نتایح جستجو

  1. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    راهرو برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت. در همان لحظه یکی از پرستارها متوجه حضور من شد و با اخم چند قدم جلو آمد: «شما این‌جا چیکار می‌کنین؟» قبل از آنکه فرصت جواب دادن پیدا کنم، کریمی خودش را رساند و بدون اینکه حتی به من نگاه کند، رو به پرستار گفت: «دانشجوی پروژه‌ست. اشتباهی اومده بالا.» نگاهش برای...
  2. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    نگاهش پیش از آنکه روی من بیفتد، مستقیم به سمت همان قفسه رفت و چند ثانیه بی‌حرکت ماند و بعد آرام سرش را به طرفم برگرداند. لبخند کوتاهی روی لبش نشست؛ اما این بار چیزی در نگاهش تغییر کرده بود: «همه‌چی مرتبه؟» دفترچه را بستم و گفتم: «بله.» چند لحظه فقط نگاهم کرد. سکوتش از هر سوالی سنگین‌تر بود؛ بعد...
  3. (SINA)

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    ای پشه‌ی لعنتی hvlk_82 ساعت ۴ صبح برو بخواب
  4. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    چشمم روی دیوار انتهایی اتاق ثابت مانده بود. قاب مستطیل‌شکلی آن‌جا نصب بود؛ یا بهتر بود بگویم... زمانی نصب بود. فقط رد کمرنگ قاب روی دیوار باقی مانده بود؛ مستطیلی روشن‌تر از رنگ بقیه‌ی دیوار که چهار جای پیچ زنگ‌زده در چهار گوشه‌اش قرار داشت. انگار سال‌ها تصویر یا تابلویی آن‌جا بوده و بعد کسی با...
  5. (SINA)

    نظارت همراه رمان باززایش | ناظر serena

    خیلی ممنون بخوبیتون عالییی مررسی
  6. (SINA)

    نظارت همراه رمان باززایش | ناظر serena

    درود امیدوارم خوب باشید من امتحانات پایان‌ترم دارم که از تیر اینا شروع شده تا آخر مرداد ادامه داره 🥲 از طرفیم واسه مسابقه رمان نویسی شرکت کرده بودم و اونم تا آخر مرداده وقتش برای اون پارت مینویسم فعلا. تموم بشه اینا میام دوباره پارت میزارم هر روز :bouquet:
  7. (SINA)

    همگانی ¤{با کدوم موزیک توی حس میری؟}¤

    https://cdn.imgurl.ir/uploads/x788883_3_am_walk_-_daniel.mp3.mp3
  8. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    گوشه‌ی لبش اندکی بالا رفت؛ اما لبخندش خیلی زود محو شد. چند قدم دیگر برداشت و بی‌آنکه نگاهم کند، پرسید: «آقای رستگار... خودت رو آدم کنجکاوی می‌دونی؟» سوال آن‌قدر ناگهانی بود که چند لحظه طول کشید تا جواب بدهم: «فکر کنم... آره.» سرش را آرام تکان داد: «کنجکاوی چیز خوبیه.» چند ثانیه سکوت کرد و بعد...
  9. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    در همان لحظه یکی از نیروهای خدمات که جعبه‌ای در دست داشت از کنار اتاق عبور کرد و با دیدنم ایستاد و نگاهی کوتاه به داخل انداخت: «با آقای کریمی کار داشتین؟» سری تکان دادم: «بله. قرار بود امروز ادامه‌ی بازدید رو با ایشون انجام بدم.» مرد آه کوتاهی کشید: «از صبح نیومده.» ابروهایم ناخودآگاه در هم رفت...
  10. (SINA)

    دنباله‌دار جوک های بی مزه

    دو تا سنگک دعواشون میشه یه بربری میاد بینشون میگه لواش‌تر Fight
  11. (SINA)

