به بیرون از اتاق که رسید، متفکر به دیوار روبهرویش خیره ماند، مردی نزدیکش شد و دستبند را به دستش زد، جاثم که نزدیکش شد، لب زد:
- اون مرده.
جاثم سری کج کرد و با مسخرگی گفت:
- اونوقت کی؟!
تیرداد با تحقیر سرتاپای مرد منفور مقابلش را کاوید و غرید:
- همون آدمی که کنار اون زن با وضعی اسفناک و غرق خون...