در حال ویرایش رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
شیما خنده‌ای کرد و گفت:
- ای کلک! حالا از خاله خداحافظی کن که خاله حسابی کار داره ها!
صمد با لبخند گفت:
- باشه خاله، من دیگه باید خداحافظی کنم! مامان، بیا این گوشی رو بگیر که می‌خوام با اسباب‌بازی‌هام بازی کنم!
سارا به ناچار قبول کرد و قبل از آن به صمد تذکر داد که اسباب‌بازی‌هایش را به‌سمت دیوار پرتاب ننماید.
سارا لب‌هایش را با زبان‌اش خیس می‌کند و می‌گوید:
- خب دیگه، من برم که برای ظهر غدا درست کنم که الآنشم دیر شده!
شیما تبسمی بر روی لب‌های قلوه‌ای‌اش می‌زند.
- برو، منم برم ببینم این همکار ما چی‌کار می‌کنه؟!
سارا: همکار ما که منظورت مهناست که، نه؟
شیما: هنوز نشناختی‌ش، نه؟
سارا: چرا؛ اما... من دیگه برم!
شیما: باشه خواهر من، برو خداحافظ!
پس‌از خداحافظی شیما با خواهرش، برخاست و به‌سمت بیرون از چادر رفت که نگریست، سیمین‌خانم به همراه سهیلاخانم سفره را پهن نموده‌اند و مهنا نیز داشت به آن‌ها یاری می‌رساند. او هم به کمک آن‌ها شتافت و سپس سر سفره‌ی طعام نشستند.
***
پس‌از آن‌که اطعام‌شان به سرانجام رسید، سهیلاخانم روبه همه کرد و نیز با لحن جدی گفت:
- شما که از موضوع دختر اکرم‌خانم می‌دونین که!
مهنا نیز می‌گوید:
- بله زن‌عمو‌جان، بفرمایید؟!
سهیلاخانم لبخندی به‌روی مهنا زد و سپس به ادامه‌ی صحبت‌اش پرداخت:
- فرداشب عروسیه مریم دختر اکرم‌خانم هست که همسایه‌ی بغلی ما هم هست که قراره اونو توی باغِ خونه‌شون بگیرن که از قضا ما رو هم دعوت کردن!
همه سکوت کرده بودند تا سهیلاخانم، ادامه‌ی حرفش را بزند.
- کسی هم که نیاد، مجازات میشه که اینم اینه که تمامی کارهای عمارت رو به‌صرف یک‌هفته انجام بده!
شهاب و مهنا، به یک‌باره نگاه‌شان مضطرب و دلهره‌آور به یک‌دیگر انداختند و نیز پرده‌ی نگاه‌شان را از یک‌دیگر دریغ کردند و با اضطراب گفتند:
- چشم!
سهیلاخانم به هردو نگاهی انداخت و نیز لبخند شیرینی بر آن‌ها زد. سر سفره، شهاب یادش آمد که به فرزین رفیق‌اش بزند که از قضا فرزین در همان هنگام، گوشی خود را پاسخ داد:
- الو جانم شهاب؟
شهاب لبخندی زد و گفت:
- سلام، تو کی قراره بیای یک سر به ما بزنی، هان؟
فرزین نگاهی بین کتاب‌های نوشته‌اش می‌کند.
- دارم یک داستان می‌نویسم که آخرهای داستانم؛ اما موندم که چه‌طوری پایانشو خوب و خوش بنویسم! هرچند بین تمامی رمان‌ها، هر پایانی که پیدا می‌کنم، کلیشه و تکراریه! ژانر کتاب هم عاشقانه و مذهبی هست شهاب‌جان!
شهاب لبخندی می‌زند.
- بیا این‌جا تا بهت بگم چه‌طوری به پایان‌خوش براش پیدا کنی! هرچند مهناخانم که دخترعموم هست که یک‌پا برای خوش نویسنده‌ست که شاید کمکت هم بکنه!
 
فرزین از پیشنهاد شهاب خوشحال می‌گردد.
- ازت ممنونم شهاب، منتظرم تا این خانمی که گفتی رو از نزدیک ببینم!
مهنا از شنیدن صحبت‌های شهاب و همان‌طور فرزین به وجد آمده بود؛ اما خود را به نشنیدن زد و خود را به غذایی که داخل سفره گذاشته شده بود، مشغول نمود. شهاب نگاه‌اش بر مهنا می‌افتد که داشت با پابرچین و نیز آهسته غذایش را میل می‌کرد.