    عکس آشپزی‌های من و تو 👩‍🍳🧑‍🍳

    تیرامیسوی کاراملی jc_ghey به سفارش @HIIIS جان
  12. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    چند دقیقه همان‌جا نشستم و عکس، کلید و رسید را بارها کنار هم جابه‌جا کردم؛ انگار با تغییر جای آن‌ها قرار بود جواب تازه‌ای پیدا شود، اما هیچ‌چیز عوض نمی‌شد. در نهایت همه را با دقت داخل همان پاکت گذاشتم و آن را ته کوله‌ام، میان کتاب‌های قطور دانشگاه پنهان کردم. هنوز نمی‌دانستم چه کسی این وسایل را...
  13. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    باد ملایمی از میان درخت‌ها گذشت و گوشه‌ی برگه را لرزاند. بی‌اختیار دوباره به عکس نگاه کردم؛ بعد به کلید، و دوباره به همان جمله. ناگهان احساس کردم کسی از دور نگاهم می‌کند. سرم را بالا آوردم؛ محوطه‌ی دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود. دانشجوها رفت‌وآمد می‌کردند، صدای گفت‌وگوها در فضا می‌پیچید و هیچ...
  14. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    مبینا خمیازه‌ای کشید: «علوم پزشکیه دیگه... یا پروژه داریم یا امتحان.» هر سه خندیدیم و چند دقیقه همان‌جا درباره‌ی برنامه‌ی کلاس‌ها، زمان تحویل گزارش‌ها و امتحان‌های پایان‌ترم حرف زدیم. گفت‌وگو آن‌قدر عادی بود که اگر کسی از دور به ما نگاه می‌کرد، فکر می‌کرد تنها دغدغه‌‌ی ما درس و دانشگاه است؛ اما...
  15. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    صدایش مثل همیشه یکنواخت بود؛ آن‌قدر یکنواخت که بعد از گذشت چند دقیقه نیمی از کلاس فقط به دفترهایشان خیره شده بودند و نیم دیگر، بی‌صدا با گوشی یا خودکارشان سرگرم بودند. من هم سعی می‌کردم یادداشت بردارم؛ اما ذهنم هنوز در بیمارستان علوی مانده بود. هر بار که چشمم به دفتر می‌افتاد، به جای نام...
  16. (SINA)

    طنز یه مخ زنی‌مون نشه؟

    چشمات کباب بود منم لر بی‌دفاع چشمات چایی بود منم تورک بی‌دفاع :yakh neshini: چشمات ۴۰۵ بی‌پلاک بود منم کورد بی‌دفاع چشمات افیون بود منم کرمانی بی‌دفاع -2-31- چشمات گلاب بود منم کاشانی بی‌دفاع چشمات شله بود منم مشهدی بی‌دفاع چشمات نون خشک بود منم افغانی بی‌دفاع Redeye چشمات ترشی بود منم...
  17. (SINA)

    طنز یه مخ زنی‌مون نشه؟

    میدونی فرق تو با ابر چیه؟ از ابر بارون میباره از تو خوشگلی میدونی فرق تو با فرغون چیه؟ فرغون گل میبره ولی تو دل میبری Popcorn میدونی فرق تو با ساعت چیه؟ ساعت زمانو نشون میده ولی تو معنی زندگی رو
  18. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    با خودم گفتم شاید همه‌ی این‌ها فقط حاصل خستگی باشد و ذهنم از یک اتفاق کاملا معمولی، معمایی ساخته بود که اصلا وجود نداشت. برای اینکه خیالم راحت شود گوشی تلفنم را برداشتم؛ عادت داشتم هنگام بازدید از بخش‌های مختلف، برای یادآوری جزئیات چند عکس از محیط بگیرم تا موقع نوشتن گزارش چیزی را فراموش نکنم...
  19. (SINA)

    در حال تایپ رمان اتاق سیزده | مسابقه رمان‌نویسی

    برای چند ثانیه هیچ‌کدام تکان نخوردیم و بعد خیلی آرام دستش را بالا آورد و قلبم ناخودآگاه تندتر زد. فکر کردم می‌خواهد برای کسی دست تکان بدهد؛ اما این کار را نکرد. فقط انگشت اشاره‌اش را به سمت پایین گرفت؛ حرکتی کوتاه و آرام، انگار می‌خواست چیزی را زیر همان پنجره نشانم بدهد. بی‌اختیار نگاهم را به...
  20. (SINA)

    همگانی همین الان داری به چی فکر می‌کنی؟

    تموم میشه این کابوس؟ خوب تموم میشه؟ تموم میشه واقعا؟ نه انگار این یکی قرار نیست تموم بشه!
عقب
بالا پایین