تاریخ‌نگار میزگرد ترس

گرگینه ی لیونیایی

اعترافات گرگینه ها می تواند بسیار عجیب و غریب باشد. تیک تیس که در لیونیای سوئد و در قرن هفدهم زندگی می کرد، بر این باور بود که وی یک گرگ است و با شیطان در ارتباط است.

مقامات محلی پس از این جریان مراقبت های بسیاری از وی به عمل آوردند. هنگامی که او برای یک بازجویی از یک موضوع نامربوط در سال ۱۶۹۱ به اداره پلیس رفت، او به طور داوطلبانه، شروع به افشای جزییات سبک زندگی گرگی خود نمود. اگرچه این افشا، با بسیاری از تناقضات همراه بود.
به گفته او، این میزان رسیدن به چنین حالتی حدود ده سال طول کشیده بود و او در یک نیمه شب تابستانی با پوشیدن لباس گرگ، یک گرگینه شده بود. او گفت دیگر گرگ ها را در یک روز دیده و با گرگ شدن به آن ها پیوسته است.

او گفت که پس از گرگینه شدن، او و گرگ های دیگر، حمله و غارت روستاها را آغاز کردند . با دزدیدن حیوانات مزرعه و کشتن آن ها و پختن گوشتشان گرگینه بودن خود را تثبیت کرده اند.(البته وقتی که از او پرسیدند که یک گرگ چگونه گوشت خام را پس از پخت و پز می خورد، وی گفت که آن ها و او هنوز هم انسان بودند، نه گرگ).
 

گرگینه ای از آلاریز

روماسانتا در سال ۱۸۰۹ به دنیا آمد، او تا شش سالگی به عنوان یک دختر زندگی می کرد تا این که پزشکان نشانه هایی از مرد بودن را در بدن وی کشف کردند. او بزرگ شد و ازدواج کرد و به عنوان یک خیاط کار می کرد. هنگامی که همسرش در سال ۱۸۳۳ درگذشت، روماسانتا به عنوان یک فروشنده دوره گرد و نیز هدایت کننده مسافران در سرتاسر اسپانیا و پرتغال مشغول به کار بود.

اولین مقتول شناخته شده وی، وینسنته فرناندز بود. جسد فرناندز دز سال ۱۸۴۴ و در زمانی که وی در حال تلاش برای جمع آوری طلب هایش از روماسانتا بود، پیدا شد. این شد که روماسانتا به پرتغال فرار کرد.
طول این زمان، روماسانتا، چند نفر را به عنوان راهنما استخدام کرده بود، به قتل رساند. شایعاتی منتشر شده بود که در آن نشان می داد که صابون هایی که روماسانتا به فروش می رسانید، با چربی انسان ساخته شده بودند، به همین دلیل او دستگیر شد.

روماسانتا پس از دستگیری، به ۱۳ قتل اعتراف کرد. این جا بود که مشخص شد که او در واقع گرگ صفت شده است. زیرا او با گفتن این که وی گرگ شده است، اعلام کرد که به صورت عجیبی لعنت شده است.
البته او از ۴ مورد از قتل ها تبرئه شد و معاینه پزشکی قانونی در آن زمان نشان داد که او توسط یک گرگ واقعی متعهد به این قتل ها شده است. با این حال پزشکان این طور تشخصی دادند که ادعای نفرین شدن او دروغی بیش نبوده و این چنین بود که وی به اعدام محکوم شد. البته در نهایت این حکم به درخواست یک هیپنوتیزم کننده فرانسوی، که ادعا داشت، روماسانتا از یک توهم رنج می برد، به حبس ابد تخفیف داده شد.
 
روح خبیث
در سال ۱۹۶۲، سه زن از سه نسل یک خانواده با هم در خانه ای در ایندیاناپولیس به آدرس خیابان دلور شمالی پلاک ۲۹۱۰ زندگی می کردند. سرپرست خانواده زنی بود مطلقه به نام رناته بک که همراه مادر خود که زنی بیوه بود و دختر نوجوانش لیندا در این خانه سکونت داشت. این سه زن به دلایلی با هم کنار نمی آمدند و اغلب جر و بحث و دعوا می کردند.

