چالش تمرین نویسندگی | 22

.YEGANEH..YEGANEH. عضو تأیید شده است.

مدیرتالارموسیقی+مدیرآز نویسندگان+مترجم‌آز+خوناشام
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
مدیر آزمایـشی تالار
ژورنالیست
رمان‌خـور
ناظر آزمایشی
مقام‌دار آزمایشی
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,802
پسندها
پسندها
11,604
امتیازها
امتیازها
523
سکه
2,882
«شخصیتی که خودش رو نمیشناسه»

یک شخصیت بساز که یک ویژگی درباره خودش رو كاملاً اشتباه فهمیده.
مثلاً فکر میکنه آدم شجاعیه اما در تمام داستان هر تصمیمی که میگیره از ترسه حالا یک صحنه بنویس که شخصیتت مجبور بشه با این حقیقت رو به روشه.
 
همه خانوادم بهم تلقین می‌کنن خنگم و هیچی نمی‌فهمم امّا دیپلم گرفتم اونم رشته انسانی از مغزم استفاده نمی‌کنم. یک روز کتاب می‌خوندم که مادرم اتاقم اومد و گفت:
« تو چیزی می‌فهمی؟ چی می‌خونی؟»
با ناراحتی گفتم:
« آره شما همش تلقین می‌کنین چیزی نمی‌فهمم؛ یک کار بهم بدین، ببینین چطور انجامش میدم.»
خلاصه من رو حسابدار مغازه حساب کردن اونم مغازه‌ی داییم. ریاضیم خوب بود با عدل و انصاف جنسا رو حساب می‌کردم مردم هم راضی بودن پس فهمیدم خنگ نیستم.
 
پوفی می‌کشم و دستم را زیر چانه‌ام می‌گذارم. من همیشه خیلی خوشحال هستم. ولی از پر انرژی بودن خسته شدم.
من خیلی بدرد نخورم، فقط به درد خندوندن می‌خورم. مادرم فریاد می‌زند:
«دختره ی خیر ندیده، از اون اتاق بی‌صاحابت بیا بیرون.»
از جایم بلند شدم و در اتاقم را باز کردم. با اولین قدم پدرم گفت:
«چه عجب این دختره به جمع خانواده پیوست.»
دست هایم را مشت کردم. من خیلی بدرد نخورم. مادرم گفت:
«کنکورت چی‌شد؟»
«الان نگاه می‌کنم.»
پدرم گفت:
«هنوز نگاه نکردی؟»
آهی می‌کشم و گوشی را باز می‌کنم. می‌دانم که رتبه خوبی ندارم پس چرا نگاه کنم؟ هیچ‌وقت توی زندگی شانس نداشتم. بعد نگاه کردن، نمره را بلند می‌خوانم. همه ی آن عدد ها نوزده‌و‌نیم و بیست بودند. بعد خوندن به اتاقم می‌روم و در را می‌بندم، سپس اشک می‌ریزم. چرا همه را بیست نشدم؟ چرا هیچ‌وقت کافی نیستم؟
 
