نتایح جستجو

  1. Nargess.khatoon

    شاخص رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

    (هیما) دستم گوشی بود و داشتم عکسی که مرتبط با ادیت بود را پیدا می‌کردم تا بلکه یک عکس عاشقانه و زیبا برای ادمین بفرستم. در باز شد و مادرم با لبخند، پیراهنی که به مانندی سفید جلویم گذاشت و گفت: - آب رو دستته بیا این لباس رو برای امشب بپوش که خدا بختت رو باز کرد عزیز من! چنان انتظاری از جانب مادرم...
  2. Nargess.khatoon

    شاخص رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

    بغض در گلویم رخنه می‌کند. دلتنگ آغوش او بودم و حالا دارم او را با چشم‌های خود، او را می‌نگرم. قلب اندوهناکم حاکی از آن دختر بود که داشت به پدرش یاری می‌رساند و چیزهایی می‌گفت. در پنجره را گشودم و حرفش را شنیدم: - بابا؟ بابا، حالت خوبه؟ نادر دستش را بالا آورد و گفت: - حالم خوبه دخترم، فقط هیما،...
  3. Nargess.khatoon

    شاخص رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

    https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_59db13b9_1777175626.mp3 (علی منتظری_دریا) خواست ادامه‌ی حرفش را بزند که نگذاشتم و با لبخند گفتم: - لازم نیست این پول رو به من بدین! با تعجب سرش را بالا آورد. - راست میگی پسرم؟ با همان لبخند گفتم: - من این پول رو نمی‌خوام، اما به جاش...
  4. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    پس‌از شام و شستن ظرف‌ها، به بالا رفتم تا بلکه لباس‌هایم را داخل چمدان قرار دهم تا برای فردا آماده شوم که شیما نیز پشت‌سر من آمد و با شتاب در را بست و گفت: - میگم مهنا، این آقافرزین چند سالشه؟ حق‌به‌جانب به‌سمتش برگشتم و نیز گفتم: - به نظرت، من از سؤال‌کردن‌های تو خبر دارم؟ دستش را زیر چانه‌اش...
  5. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    لبخندی زدم و گفتم: - نه، من خوابم میاد و شاید فقط من تا فرداشب این‌جا باشم! شهاب، لحظه‌ای به چشمانم خیره شد و سپس سرش را پایین فکند. - باشه پس، موفق باشین! حس کردم از گفتن چیزی ممانعت داشت. مردد بود یا... . به سمت مخالف او بازگشتم و به او «شب‌بخیر» نیز گفتم و رفتم. *** به شعری که به تازگی آن را...
  6. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    بغضم شکست و یک قطره از پنجره‌ی گونه‌های برجسته‌ام ریخت و بر روی شالم ریخت. تا کی باید امتحان پس بدهم؟ پوزخندی زدم. نمی‌دانم. شاید تا آخر عمرم باید تاوان و گناه پس بدهم یا شاید همان چیزی که گفتم، امتحان! امتحان چه؟ برای چه؟ سرم را به عنوان نهی تکان دادم. تو که نمی‌دانی سرنوشتت قرار است چه شود؟...
  7. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_41e332e4_1776240174.mp3 (عرفان طهماسبی_دلگیر) (توجه: شما می‌تونید توی این پارت که این آهنگ هست، آهنگ رو بذارین و گوش کنین؛ پس همون اول بذارینش) شهاب نگاهش به شیما و فرزین امتداد یافت. لبخند بر روی لب‌هایش بر نهاد و گفت: - فکرخوبی رو...
  8. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_4a05f0e2_1776239985.mp3 (حجت اشرف‌زاده_ همسفر) شهاب در‌حینی‌که نرده‌ها را دستمالی می‌کرد، گفت: - بله، بفرمایید! آب دهانم را قورت دادم. - میگم که چرا سانیا نیومده؟ مشکلی پیش اومده؟ پوزخندی زد و با طعنه گفت: - هنوز نگران اونی؟! حیرت...
  9. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    «خواستم در این رمان یک چیزی رو یادآوری کنم و بگم: به خدا که وصل شوی، آرامشی وجودت را فرا می‌گیرد که که نه به راحتی می‌رنجی و نه به آسانی می‌رنجانی، آرامش سهم دل‌هایی‌ست که نگاه‌شان به‌سمت خداست...». یادم آمد که زن‌عمو حسن چه پیشنهادی را برایمان شرح داده بود. سرم را پایین انداختم. - مشکلی نیست،...
  10. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    پلکی از کنجکاوی زدم. شهاب یک چیزی می‌دانست و این من بودم که همانند مار افعی به دور خود می‌پیچیدم. از عشق، از زندگی، از گیجی و از نفهمیدن در اطلاع فکر دیگران! شهاب می‌دانست! آری او می‌دانست! پوزخندی زدم. همه از زندگی پدرم و همین‌طور فراموشی حافظه‌ام خبر داشتند و این من بودم که باز هم خنگ‌بازی در...
  11. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_38783651_1776239601.m4a (النا رستمی_در خواب دیدمت) البته با شوهرش خوب تا می‌کرد و زبان چرب و نرمی داشت که همگی‌اش از سیاست‌های خود مریم بود. نفسی تازه که کردم با خودش روبه‌رو شدم. لبخند مصنوعی زدم و «سلامی» به او دادم. مریم لبخندی زد...
  12. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    هراسان نگاهم را از میان جمعیت دریغ نمودم و به سهیلاخانم خیره شدم. منظورش چه بود؟ نکند از پیشین برایم خواستگار پیدا نموده است که خود خبر ندارم؟! - من که دوست ندارم ازدواج کنم، اگر منظورتون... . حرفم را قطع نمود: - منظورم اونی که فکر می‌کنی نیست مهناجان! پلکی زدم و اخمی از جنس کنکاش زدم و گفتم: -...
  13. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    فرزین از پیشنهاد شهاب خوشحال می‌گردد. - ازت ممنونم شهاب، منتظرم تا این خانمی که گفتی رو از نزدیک ببینم! مهنا از شنیدن صحبت‌های شهاب و همان‌طور فرزین به وجد آمده بود؛ اما خود را به نشنیدن زد و خود را به غذایی که داخل سفره گذاشته شده بود، مشغول نمود. شهاب نگاه‌اش بر مهنا می‌افتد که داشت با پابرچین...
  14. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    شیما خنده‌ای کرد و گفت: - ای کلک! حالا از خاله خداحافظی کن که خاله حسابی کار داره ها! صمد با لبخند گفت: - باشه خاله، من دیگه باید خداحافظی کنم! مامان، بیا این گوشی رو بگیر که می‌خوام با اسباب‌بازی‌هام بازی کنم! سارا به ناچار قبول کرد و قبل از آن به صمد تذکر داد که اسباب‌بازی‌هایش را به‌سمت دیوار...
  15. Nargess.khatoon