به هر حال، همان آرامش اندکی هم که داشتند با مجموعه ای از اتفاقات عجیب و غریب که از عصر روز ۱۱ مارس همان سال آغاز شد از بین رفت.اولین چیزی که این خانم ها متوجه شدند این بود که یک لیوان خود به خود به حرکت در آمد و پشت یک گلدان پنهان شد. بعد صدای مهیبی از طبقه بالا شنیدند و وقتی خود را به آنجا رساندند دیدند یکی از ظروف کریستالی از روی قفسه پایین افتاده و شکسته است. هر سه زن از ترس پا به فرار گذاشتند و شب را در یک هتل به صبح رساندند.
بعد از ظهر روز بعد که به خانه خود برگشتند ظاهراً هیچ مشکلی وجود نداشت البته فقط تا ۳۰ دقیقه پس از ورودشان به خانه. طولی نکشید که صدای شکستن شیشه از آشپزخانه به گو رسید و لیوان ها و کاسه ها در هم شکستند. یک فنجان در هوا به حرکت درآمد و چیزی نمانده بود به مادر بک، خانم لینا گمک، اصابت کند.
آن ها پلیس خبر کردند. چندین هفته، مأمورین پلیس مرتب به خانه آن ها سر می زدند تا بفهمند چه چیزی وسایل را در هم می شکند. یک محقق امور ماوراء الطبیعه نیز برای این امر فراخوانده شد. وی در طی تحقیقات ادعا کرد توسط لیوانی که یک دست نامرئی به سویش پرتاب کرده زخمی هم شده است.
روی بدن هر سه زن جای گاز گرفتگی و خراش، مشابه زخم هایی که خفاش می تواند ایجاد کند، مشاهده گردید. اما احتمال این که یک خفاش واقعی مقصر این خرابکاری ها باشد صفر بود چرا که در آن فصل خفاش ها در خواب زمستانی به سر می برند. اما احتمال وجود خون آشام تغییرشکل دهنده هیچ گاه نفی نشد.
درنهایت، یک روز مأمورین پلیس خانم گمک را در حال پرتاب کردن اشیا به دیوار و واژگون کردن وسایل منزل دستگیر کردند. هرچند عده ای معتقد آنچه در آن خانه مشاهده شده نمی توانست کار این خانم باشد. شاید روح خبیث جسم خانم گمک را تسخیر کرده بود. در هر حال، قاضی توافق کرد که اگر گمک به کشورش آلمان برگردد، پرونده را مختومه اعلام خواهد کرد. او حکم را پذیرفت و بعد از رفتنش، دیگر هیچ گونه فعالیت ماوراءالطبیعه ای در آن خانه اتفاق نیفتاد.!
 
داستان ترسناک "سوییچ" 🔞

“سوییچ ماشین داستان ترسناکی است که برای یک پدر و دختر در یک شب بارانی اتفاق می‌افتد.”

شبی پدری همراه دخترش، در جاده‌ای کم تردد در بیرون شهر رانندگی می‌کرد. آن‌ها کل روز را نزد مادر دخترک که در بیمارستان بستری بود سپری کرده بودند و شب هنگام در حال برگشت به خانه بودند. دختر در حالی که به صدای ضربات قطره‌های باران روی سقف ماشین گوش می‌کرد، خواب چشمانش را سنگین و شروع به چرت زدن کرد. ناگهان صدای بلندی به گوش رسید. پدر با فرمان دست و پنجه نرم می‌کرد تا کنترل لاستیک‌ها را از دست ندهد، اما ماشین روی جاده‌ی خیس بارانی لیز خورد و به دیوار سنگی برخورد کرد.

پدر، دخترک را دید که در اثر تصادف زخمی شده است. پس از آن از ماشین پیاده شد تا اوضاع ماشین را ارزیابی کند. هر دو لاستیک جلوی ماشین ترکیده بود و گلگیر سمت راست در اثر اصابت با دیوار جمع شده بود اما قسمت‌های دیگر ماشین صدمه‌ چندانی ندیده بود.

پدر که سعی می‌کرد وضعیت را برای دخترش توضیح دهد گفت: «ما حتما از روی یک چیزی توی جاده رد شدیم! هر چیزی که بوده، جفت لاستیک‌ها رو سوراخ کرده! »

دخترک در حالی که از شوک تصادف می‌لرزید پرسید: «میتونی درستش کنی پدر؟» پدر در حالی سرش را به نشانه‌ی منفی تکان می‌داد پاسخ داد: «نه. متاسفانه من فقط یک لاستیک زاپاس دارم. مجبورم برگردم به شهر و یکی رو پیدا کنم تا ماشینو یدک کنه. شهر از اینجا زیاد دور نیست. تو می‌تونی توی ماشین منتظر بمونی.» دختر با اینکه دلش نمی خواست گفت: «باشه. اما لطفا خیلی طول نکشه.»

مرد می‌توانست ترس را در چشمان دخترش ببیند. در حالی که در ماشین را می‌بست به دخترش گفت: «همینجا بشین. به محض این که بتونم برمی‌گردم.»