پاسخ فرزین را می‌دهد:
- البته خودم یه جوری بهش میگم فرزین! تو فقط بیا و قضیه‌ی دیگه‌ی ماجرا رو بگو برادر!
فرزین از خوشحالی سر از پا نمی‌شناسد و می‌گوید:
- باشه! راستی شهاب، من مامانم خیلی اصرار مکرر واسه‌ی ازدواج برام داره و میگه باید هرچه سریع‌تر ازدواج کنم، خودتم که می‌دونی چی میگم!
شهاب حرفش را تأیید می‌نماید و نیز می‌گوید:
- آره، می‌دونم منظورت چیه! حالا فعلاً تو بیا خودم برات یک کاری می‌کنم! موفق باشی تا بعد!
فرزین از او خداحافظی نمود و به نوشتن‌اش پرداخت؛ اما سر سفره، شهاب با نگاه تأسف مادرش سهیلاخانم مواجه گشت. بی‌توجه به آن، به خوردن غذایش رسید، حتی زمانی‌که مهنا به او، نگاه عاشقانه‌ای انداخته بود.
***
«اول شخص: مهنا»

با لبخند به اکرم‌خانم سلامی دادم و گفتم:
- همیشه به‌پای هم خوش‌بخت بشن!
همیشه همین‌طور مهنای پیشین نبودم که اگر بخواهم با لبخند سلام و احوال‌پرسی نمایم. من زمانی متولد می‌شدم که واقعاً در آن عشق و علاقه واقع باشد، حتی در ازلی که به ظاهرش خوب برسد، ولی در درون آن آدم دیگه‌ای داخلش باشد. علاقه برایم حسابی هشدارگونه بود و اگر او نباشد از پس بُعد معاشم بر نمی‌آیم!
اکرم‌خانم لبخندی بر لب‌هایش مزین نمود و گفت:
- مرسی عزیز دلم، ایشاءاللّٰه برای خودت پیش بیاد مهناجان!
«خواهش می‌کنمی» برای او می‌گویم و سپس وارد مجلس عروسی زنانه می‌شوم. وارد که شدم، حس کردم فردی مرا می‌بیند و این خود من بودم که آن را نمی‌توانستم ببینم. شیما نیامده بود برای آن‌که اکرم‌خانم آن را نمی‌شناخت و نیز برای همان دعوتش نکرده بود. مهسا و آقامهدی نیز نیامده بودند، برای آن‌که مهسا بسیار خسته بود که نتوانست به این عروسی بیاید. امیدوارم اکرم‌خانم از نیامدن‌های این سه‌نفر گله‌ای عرض نکند.
به‌سمت جایی که به دور از عروس و داماد بود نشستم که همانا دیدم زن‌عمو حسن با مادرم دارند به سویم می‌آیند. ای بابا! حالا خواستیم ده‌دقیقه با خودمان تنها باشیم ها!
آن‌ها بر روی صندلی کنار من نشستند. پیش از آن‌که کاری انجام بدهم، زن‌عمو در گوش من با احساس نجوا می‌کند:
- انشاءاللّٰه عروسی تو و... .
 
هراسان نگاهم را از میان جمعیت دریغ نمودم و به سهیلاخانم خیره شدم. منظورش چه بود؟ نکند از پیشین برایم خواستگار پیدا نموده است که خود خبر ندارم؟!
- من که دوست ندارم ازدواج کنم، اگر منظورتون... .
حرفم را قطع نمود:
- منظورم اونی که فکر می‌کنی نیست مهناجان!
پلکی زدم و اخمی از جنس کنکاش زدم و گفتم:
- شما چی می‌خواین بهم بگین؟
آب دهانش را قورت داد و لبخندی در پهنای آن لب‌های نازکش کرد.
- منظورم اینه که ازدواج‌کردن که عیب نیست عزیز من! عاشق‌شدن هم عیب نیست! راسته که اگر عشق نباشه، نمی‌شه ازدواج هم کرد! مگه نه؟
حیرت‌زده به صورت گردش خیره می‌شوم. منظورش را فهمیدم، اما نمی‌دانستم که چرا دارد این حرف‌ها را بر من می‌زند؟!
آب دهانم را فرو دادم و نیز پلکی زدم.
- درسته، اما اشتباه برداشت کردین! من اگر ازدواج بکنم، با عاقلانه پیش می‌رم؛ چون ممکنه عشق آدم رو کور و کر کنه زن‌عمو جون!