چسبِ جعبه رو می‌کشیدم و یه صدای خش‌خشِ بلند توی این اتاقِ نیمه‌خالی می‌پیچید. انگار داشت همین صدا رو به صورتم می‌زد: «تمام شد، دیگه چیزی نمونده.»
همیشه تو ذهنم یه نقشه داشتم. یه تصویرِ شفاف و تمیز و من، یه آپارتمانِ کوچیک تو یه شهرِ دور، یه کارِ درست و حسابی که خستگی‌ناپذیر براش بجنگم، و بعدش... و بعدش فقط خودم بدون اینکه سرِ کسی رو درد کنم، بدون اینکه بخوام بابتِ دغدغه‌ی کسی، از خواب‌های آرومم بزنم. همیشه به خودم می‌گفتم: «آرش، اینجا اگه بمونی، فقط داری توی یه حلقه می‌چرخی. اینجا هیچی نمی‌شی. اون‌ور، تو می‌تونی فقط خودت باشی. کار کن، پول دربیار، تفریح کن، شب‌ها بدون اینکه نگرانِ فردا باشی، بیخیالِ همه چی بشو.»
داشتم با خودم می‌گفتم که این یعنی پیروزی و یعنی رسیدن به اون مرحله‌ای که آدم دیگه بابتِ هیچ‌کس، هیچ‌جایی، هیچ‌چیزی احساسِ مسئولیتِ سنگین نکنه. اما یه لحظه، دستم از روی جعبه لغزید. نگاه کردم به اون عکسِ کوچیک که گوشه‌ی میز، لایِ یه مشت رسید و خودکار افتاده بود. یه لحظه، تمامِ اون نقشه‌ی تمیز و بی‌دغدغه‌ی توی سرم، مثل یه کاغذِ خیس زیر بارون، مچاله شد.
تلفنم لرزید و یه پیام از اونذبود. فقط یه جمله: «رسیدی یا هنوز داری بسته‌بندی می‌کنی؟»
همون‌جا خشکم زد. انگار یه نفر یه سنگِ سرد گذاشته بود روی سینه‌م. همیشه فکر می‌کردم این رفتن، مثل یه سفرِ ساده‌ست؛ مثل عوض کردنِ یه لباسِ کهنه با یه لباسِ نو اما فکر می‌کردم از اون‌جا که هیچ‌کس من رو نمی‌شناسه، دیگه همون آرشِ بی‌دغدغه می‌شم. اما الان، با اون پیامِ کوتاه، فهمیدم چقدر احمق بودم.
با خودم زمزمه کردم: «آخه این قلب رو چی بگم؟ این که الان داره جوری می‌زنه که انگار می‌خواد از قفسه‌ی سینه‌م فرار کنه و برسه به اون سمت... این رو باید چیکار کرد؟»
چمدون رو باز کردم و دوباره درش آوردم. می‌خواستم با سرعت ببندمش، انگار اگه زودتر بسته بشه، این حسِ لعنتی هم زودتر تموم می‌شه. اما هر چی بیشتر تلاش می‌کردم، بیشتر می‌فهمیدم که اون «راحتیِ» که برای خودش ساخته بودم، یه دروغِ بزرگ بوده. اون‌قدر داشتم برای تنها بودن برنامه‌ریزی می‌کردم که یادم رفته بود، آدم وقتی تنها می‌شه، فقط با خودش نیست؛ با اون همه خاطره‌ای که تو تنهاییش می‌دوئه.
اما من یادِ آخرین حرفش افتادم. وقتی داشتیم از هم جدا می‌شدیم، با همون لحنِ همیشگیِ خودم که می‌خواستم نشون بدم چقدر برام عادیه، گفتم: «برو، برات بهتره. تو دنبالِ آرامشی که در من نیست.»
اون نگام کرد، یه نگاهی که انگار داشت از توی چشمام، اون آدمِ ترسیده رو می‌دید. گفت:«آروم بودن با تنها بودن فرق داره، آرش. تو داری از آرامش فرار می‌کنی، نه به سمتش بری.»
اون موقع فکر کردم داره زیاده‌روی می‌کنه. فکر کردم دارم یه قدمِ بزرگ برای آینده‌م برمی‌دارم. اما حالا، وسطِ این اتاقِ خالی، با اون چمدون‌هایی که پر از وسایل فیزیکی بودن ولی انگار از درون خالی بودن، فهمیدم که من اصلاً نمی‌دونم اون‌ور چی منتظرمه. آیا می‌تونم واقعاً فراموش کنم؟ آیا می‌تونم اون آدم رو، اون احساس رو، اون نیاز رو پشتِ مرزها جا بذارم و فقط یه ماشینِ کار و تفریح بشم؟
دستم لرزید و به ساعت نگاه کردم؛ وقتِ رفتن بود. ولی اولین بار بود که حس می‌کردم، حتی اگه با سریع‌ترین پروازها هم برم، اون چیزی که باید با خودم ببرم، توی چمدون جا نمی‌شه. من داشتم می‌رفتم که هیچی نشم، ولی تازه فهمیدم که بدونِ اون، من واقعاً هیچی نیستم.
 
