خون آشام این روستای دورافتاده که کمتر از 800 نفر در آن ساکن هستند، یک داستان ترسناک در مورد شبحی خون آشام وار دارد. بله. برخی از افسانه‌های خون آشام‌ها واقعا درست هستند. در سال 1725، یکی از ساکنان آن به نام پتار پلوگوویتس، فوت کرد و هشت روز بعد، نه مرگ رخ داد. در مورد این نه نفر که مردند، گفته شده که آنها در رختخوابشان توسط پلوگوویتس کشته شده اند.
کشیش و مقامات برای تحقیق در مورد روستای کیشیلیوو عازم آن منطقه شدند و تقریبا 40 روز پس از مرگ پلوگوویتس، قبر او را نبش قبر کردند و با موضوع بسیار عجیبی مواجه شدند که تا آن زمان کسی به چشم ندیده بود. ریش و ناخن او هنوز در حال رشد بود و نشانه‌هایی از پوست جدید وجود داشت. هنگامی که یک میخ را در بدن او فرو کردند، گزارش شد که خون تازه‌ای از دهان و گوش‌هایش به بیرون فوران می‌کرد، فریاد وحشتناکی بوجود آمد و پوست او سیاه شد. در آن لحظه قتل‌ها متوقف شد.
 
هفت شیطان
جورج لوکینز یک خیاط چهل چهار ساله ، متدین و شناخته شده اهل روستای یاتون در شهر بریستول انگلستان بود وی در سال 1769 به مردم روستای یاتون از تجربه اتفاقات فراطبیعی شکایت می کند و چندین و چند مرتبه رخداد های عجیبی را مشاهده می نماید که جوابی برای آن وجود نداشت. اما مردم یاتون سخنان لوکینز را جدی نگرفتند پس از مدتی جورج تشنج کرد و رفتار های عجیبی از خود بُروز می داد فریاد های بی وقفه جورج تمامی نداشت مردم روستا حالت جورج را ناشی از بیماری صرع می پنداشتند و در 3 مه سال 1775 لوکینز را به بیمارستان بریستول منتقل کردند.
جورج لوکینز 28 ماه در این بیمارستان بستری شد و مورد مداوا قرار گرفت اما نتیجه ایی در پی نداشت حتی برعکس ، عصبانیت جورج بیشتر شد او صدا و رفتار حیوانات را داشت. پزشکان بسیاری مورد وی را مطالعه کردند اما نتوانستند او را درمان کنند و نهایتا جورج در 8 اکتبر 1775 از بیمارستان مرخص شد و به روستای یاتون بازگشت وی چند سال در این شریط نابسامان باقی ماند تا اینکه در سال 7 ژوئن 1787 موج جدیدی از اختلالات بازگشت.

در این مدت رفتار های جورج عجیب تر شده بود او به زبان کشور های مختلف صحبت می کرد و در اتاق به پرواز در می آمد این رخداد ها کوچک ترین شکی در دل همسایگان وی باقی نگذاشت و دیگر کسی به بیماری صرع فکر نمی کرد جورج با فریاد می گفت هفت شیطان در من رخنه کرده است و باید هفت کشیش مرا از این حال نجات دهند زنی به نام سارا باربر که راهبه کلیسا شهر بریستول بود این اخبار را به گوش اسقف می رساند.
سارا باربر اسقف را راضی کرد تا به کمک جورج لوکینز بیاید و در نهایت توانست کشیش ها ریچارد سمس و رتور سنت وردبور به سرپرسی کشیش جیمز براون به همراه چهار تن دیگر را در این مراسم حاضر کند ولی اسقف کلیسا بریستول کریستوفر ویلسون و کشیش جان وسلی یکی از بنیانگذاران جنبش متدیست ها از حضور در این مراسم خودداری نمود. 7 کشیش به صورت مداوم لوکینز را تقدیس کردند تا در نهایت او نجات پیدا کرد بر اساس تاریخ او تا سال 1798 به زندگی خود ادامه داد و تا پایان عمر به خدای خود ایمان داشت.
 
گرگینه:
در قرن هجدهم و در استان سابق فرانسه Gévaudan، وحشتی به وجود آمد که به زبان فرانسوی “La Bête du Gévaudan” و
به انگلیسی “The Beast of Gévaudan” یا همان هیولایی از استان Gévaudan نامیده می شد. این هیولا برای اولین بار توسط یک زن گاوچران و در جنگلی در نزدیکی Langogne، و در ماه ژوئن دیده شد. پس از دیدن این موجود، خبرهایی از حمله این موجود دیده شده به یک دختر ۱۴ ساله و کشتن آن برسر زبان ها افتاد.
کسانی که آن موجود وحشی را دیده بودند، گفتند که آن موجود، ظاهری شبیه یک گرگ بزرگ با پوست قرمز و با رگه های غیرمعمول سیاه و سفید داشته است.
جالب است که بدانید، با توجه به مطالعات و اخبار به دست آمده در سال ۱۹۸۰ از این اتفاق، ۲۱۰ حمله از این موجود گزارش شد که منجر به مرگ ۱۱۳ نفر شده بود
 
گرگینه:
در سال ۱۷۶۵ و به دلیل بروز چنین حوادثی، لویی پانزدهم، پادشاه وقت، فرمان داد تا دولت فرانسه به کشتن چنین موجوداتی کمک کند.

بر اساس این دستور پادشاه، شکارچیان حرفه ای گرگ آماده شکار و کشتن این موجودات شدند. برخی از این شکارچیان همچون ژان شارل مارک آنتوان و پسرش ژان فرانسوا در این کار ناموفق بودند، به همین دلیل، پادشاه استاد شکار، فرانسوا آنتوان را برای این کار فرستاد که وی، موفق شد که سه گرگ خاکستری غول پیکر را از پای درآورد.

اما در نتیجه این حملات موفقیت آمیز بود، که یک شکارچی محلی هم با نام ژان چستل، در ۱۹ ژوئن سال ۱۷۶۷، توانست یک گرگ را که ۱۹ مورد حمله از آن گزارش شده بود را، به ضرب گلوله از پای دراورد
 
عقب
بالا پایین