زن‌عمو دستش را بر روی دست‌هایم نهاد و نیز گفت:
- می‌دونم، اما تنها کسی که بهت پیشنهاد ازدواج داده، کسیه که تو رو دوست داره و من نمی‌تونم اونو لو بدم!
بغض کردم و سعی نمودم که این بغض را پنهان کنم.
- شما این حرفا رو برای چی می‌زنین زن‌عمو؟
زن‌عمو لبخندی زد و گفت:
- هیچی، ولش کن! تو مطمئنی که دوست نداری ازدواج بکنی عزیزم؟
با همان بغض فقط نگاهش کردم و سرم را نیز کمی بعد پایین انداختم.
- می‌تونم جواب‌تون رو بعداً بدم؟
زن‌عمو سرش را به تأیید تکان داد.
- البته عزیز دل من!
پلکی آهسته زدم.
- فوضولی نباشه، شما قراره آقا شهاب رو داماد بکنین؟
هرچند که حرف و سخن‌های دلم را بر زبانم جاری نساخته بودم و این باعث گردید که دودل و یا شاید شک کنم که آیا واقعاً من احساساتم نسبت به او واقعی است یا نه؟!
زن‌عمو کمی نگاهم کرد و سپس قهقهه‌ای زد و در مابین خنده گفت:
- نه، اما به‌زودی آره گلم!
تعجب کردم. به‌زودی؟ نفس عمیق کشیدن‌های مضاعفش نشان از چه چیزی بود؟
پلکی برنهادم و دیگر هیچی نگفتم و نیز نگاهم را به بشقاب میوه و شیرینی‌ام سوق دادم.
چنگال را با چاقو برداشتم و خواستم چاقو را به سیب نزدیک نمایم که صدای هلهله و جیغ کل سالن را در بر گرفت.
نگاهم به عروسی افتاد که از او نفرت خاصی داشتم. مریم، که با لباسی سفید عروس و آرایشی غلیظ، با افراد خانواده‌اش سلام و احوال‌پرسی می‌کرد. داماد هم از بس بی‌سلیقه بود. مریم مردی خوشتیپ را انتخاب کرده بود که اصلاً چهره‌هایشان به یک‌دیگر نمی‌خورد و این خود مریم بود که آن‌قدر صورتش را آرایش کرده بود تا بلکه به قیافه‌ی شوهرش بیاید. از بس که پر آفاده و حریص برای پول و اموال بود.
 

(النا رستمی_در خواب دیدمت)

البته با شوهرش خوب تا می‌کرد و زبان چرب و نرمی داشت که همگی‌اش از سیاست‌های خود مریم بود.
نفسی تازه که کردم با خودش روبه‌رو شدم. لبخند مصنوعی زدم و «سلامی» به او دادم. مریم لبخندی زد و با خوشحالی وصف‌ناشدنی گفت:
- واقعا خودتی مهنا؟ دختر تو کجا بودی؟
سرم را پایین انداختم. چه‌طور می‌توانست از دیدنم خوشحال شود و سلامی بر من بدهد؟ با کاری که چهارسال پیش کرده‌بود و باعث تحقیرهای دیگران آن‌هم با من شده‌بود را هرگز فراموش نمی‌کردم، هرگز!
چشم‌هایم را بستم و با زور تمام گفتم:
- خوبم مرسی، من همیشه در کنار بقیه هستم مریم جان!
پابرچین می‌گویم:
- انتظار داری بهت هم سلام بکنم؟
انگاری صدایم را شنید، چون‌که پوزخندی در کنج لبانش نشست و نیز گفت:
- خودتو زیاد متلاشی برای اون چندسال اخیر نکن رفیق‌جان!
اخم‌هایم درهم نشست. منظورش آن بود که ذهنم را مشغول آن چهارسال پیش نکنم؟
برایش دارم! طوری آبرویش را ببرم که اسمم را بر کتابان بنویسند. آدم کینه‌ای نبودم، اما خوب بلد بودم که چه‌گونه به اطرافیانم درس‌عبرتی را نیز بدهم!
لبخندی زدم و گفتم:
- پس مرگ یک‌بار و شیون هم یک‌بار سرکار!