دختر پدرش را در آیینه جلوی ماشین نظاره کرد که با گام‌هایی خسته در زیر باران به سمت پایین جاده می‌رفت تا در سیاهی شب از دیده پنهان شد. یک ساعت از رفتن پدرش می‌گذشت. دخترک در شگفت بود که پدرش چرا هنوز بعد از این همه وقت بازنگشته است. او بسیار نگران بود چرا که پدرش تا آن موقع باید برمی‌گشت. در همان هنگام، نگاهی به آیینه جلوی ماشین انداخت و شمایلی را دید که از دور به سمت ماشین حرکت می‌کرد. دخترک فکر کرد که آن شخص پدرش است؛ اما هنگامی که سرش را برگرداند تا نگاه دقیق‌تری بیاندازد، متوجه شد که مرد غریبه‌ای است. مرد لباس سرهمی پوشیده و ریش پرپشتی صورتش را پوشانده بود. او چیز بزرگی را در دست چپش گرفته بود که با هر قدم به جلو و عقب تاب می‌خورد.

چیزی در رابطه با مرد غریبه وجود داشت که دختر را عصبی می‌کرد. همان‌طور که مرد به ماشین نزدیک می‌شد، دخترک به شیشه عقب ماشین خیره شد و چشمانش را ریز کرد تا بهتر ببیند. در نور کم جاده، دخترک فهمید که مرد در دست راست خود چیزی را محکم گرفته است. یک ساطور بزرگ و تیز!

مغز دخترک وحشت زده، سریع شروع به کار کرد. هر دو در جلو را قفل کرد. سپس روی صندلی عقب پرید و درهای عقب را نیز قفل کرد. وقتی که سر خود را بالا آورد، مرد غریبه را دید که ایستاده و به نظر می‌رسد که مستقیما به او زل زده!

ناگهان، مرد دست خود را بالا آورد و دخترک جیغ بلندی از ته دل کشید. در دست چپ او سر بریده‌ی پدرش بود! دختر پشت سر هم جیغ می‌کشید. نمی‌توانست خودش را کنترل کند. قلبش دیوانه‌وار در سینه می‌کوبید و به سختی می‌کوشید نفس بکشد. چهره‌ی پدرش حالت وحشت‌زدگی را هنوز در خود نگه داشته بود. دهانش باز، مردمک چشمانش به سمت بالا چرخیده و فقط سفیدی چشمانش معلوم بود.

وقتی که مرد غریبه به ماشین رسید، صورتش را به شیشه‌ی ماشین چسباند و با چشمانی سرخ و دیوانه‌وار به دختر خیره شد. موهای مرد آشفته و کثیف بود. روی صورتش نیز زخم‌هایی عمیق خودنمایی می‌کرد. برای یک لحظه، مرد همان‌جا زیر بارش باران در حالی که پوزخند می‌زد مانند مرد دیوانه‌ای ایستاد. سپس دستش را درون جیبش کرد، چیزی بیرون آورد و به آرامی دستش را بالا برد. سوییچ ماشین پدر دخترک در دستش بود...
 
نقاشی نفرین شده مرد مضطرب
25سال بود که تابلوی نقاشی یک مرد مضطرب در انباری خانه مادر بزرگ «شان رابینسون» خاک می‌خورد تا اینکه پس از مرگ مادربزرگ‌، شان آن را به ارث برد. مادربزرگ همیشه به شان می‌گفت که شخصیت نقاشی یک شیطان است و نقاش از خون خود برای کشیدن آن استفاده کرده و پس از کشیدن تابلو، خودش را کشته است. او ادعا می‌کرد که وقتی تابلو به دیوار خانه‌اش آویزان بود، صدای گریه را می‌شنیده و سایه مردی را در خانه‌اش می‌دیده و برای همین تابلو را به انباری برد و دیگر هیچ‌وقت آن را بیرون نیاورده است. رابینسون ادعا می‌کرد به محض اینکه نقاشی را به خانه‌اش برد، اتفاق‌هایی دقیقاً شبیه آنچه مادربزرگش تعریف کرده بود شروع به رخ دادن کرد. پسر شان بدون دلیل از پله‌ها می‌افتاد. یک نفر موهای دخترش را از پشت سر می‌کشید و آنها سایه مردی را در خانه می‌دیدند و صدای گریه می‌شنیدند. پس از همه این اتفاق‌های عجیب طولی نکشید که شان هم مثل مادربزرگش تابلوی نقاشی را به زیرزمین برد تا از همه این حوادث در امان باشد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: marym
عقب
بالا پایین