پوفی میکشم و دستم را زیر چانهام میگذارم. من همیشه خیلی خوشحال هستم. ولی از پر انرژی بودن خسته شدم.
من خیلی بدرد نخورم، فقط به درد خندوندن میخورم. مادرم فریاد میزند:
«دختره ی خیر ندیده، از اون اتاق بیصاحابت بیا بیرون.»
از جایم بلند شدم و در اتاقم را باز کردم. با اولین قدم پدرم گفت:
«چه عجب...