لبخندم نزاح بود یا خودم آن‌طور فهمیده بودم؟
پلکی زدم ‌‌‌و به ادامه‌ی حرفم پرداختم:
- هرکسی که آدم رو تحقیر می‌کنه، پول دیگران رو پول‌شویی و قماربازی می‌کنه، اون که آدم نیست؛ پس چرا دوست نداری که کمی از مسئله‌ی چهارسال قبل یاد بگیری هان؟ آدمی که شارلاتان تمام‌عیار باشه، چه بسا که همون بهتر آبروش و حیثیت‌ش همین‌جا بره رفیق! مگه تو اینو قبول نداشتی؟ هوم؟
افراد خانواده‌ی مریم دورمان جمع شده بودند که با صدای مریم متفرقه شدند و نیز رفتند.
- از گوش‌دادن به حرف بقیه لذت می‌برین؟ بفرمایید برین!
مریم سری تأسف تکان داد.
- باشه، من یک شارلاتانم، اما منتظر عواقب حرفی که زدی باش!
پوزخندی زدم و سپس کیف خود را از روی صندلی برداشتم و به‌سمت در تالار رجوع کردم. به صدا زدن‌های مامان و سهیلاخانم هیچ اعتنایی نکردم و از مجلس بیرون زدم. همان‌که پاهایم به در رسید، شهاب را دیدم که با تلفن‌اش داشت با خشم فراوان کسی را دعوا می‌کرد:
- ساکت باش، می‌فهمی؟ ساکت باش! شاید تا یه‌ماه دیگه از شرت خلاص بشم سانیا!
صدای داد و فریاد سانیا را می‌شنیدم که هم‌چنان شهاب را مواخذه و تهدید می‌کرد:
- شهاب، یک‌بار دیگه این حرف رو بزن تا برم به مهنا بگم که تو هم از موضوع بابام خبر داشتی و داری!
 
پلکی از کنجکاوی زدم. شهاب یک چیزی می‌دانست و این من بودم که همانند مار افعی به دور خود می‌پیچیدم. از عشق، از زندگی، از گیجی و از نفهمیدن در اطلاع فکر دیگران! شهاب می‌دانست! آری او می‌دانست!
پوزخندی زدم. همه از زندگی پدرم و همین‌طور فراموشی حافظه‌ام خبر داشتند و این من بودم که باز هم خنگ‌بازی در آورده بودم و خودم را به نیرنگ آن‌ها سپرده بودم فکر کردم که همه‌چیز را بدانم، زندگی‌ام روبه تحولات می‌چرخد. اما آن‌طور نبود!
شهاب پشتش بر من بود و مرا ندیده بود. شهاب را نمی‌دانم که آیا در این مسائل مزدور است یا خطاکار یا آن‌که بی‌گناه و بی‌خبر؟!
باید درمورد مسائلی که امروز سرسفره مطرح نموده بود را با او در میان می‌گذاشتم. همانی‌که قرار بود به آقا فرزین درمورد نوشتن داستانش شود؛ اما اکنون وقتش نبود و این موضوع را بایستی شهاب بازگو می‌کرد.
از کنار شهاب گذر نمودم که با صدا کردنش آن‌هم با اسم خودم، حیران ماندم و نیز ایستادم:
- مهنا!
بازنگشتم و به همان حالت ایستادم. صدای قدم‌های پر ابهتش را می‌شنیدم که هم‌چنان با استوار قدم‌هایش را برمی‌داشت. آب دهانش را با اضطراب کامل بلعید. نفسش را آرام و پابرچین به بیرون منتقل داد و حرفش را امتداد می‌یابد:
- میشه یه لحظه برگردی؟
پلکی زدم و مطابق به خواست او، به‌سویش بازگشتم. لبخند برنهادم و گفتم:
- بفرمایید پسرعمو؟!
او هم لبخندی زد و گفت:
- چرا از مجلس عروسی بیرون زدی؟
پلکی زدم.
- برای این‌که بعضی از شارلاتان‌ها، می‌خوان طبق خواسته‌ی خودشون من رو از مجلس شریف‌شون بیرون بندازن!
شهاب اخمی از کنجکاوی بر پیشانی‌اش تراشید.
- مگه اکرم‌خانم شما رو از مجلس بیرون کردن؟
نفس عمیقی کشیدم و به‌یاد آوردن حرف‌های مریم آن‌هم در عروسی، سری تأسف تکان دادم.
- نه، یک افریته‌ی جادوگر که مثلاً خیرسرش امشب عروسیشه!
شهاب ابروانش بالا رفت.
- منظورت مریمه که چهارسال پیش باعث اون تحقیر اون‌هم جلوی پدربزرگ بشی، هستی؟
پوزخندی زدم.
