• سطـــرهای‌ مــاندگار|دلنـوشته‌ی ِکاربـران •

سطر ماندگار شماره‌ی ۳۰

🌿​

"حالا که باران بند آمده تازه می‌فهمم چقدر هوای خانه گرفته است. انگار همین دیوارها هستند که نمی‌گذارند نفسم بالا بیاید. روی میز همان فنجان چای دیروز هنوز تمام نخورده؛ دستم نمی‌رود که جمعش کنم. افکارم نمی‌گذارند دست به آن بزنم چرا که اگر آن را بشویم، آخرین نشانه‌ی حضورت هم از این خانه پاک می‌شود."

🌿​

 
سطر ماندگار شماره‌ی ۳۱

🌿​

"دستانم در این آیین سوگواری، موهای شب را شانه می‌زنند؛ گیسوانی که هیچ تاج صبحی بر آن سایه نیفکند و چه غریب است که گاه زینت‌بخش‌ترین بخش وجود ما همان خلأهایی هستند که بی‌آنکه خود بدانیم، برایشان ماتم‌سرایی می‌کنیم."

🌿​

اثری از نويسنده ی انجمن @LydiaLydia عضو تأیید شده است.
لینک اثر: https://forum.cafewriters.xyz/threads/45495/
 
سطر ماندگار شماره‌ی ۳۲

🌿​

"این بزرگ‌ترین پارادوکس من است؛
زندگی نمی‌کنم تا بمیرم بلکه می‌میرم تا زنده بمانم.
و بانگ من در سکوت کوه می‌پیچد،
فریادی که نه پایان دارد و نه شنونده."

🌿​

اثری از نويسنده ی انجمن @پناه.
لینک اثر: https://forum.cafewriters.xyz/threads/43765/
 
سطر ماندگار شماره‌ی ۳۳

🌿​

"هوای دود و دم دلم، غبار گرفته از حرف‌های اطرافیانم است. مه‌آلود و دردناک!
رهایی یابم از حرف‌هایی که پشت‌سرم گفته شد. رهایی یابم از سر تفسیر گفته‌های دردآلودشان!
دور شوم از زندگی تکراری‌ام! دور شوم از آدمیان تکراری زندگی‌ام!
خسته‌ام و درحین نفس‌نفس‌ زدن‌های بی‌گمان!
نفس‌نفس زدن و نفس کشیدن‌های دردآلود و یکنواختم!
گنجیده در دل ما، غم است و اندوه!
"

🌿​

اثری از نويسنده ی انجمن @. سیده نرگس مرادی .
لینک اثر: https://forum.cafewriters.xyz/threads/46274/post-490683
 
سطر ماندگار شماره‌ی ۳۴

🌿​

"همه‌ی قصه‌ها به سر می‌رسید اما کلاغ قصه هیچ‌وقت به خانه نمی‌رسید.
چرا هیچ‌کس آن زمان نپرسید چرا کلاغ به خانه‌اش نمی‌رسد؟
چرا همه فقط به پایان قصه نگاه می‌کردند و هیچ‌کس نپرسید که آن کلاغ در میانه‌ی راه چه شد که دیگر به خانه نرسید؟"

🌿​

اثری از نويسنده ی انجمن @Tiam.RTiam.R عضو تأیید شده است.
لینک اثر
: https://forum.cafewriters.xyz/threads/43787/
 
سطر ماندگار شماره‌ی ۳۵

🌿​

"اگر عشق، تنها واقعیتی است که از این اقیانوسِ عدم، بیرون می‌جهد، پس باید در غرق شدن نیز رقصید.
بیا، در این خلأِ میانِ هستی و عدم، تنها با «بودن» خویشتن، به معنایِ خود معنا ببخشیم.
"

🌿​

 
سطر ماندگار شماره‌ی ۳۶

🌿​

"مادر، زنی‌ست که با بی‌پناهی جنگید؛ اما هیچ‌گاه سلاح بر زمین نگذاشت. او گرسنگی را با لبخند رد کرد،
درد را در آستین پنهان کرد، و مهر، همان مهر بی‌زوال را در لقمه‌ای ساده پیچاند و به کام ما ریخت.
پس از گذر سال‌ها، هرچه می‌نگرم، هیچ واژه‌ای نیست که حق مهرش را ادا کند.
فقط دلم می‌خواهد بنویسم.
به احترام تمام آن شب‌هایی که بالای سر ما نشست،
به احترام آن اشک‌هایی که فرو خورد،
و به احترام آن دل بزرگی که هرگز سهم خودش نشد:
«مادر، تویی معنای کامل عشق…!
و جهان بی تو، فقط یک سکوت بی‌دلیل است که ادامه دارد.»
"

🌿​

اثری از نويسنده ی انجمن @پناه.
لینک اثر: https://forum.cafewriters.xyz/threads/39932/
 
سطر ماندگار شماره‌ی ۳۷

🌿​

"رگ آیینه‌گون، وقتی فرمان سکوت داده می‌شود به جای زانو زدن سرود ایستادگی را از دل خستگی بیرون می‌کشد. در لحظه‌ای که دست تقدیر دفتر امید را پاره می‌کند ما واژه‌ها را از نو می‌دوزیم؛ با نخ شجاعت و چنگ وفاداریمان.هر قطره‌ی جان مثل مُهر تاریخ می‌ماند: نه قابل پاک شدن، نه قابل انکار. "

🌿​

 
سطر ماندگار شماره‌ی ۳۸

🌿​

"توهم نبود، خیال نبود. مرگ من، پژمردن بال پروانه به شوق شمع نبود. زردی و سرنگونی آخرین برگ درخت افرا نبود. مرگ من نه از جنس پایان بود و نه آغاز، بی‌شباهت به صدای خسته‌ی یک تلنگر نبود. زندگی من، صحنه دار قالی‌ای نیمه‌کاره بود که به قساوت آدمیان از میانه شکافته شد. مثل چین و شکن‌های چهره‌ی غریبه‌ی درون آیینه، از هم نگسست و نابود نشد اما باور هم نشد. توهم نبود، خیال نبود. مرگ من، مرگ نبود."

🌿​

اثری از نويسنده ی انجمن @هویار
لینک اثر: https://forum.cafewriters.xyz/threads/39157/
 
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 54)
عقب
بالا پایین