    پایه رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

    دستی بر شانه‌ی شیما نهاد. - تا اینا رو تو به سیخ بکشی، من اومدم عزیزم! شیما از کار ناگهانی سیمین‌خانم به شدت حیران ماند. یعنی چه؟! او باید تاکنون معنی حرف الآنش را می‌فهمید و می‌گفت؛ اما چرا نگفت؟ چرا؟ جوجه‌ها را به سیخ کشید و نیز به‌سمت چادری که آن را احیا کرده بودند، رفت. گوشی خود را برداشت و...
  16. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    پول اسلحه را که حساب نمود، با چشم به طهورا اشاره کرد که بیرون برود. طهورا پلکی زد و نیز دو چشمان دریایی‌اش را به «تأیید» باز و بسته کرد. - میشه چاقویی که خواستم رو به من بدی؟ محمود «چشمی» گفت و چاقو را در پلاستیک در بسته سیاه‌گون به او داد. - بفرمایید. هنگامی که از در خارج میشد‌، به سهیل سری از...
  17. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    محمود سرش را پایین انداخت و نیز گفت: - فکر کنم سه‌ بار اومده و... . با صدای سلام سرد و دلنشینی، سر محمود بالا آمد و به مردی که شکل و شمایل خود را خشن نشان می‌داد، خیره شد. اخمی در کنج ابروانش کشید و نیز گفت: - سلام، بفرمایید؟ ابروهای طهورا بالا رفت و برگشت و به فرد پشت‌ سرش نگاه کرد. چشم‌هایش به...
  18. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    محمود اندکی ابرو در هم کشید و نیز گفت: - داری مثل این پلیس‌ها بازجویی می‌کنی ها! حواست باشه! پوزخند طهورا بسیار بهتر و عمیق‌تر نبود که حتی می‌خواست هم‌ اکنون محمود را با دستان خود خفه نماید. آب دهانش را بلعید و نفسی از جنس عصبی و غضبناکی سر داد. - تو فکر کن که این‌‌جوریه و اصلاً هم به تو مربوط...
  19. Nargess.khatoon

    در حال تایپ رمان گادیم (جلد دوم ساکت نمی‌نشیند) | سیده نرگس مرادی

    محمود با جنمی که در درونش برپا گشته بود، گفت: - دختر زیبایی هستی؛ ولی چرا می‌خوای اسلحه به دست بگیری؟ حیف نیست که کولت رو بذاری روی پشتت و الفرار؟ طهورا ما بین حرف‌های او خشمگین شد و باری‌ دیگر مشتی بر میز او نهاد و فریاد زد: - اعصاب منو بهم نریز محمود؛ وگرنه بد با من روبه‌رو میشی ها! محمود برای...
عقب
بالا پایین