- آره، تازه خوش‌آمدگویی هم برام کرد که ایشاءاللّٰه بخوره توی سرش!
شهاب خندید.
- خیلی‌خب، می‌خوای بری ویلا؟
سرم را به‌طرفین تکان دادم.
- آره، اما باید برم چون که تحمل چنین آدم مارمولکی رو ندارم!
شهاب لبخندی زد و اخمی هم درهم تنید.
- باشه، اما مامانم تو رو فردا راحت نمی‌ذاره!
 
«خواستم در این رمان یک چیزی رو یادآوری کنم و بگم:
به خدا که وصل شوی، آرامشی وجودت را فرا می‌گیرد که که نه به راحتی می‌رنجی و نه به آسانی می‌رنجانی، آرامش سهم دل‌هایی‌ست که نگاه‌شان به‌سمت خداست...».
یادم آمد که زن‌عمو حسن چه پیشنهادی را برایمان شرح داده بود. سرم را پایین انداختم.
- مشکلی نیست، من خودم از این کارها کردم شهاب‌خان!
به ماشین خود اشاره نمود.
- بسیار خب، پس بیا سوار ماشین من شو تا برسونمت!
دستانم از این پیشنهادش گره خورد. نمی‌توانستم با کمال پرویی پیشنهاد سختش را قبول نمایم!
- نه مرسی، من خودم ماشین دارم!
البته یادم می‌آید که ماشین دست مامانم است و تازه سوییچ‌اش هم دست خود مامان است. چشم‌هایم از فرط بی‌حواسی‌ام بسته می‌شود. خودت کردی، خودت هم باید جمعش کنی! پس بایستی خودم جمعش می‌کردم تا بلکه مورد بی‌آبرویی و شرم‌ساری توسط شهاب نشوم!
نفسی تازه کردم چشم‌های خود را گشودم.
- پس من برم ویلا، شما هم با ماشینت پشت‌سر من بیا که راه رو گم نکنی!
چندین مرتبه پلکی زدم. باید سوییچ را از مامان می‌گرفتم تا بلکه شهاب مرا مورد بازجویی قرار ندهد!
«باشه‌ای» گفتم و گوشی خود را از داخل کیف برداشتم و به مامان زنگ زدم. با تأخیر فراوانی جواب تلفن را داد:
- جانم مهنا؟
صدای آهنگ، باعث پوشش فهمیدن صدای مامان می‌شد.
- الو مامان، میگم بی‌زحمت اون سوییچ ماشین رو بیار، می‌خوام با آقا شهاب پشت‌سرش برم ویلا!
مامان: باشه، یه ده‌دقیقه دیگه میام!
پوفی کشیدم و گوشی را به‌رویش قطع نمودم.
***
یک‌هفته از آن روز عروسی می‌گذرد. زن‌عمو حسن مدام به ما کار می‌داد و کار! امروز نیز روز آخریست که داریم با کمک شهاب، این عمارت را تمیز می‌نماییم!
مهسا، شیما و مهدی‌آقا هم در این یک‌هفته به هم‌دیگر کمک کرده‌ایم؛ البته حقشان بود تا بلکه به عروسی بیایند.
در آن روزی که مهسا قرار بود شبش با مهدی‌آقا به این سفر بیایند، شیما برای مهسا توضیح داده بود که آن شیربرنج‌ها را از سر خیابان که کترینگ نیز داشت، گرفته‌ایم تا بلکه او شکی نکند و البته چندتا فحش آبدار و یک چندتا لگد و مشت از مهسا هم گشت.
و امروز قرار بود که به دریا برویم و همه رفته بودند، به‌غیر از من و شهاب! آقا فرزین هم آمده بودند که پایان خوش داستانش را به او یاری برسانم و خب این کار را هم انجام دادم.
درحینی‌که داشتم کف پارکت را تمیز می‌کردم، روبه شهاب گفتم:
- آقا شهاب؟
 

(حجت اشرف‌زاده_ همسفر)
شهاب در‌حینی‌که نرده‌ها را دستمالی می‌کرد، گفت:
- بله، بفرمایید!
آب دهانم را قورت دادم.
- میگم که چرا سانیا نیومده؟ مشکلی پیش اومده؟
پوزخندی زد و با طعنه گفت:
- هنوز نگران اونی؟!
حیرت کردم. چرا پوزخند و کنایه زده بود؟
- برای این‌که... .