باید تصمیم بگیرم. امشب مهلت ثبت نام برای سفر اکتشافی هست و من باید تصمیم بگیرم که آیا به این سفر بروم یا نه؟. همیشه فکر می کردم فردی ریسک پذیر و هیجانی هستم؛ به راحتی انتخاب می کنم تا کار عجیب و غیر منتظره ای انجام بدهم‌. اما حالا در لحظه انتخاب مردد هستم، افکاری که می خواهد همه جوانب را بسنجد و سعی در بهترین انتخاب دارد در ذهنم شناور اند. از روی تخت بلند می شود و به سوی آینه روی دیوار می روم، خودم را در آن می بینم . به صورتم نگاه می کنم و با خود چشم در چشم می شوم . با حیرت به حقیقتی که سعی داشتم جور دیگری جلوه اش دهم فکر می کنم. من هیچ وقت فردی نبودم که کاری را با تصمیمات و هیجانات لحظه ای انجام بدهم؛ منطقی ترین کار ممکن را انتخاب می کردم. ناگهان حس پوچی درونم را فرا گرفت . از اینکه چقدر خود واقعی ام با تصور ذهنی ام فرق دارد. انگار دیگر خودم را نمی شناسم. این سوال ذهنم را درگیر می کند « من واقعا چه کسی هستم ؟»
 
  • blossom
واکنش‌ها[ی پسندها]: Delaram*
«چرا ساکت شدی؟!»
پتو را تا نیمه روی صورتش کشید، غلت زد و پشتش را به من کرد.
«مگه نمی‌گی دوستش داری؟»
صدای خش‌خش ملحفهٔ آنکارد شده، سکوت اتاق را شکست. پتو را کنار زدم و روی تخت چهارزانو نشستم. پاهایش را توی شکمش جمع کرده بود و به حالت چمباتمه خوابیده بود.
سر چرخاندم و به روزنه نوری که از شیشه مستطیلی بالای در به داخل می‌تابید خیره شدم. با احتیاط گفتم: «تو نبودی می‌گفتی حاضرم کل زندگیم رو برای بودن باهاش فدا کنم؟!»
سرش را چرخاند. نور روی نیمی از صورتش نشست. آرام و بی‌تفاوت زمزمه کرد: «چیزی نیست... بالاخره فراموش می‌کنه.»
پوزخندی به ساده‌لوحی‌اش زدم و کلافه شدم: «تو نبودی گوشیت رو فروختی که بتونی قرضش رو بدی؟ الآن داری پا پس می‌کشی؟ چرا هیچی نمیگی؟»
با کوبیده شدن جسم فلزی به در اتاق، سریع سرم را زیر پتو بردم. چند ثانیه نفس در سينه‌ام حبس شد. صدای زمخت و خشن سرپرستار توی سالن پیچید: «بگیرین بخوابین! صدا نشنوم.»
وقتی صدای پاهای سنگینش دور شد، پتو را از روی سرم کنار زدم. رو به تخت مقابل نیم‌خیز شدم تا دوباره سوال پیچش کنم، اما نور باریک چراغ مستقیم افتاده‌بود روی تشک تخت روبه‌رو؛ صاف، دست‌نخورده و خالی بود.
نگاهم به روی مچ دستم سر خورد. یک دستبند پلاستیکی سفید که روی آن نوشته شده بود:
بخش مراقبت‌های ویژه روانی.
«نه… نه، نه… .»
پتو را میان مشت‌هایم جمع کردم. ناگهان خاطرات تلخی به سرم هجوم آوردند.
لب‌هایم با تکان‌های ریزی لرزیدند:
«من فراموش کردم. اون به خاطر من مرد... .»
هوا از حنجره‌ام بیرون زد و به جیغ تبدیل شد. خواستم از روی تخت پایین بپرم تا فرار کنم، اما پاهایم توی ملحفه پیچید. زمین خوردم، گیجگاهم با ضربه به پایه فلزی میز خورد و در اتاق با شتاب باز شد. همه‌چیز در هاله‌ای از نور تار و مبهم شد؛ نور تند و سفید مهتابیِ سالن، حالا کاملاً روی صورتم افتاده بود.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین