نتایح جستجو

  1. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با این حرف کنار در اتاق مریم ایستادم و یواشکی بهشون نگاه کردم. که دیدم محدثه کمر مریم رو با دست خیلی مهربونانه نوازش می‌کرد. انگار می‌خواست بهش دلگرمی و امید بده. بعد با لحن آرومی گفت: «چت شده مریم؟! تو الان باید خیلی خوشحال باشی چون حس شیشمم میگه این‌دفعه قرعه به اسم یکی دیگه می‌فته‌...» مریم...
  2. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    ساعت از هفت صبح گذشته بود. کلِ عمارت بیدار شده بود و داشت جون می‌گرفت. همه با نظم سرِ کارِ خودشون بودن و با جون و دل کار می‌کردن. چون امروز روزِ استراحت کردن نبود، روزِ جون کندنه... آخه خبر رسیده بود که تکین‌خانِ بزرگ یعنی پدرِ آرش و آرتام، قراره حوالیه ساعت یازده و نیمِ به عمارت برسه. اما همین...
  3. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    «پس باید به خوبی چشم‌هات رو باز کنی. از این لحظه به بعد، تو دیگه فقط یه شاهد نیستی؛ تو جاسوس منی توی این عمارت... هر حرکتی، هر مکالمه‌ای، هر چیزی که حتی به نظرت بی‌اهمیت میاد… باید به من خبر بدی.» حرفش رو که شنیدم، تند‌تند سرم رو تکون دادم که یهو یه دلشوره‌ی بزرگی به جونم افتاد… نکنه آرتام همه...
  4. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش با این حرف مکثی کرد و دوباره به چشم‌هام خیره شد و در ادامه گفت: «دلربا، بدجور به کمکت نیاز دارم. باید یه جوری نقشه‌های آرتام رو نقش بر آب کنیم و نذاریم به اون چیزی که دلش می‌خواد برسه. ما دو تا برادریم، حقمون اینه که ثروت رو نصف‌نصف بین خودمون تقسیمش کنیم، نه اینکه حق یکی ضایع بشه و اون یکی...
  5. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش با قدم‌های آرومی نزدیکم شد. حس کردم قلبم داره توی سینم دیونه‌وار می‌کوبه. دست‌های گرمش رو به آرومی روی بازو‌هام گذاشت و فشار ریزی بهشون وارد کرد. بی اختیار چشم‌هام رو بستم و وارد رویای دخترونه‌ام شدم. لمس بازوهام توسط دست‌های گرم آرش... مثل یه موج گرما توی وجودم پخش شد. آخ، که چقدر این حس...
  6. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش وقتی حرف‌هام رو شنید، هاج و واج مونده بود. اما من بدون ذره‌ی مکث کردن در ادامه گفتم: «نمی‌دونم این حسی که توی دلم دارم چیه، ولی هرچی هست، بدی تو رو اصلا نمی‌خواد.» آرش با این حرف صورت من رو دو دستی گرفت و با تعجب گفت: «تو خوب می‌دونی کی هستی! با وجود این همه اتفاقات چطور به خودت اجازه دادی...
  7. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرفش سکوت سنگینی کردم. چون نمی‌دونستم آرش از کل قضیه‌ی من با خبر بود یا از نصفش... می‌ترسیدم حرفی بزنم و همه‌ چی رو خراب کنم. پس سکوت رو جایز دونستم و دهنم رو بستم. اما نزدیکی بینمون جوری بود که انگار دیوارهای اتاق یه قدم بهم نزدیک‌تر می‌شدند و اکسیژن رو از هوا می‌گرفتند. با اضطراب نفس عمیقی...
  8. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    گرمای نفس‌هاش بی‌هوا به صورتم می‌خورد. عجیب بود؛ انگار داغیِ نفس‌هاش با حرارت غیرعادی بدنش یکی شده بود. تبِ بدنش انگار از تبِ فهمیدنِ همه‌ی رازهای من هم بیشتر بود. «چرا اینجایی؟!» آرش این حرف رو زد و همون‌طور که ابروهاش کمی درهم رفته بود، منتظر نگاهم کرد. نه تهدیدی توی صداش بود، نه نگرانی… فقط...
  9. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    شانس آوردم در قفل نبود... وگرنه کارم ساخته بود. پشت در ایستاده بودم و با استرس دست‌هام رو بهم قفل کرده بودم. که با شنیدن صدای مبهمی از راه‌رو، چشم‌هام بی‌اراده گرد شدند. صدایی بیشتر شبیه به افتادن یه جسم سنگین روی زمین… یا صدای شکستن یه گلدون، یا شاید… صدای افتادنِ کسی بودش. با این حدسیات...
  10. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    ساعت از نیمه شب گذشته بود. سکوت سنگینی توی عمارت حاکم شده بود. اما دل من مثل سیر و سرکه می‌جوشید. قاشق و چنگال‌ها رو با وسواس خاصی توی ماشین ظرفشویی چیدم، ولی ذهنم همش پیش لیوان نوشابه می‌رفت. یعنی آرش نوشابه رو سر کشید؟! خب الان حالش چطوره؟! اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟! همون‌طور که داشتم با...
  11. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با حرفش جیکم هم در نیومد. اما آرتام محکم‌تر از قبل دستم رو فشار داد که صورتم از درد مچاله شد. «این تازه اولشه دلربا... من بهت گفتم امروز باید چیکار کنی و تو باید همون کار رو هم می‌کردی.‌‌.. اما نکردی، فقط به جاش همه چی رو برای خودت سخت‌تر کردی.» با صورت گریون سعی بر این داشتم دستم رو از دست‌...
  12. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرش با تعجب به لکه‌ی قهوه‌ی لباسش نگاه کرد و بعد چشم‌هاش روی صورتم نشست. با دیدن این صحنه بی‌اراده رنگ از صورتم پرید. حس می‌کردم اگه یکم دیگه اینجا وایسم، همون‌جا نقش زمین می‌شدم. لبم رو بی‌اختیار گاز گرفتم و با صدای لرزونی گفتم: «وای… ببخشید… من… من حواسم نبود.» با این حرفم آرتام یه لحظه نگاهم...
  13. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با ترس سرم رو به نشونه تأیید تکون دادم که آرتام پشتش رو به من کرد و گفت: «کارم باهات تموم شد... برو بیرون.» با حرفش زیر لب شب‌بخیری گفتم و از اتاق نحسش بیرون زدم. با ترس به نقطه‌ی کوری خیره شدم. دلم نمیاد به آرش همچین داروی بدم. اما تهدید‌های آرتام رو چیکار می‌کردم؟! اگه دارو رو بهش ندم، آرتام...
  14. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    آرتام با حرفم به سمتم برگشت و کمی سرش رو کج کرد. نگاهش دیگه فقط عصبانی نبود؛ حالا کنجکاوی خطرناکی در اون موج می‌زد. آرتام یه قدم دیگه به سمتم اومد. با لحنی که حالا سردی مرگ‌باری ازش می‌بارید، گفت: «ادعای بزرگیه... بازی خطرناکی رو شروع کردی دختر. حالا که این‌قدر شجاع شدی که من رو تهدید می‌کنی،...
  15. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با ترس سعی کردم لرزش صدام رو کنترل کنم، آروم گفتم: «توی حریم خصوصی دیگران دخالت کردید و به تنهای برداشت منفیتون رو از این قضیه کردید. حالا اومدید بدون هیچ رحمی یقه‌ی من رو می‌گیرید؟!» با این حرف دو تا دست‌هام رو به سمت صورتش گرفتم و گفتم: «آقا آرتام به همون خدای که می‌پرستی قسم می‌خورم. اون چیزی...
  16. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    دو تق آروم به در اتاقش زدم که با شنیدن صدای بیا تو... آب دهنم رو با استرس قورت دادم و داخل اتاق‌خوابش شدم. با کنجکاوی نگاهی به دور تا دور اتاق کردم که با دیدن دکوراسیون شیک اتاقش، بی‌اراده ابروی بالا پروندم. اتاقش دقیقاً همون‌طوری بود که انتظارش رو داشتم؛ سرد، منظم و در عین حال به‌شدت لوکس...
  17. شکوفه فدیعمی:

    متوسط رمان آوای دروغین ماه|شکوفه فدیعمی کاربر انجمن کافه نویسندگان

    با دیدن این صحنه جرئت کردم و دوباره نفس عمیقی بکشم. قلبم داشت از ترس توی قفسه‌ی سینم بیرون می‌زد. با استرس زیر لب گفتم: «این دیگه چی بود؟!» با ترس دستم رو روی قلبم گذاشتم و دوباره بیرون رو چک کردم‌. با دیدن سالن خلوت، پاتندی از اتاق بیرون زدم و به سمت پله‌ها رفتم. بی‌اراده نگاهم به سمت اتاق...
عقب
بالا پایین