میان حرفم پرید و گفت:
- نگرانش نباش! اون ان‌قدر نگران تو نیست که حالا بخوای نگران اون باشی!
نفس عمیقی کشیدم. داشت هم به من و هم به خواهرم سانیا طعنه و توهین می‌کرد؟!
اخمی کردم و گفتم:
- شما حق نداری که با فردی که مثلاً خواهرمه، این‌طور صحبتی رو بکنین!
آن‌هم مانند خودم، آب دهانش را قورت داد و گفت:
- چرا ترش می‌کنی دخترعموجان؟! تازه، سانیا به‌زودی قراره از اون بیمارستان بره و ما هم از شرش راحت می‌شیم!
سرم را با هنگام نفس اندوه‌کشانم، پایین فکنده شد.
- درسته که خواهرمه و مایه‌ی دردسرمه، اما قرار نیست که بد باقی بمونه! ببین، ما افراد زندگی‌مون رو دور می‌اندازیم، برای این‌که فکر می‌کنیم که اونا مقصرن، هستن ها! ولی اگر ببخشیم‌شون و بهشون آرامش بدیم، ما لایق انسان بودن رو داریم! اما لایق زندگی‌کردن و فرصت‌دادن به اون افراد زندگی‌مون رو بدیم؛ ولی اگر نبخشیم‌شون، آرامش بهشون ندیم و یا... انجام ندیم، از نظر اونا ما آدمی پست، ولی فرومایه هستیم و باقی می‌مونیم! نه این‌که بگم خسیس باشیم، نه... من به وجدان عقل و دلم گوش می‌دم؛ چون هردوشون دست توی دست هم‌دیگه میدن تا من روراست حرفمو بزنم آقا شهاب!
شهاب، دست از کار کشیده بود و داشت با لبخند به حرف‌های من گوش می‌سپرد. حتی لبخندهایش را دوست داشتم. زمانی‌که او را از دست می‌دهم، می‌خواهم بمیرم و هرگز آن روز را نبینم!
احساس می‌کردم که قلبم قرار است از سینه جدا شود! نمی‌دانم این تقدیر است یا آن‌که موعودش فرا رسیده است؟! نمی‌دانم و نمی‌دانم و نمی‌دانم!
آب دهانم را بلعیدم و دراییدم:
- آقا شهاب، ان‌قدر که حرف زدیم لطفاً کارمون رو بکنیم که می‌خوایم بریم دریا!
شهاب به خودش آمد و گفت:
- باشه!
به کارمان رسیدیم و آن‌ها را تمام که نمودیم، وسیله‌ها را سرجای خود نهادیم و با یک‌دیگر به‌سوی دریا روانه شدیم!
همانا که از ویلا بیرون آمدیم، نگاهم به شیما و فرزین افتاد که داشتند فرش حصیری را با یک‌دیگر پهن می‌کردند.
لبخند اهریمنی بر روی لب‌هایم مزین گشت. به‌طرف شهاب برگشتم و به شیما و فرزین اشاره نمودم و گفتم:
- آقا شهاب، فکر کنم دوتا کیس مناسب برای هم‌دیگه پیدا کردم!
 
(عرفان طهماسبی_دلگیر)
(توجه: شما می‌تونید توی این پارت که این آهنگ هست، آهنگ رو بذارین و گوش کنین؛ پس همون اول بذارینش)

شهاب نگاهش به شیما و فرزین امتداد یافت. لبخند بر روی لب‌هایش بر نهاد و گفت:
- فکرخوبی رو کردی! هردو زوج خوبی میشن؛ اما الآن وقتش نیست! چون‌که هردو باید عاشق هم‌دیگه بشن و هم رو بشناسن!

- فکر خوبیه، چون زمان همه‌چی رو مشخص می‌کنه!
از آن‌سو، مهسا به‌سمتم آمد و روبه شهاب گفت:
- آقا شهاب، زن‌عمو حسن کارتون داشت!
شهاب «با اجازه‌ای» گفت و از حضور ما دونفر غایب شد.
روبه مهسا گفتم:
- جانم؟ بگو کارت رو!
مهسا آب دهانش را فرو داد و با صدای مرتعش گفت:
- مهنا، من چند وقته که به مهدی نگفتم که ریما رفیقم با دوست مهدی یعنی ساشا ازدواج کردن، می‌ترسم که سرم داد بزنه که آی تو به من چرا زودتر نگفتی و از این حرفا! راستیش، من وقت نکردم بهش بگم که اون دونفر عروسی کردن و رفتن سر خونه‌ و زندگی‌شون!
لبخندی به‌روی لب‌هایم گشودم و گفتم:
- ببین مهسا، ‌از هیچ‌چیزی رعب و وحشت نداشته باش! برو توی ویلا و اونو مهمون قهوه بکن و سر بحث رو به‌وجود بیار! البته فکر نکنم که مهدی‌آقا توی این موضوع عصبانی یا به‌طور واقعی قهر بکنن!
مهسا با شور و شعف، «ایولی» گفت و به‌سمت ویلا حرکت نمود.
پوفی کشیدم و با سری تأسف، به‌سوی فرش ‌‌حصیری حرکت کردم. البته شب‌ بود و کسی هم در آن فرش حصیری نبود که بخواهد بنشیند. مهسا که رفته بود ویلا تا به شوهرش برسد، شیما و فرزین نیز سمت دیگری از فرش نشسته بودند. مهدی‌آقا هم داشت جوجه‌ها را به سیخ می‌کشید.
شهاب و سهیلاخانم به‌سمت دیگر رفته بودند و داشتند حرف می‌زدند. مامان نیز داشت با تلفن سخن می‌گفت.
باری‌دیگر به شهاب و سهیلاخانم سوق داده شد. شهاب لبخندی زده بود و گهگاهی سرش را به عنوان«تأیید»به حرکت می‌آورد.
می‌خندد و من این‌جا ایستاده و دارم او را مشاهده می‌نمایم و مات او هستم. پنج‌سال پیش بود که او را درحین خندیدن دیدم و نیز دلم برای همین خندیدن‌هایش لرزید. بغض می‌کنم و ایرپادم را در گوش‌هایم می‌گذارم و آهنگی از عرفان طهماسبی به نام «دلگیر» را گذاشتم. نگاهم به ساحل دریا افتاد. راهم را به‌سویش کج کردم و آهنگ عرفان طهماسبی داشت هم‌چنان می‌خواند و باری‌دیگر به‌سمت شهاب بازگشتم و با همان بغض، سرم را به طرف چپ تکان دادم و دوباره نگاهم را به دریای آرام و پابرچین سوق دادم.
- الهی الهی دنیا برات بسازه!
الهی الهی دلت به غم نبازه!
به یاد شعر «سهراب سپهری» می‌افتم:
- تو مرا آزردی!
که خودم کوچ کنم از شهرت!
تو خیالت راحت!
می‌روم از قلبت!
می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت
تو به من می‌خندی با خود می‌گویی:« باز می‌آید و می‌سوزد از این عشق!
ولی... برنمی‌گردم، نه!
می‌روم آن‌جا که هر دلی به دلیل تب دارد!
عشق زیباست و حرمت دارد!
 
بغضم شکست و یک قطره از پنجره‌ی گونه‌های برجسته‌ام ریخت و بر روی شالم ریخت. تا کی باید امتحان پس بدهم؟
پوزخندی زدم. نمی‌دانم. شاید تا آخر عمرم باید تاوان و گناه پس بدهم یا شاید همان چیزی که گفتم، امتحان! امتحان چه؟ برای چه؟
سرم را به عنوان نهی تکان دادم. تو که نمی‌دانی سرنوشتت قرار است چه شود؟! خدا بخواهد، همانی می‌شود که خودش تعیین کرده است و خودش این تقدیر را به پایان می‌رساند. تو نگران نباش؛ بسپار به اویی که در همه‌ی عالم و کیهان، معجزه‌اش نمایان است.
نفس عمیق و آسوده‌ای کشیدم و از دریا دل کندم و به‌سوی حصیر حرکت کردم.
همان‌که داشتم می‌آمدم، آقامهدی به‌سوی ویلا حرکت کرد. نگاهم به کباب‌هایی افتاد که بر روی منقل بودند. خداوکیلی اکنون نباید آن‌ها بسوزند؟
سری تأسف تکان دادم و به‌سمت منقل بدرقه گشتم. بادبزن مخصوص کباب را برداشتم و شروع به بادزدن آن‌ها نیز شدم.
***
شهاب گیتار خود را آورده بود و دور شعله‌ای که درست نموده بود، جمع گردیده بود. من نیز در آن‌جا بودم. شیما و فرزین هم نشسته بودند. سهیلاخانم و مامان نبودند و به آن حصیر رفته بودند و نشسته بودند و نیز غیبت و صحبت می‌کردند.
شهاب لبخندی زد و به من که در نگاه‌کردن به آتش بودم، خیره شد. آن نگاه‌های شهاب یک معنا داشت که آن‌هم مربوط به خودش بود؛ اما کنجکاوی مرا از پا در می‌آورد. پلکی زدم. نباید جا می‌زدم، نبایستی شک می‌کردم که هرگز عشقی میان من به شهاب وجود ندارد!
حس کردم که شهاب گیتار را با دستش، راست‌وریست نمود و شروع به نواختن کرد و هم‌چنین به خواندن گشت:
- یکی توی دلمه که فرق داره با همه... .
(از رضا مریدی)
نگاهش به من افتاد که آب دهانم را بلعیدم و به شیما چشم دوختم. این نگاه‌های عجیب و غریبش چه معنایی داشت؟
شیما لبخندی به لب داشت؛ اما او چرا لبخند مرموذی را بر لبانش جاری داده بود؟
قلبم همانند گنجشک، می‌تپید. خوف داشتم که وانگهی حرفی بزنم، صدایم مبدل به مرتعش می‌گردد. پلک زدم و به شیما خیره شدم که داشت به فرزین نگاه می‌کرد. یک‌بار دیگر پلکی زدم. فرزین حواسش به شیما نبود و داشت به آهنگی که شهاب برای همگی می‌خواند را گوش می‌سپرد. با خودم فکر کردم که اگر میان من و سانیا بر سر شهاب اختلاف است، سانیاست که جدال بین من و او را شکل داده است. خودش بود که عداوت میان من و خودش را شکل داده بود. می‌دانستم عاشق شهاب است و او را از ته‌دل دوست دارد، اما در واقعیت، حقیقت یک چیز دیگری را بیان می‌کرد.
نفس عمیقی کشیدم و از سرجاهایم برخاستم و روبه سه‌نفرشان گفتم:
- من دیگه برم بخوابم، شب‌بخیر!
شهاب، دست از گیتار زدن برداشت و همانند خودم از سرجاهایش بلند شد.
- دخترعمو، کمی می‌موندین!
 
لبخندی زدم و گفتم:
- نه، من خوابم میاد و شاید فقط من تا فرداشب این‌جا باشم!
شهاب، لحظه‌ای به چشمانم خیره شد و سپس سرش را پایین فکند.
- باشه پس، موفق باشین!
حس کردم از گفتن چیزی ممانعت داشت. مردد بود یا... .
به سمت مخالف او بازگشتم و به او «شب‌بخیر» نیز گفتم و رفتم.
***
به شعری که به تازگی آن را تایپ کرده بودم و در اینستاگرام پست نموده بودم، چشم دوختم.
- ای پادشه خوبان داد از غم و تنهایی!
دل بی‌تو به جان آمد وقت است که باز آیی!
لبخندی زدم و گوشی را خاموش کردم و به سوی پایین مسیرم را برداشتم. همان‌طور که می‌رفتم، با خودم گفتم که امشب شب آخری‌ست که با شهاب هستم و دیگر هرگز فرصت ننمایم که با او حرف و کار داشته باشم. باید فرصت کرد تا از این فرصت‌ها برایم غنیمت شمرده شود.
به پله‌ی آخر که رسیدم، نگاهم به نگاهش گره خورد. این نگاه‌کردن‌ها عالمی داشت که هیچ‌کس خبر و اطلاع نیز نداشت و فقط بوی عشق می‌داد و عشق!
در همان روز که در بیمارستان رخ داده بود، عشق را در چشمان سانیا می‌دیدم، اما در آن موعود در چشمانش هم نفرت و کدورت هویدا بود. نمی‌دانم آن نفرت‌ها را از کجا آشکار ساخته بود.
پلکی زدم و به‌سمت میز شام هدایت شدم. نگاه شهاب از روی من برداشته نمی‌شد. بس است! این نگاهت را از روی من بردار!
روی صندلی نشستم، آن‌هم در کنار شیما! شیمایی که از من یک‌سال مهتر است و ازدواجش ناقص بوده است!
مامان و سهیلاخانم، با لبخند به من می‌نگریستند؛ اما من می‌خواستم انگاری آن‌ها را نادیده بگیرم.
قاشق را با دست راستم قرار دادم و با پلک‌زدن، خوردن را آغاز نمودم. می‌خواستم ببینم که آیا شهاب هم، همانند خودم دست راست است یا دست چپ؟
از فوضولی و کنکاشی خودم، در دل خندیدم. از دست خودم!
نگاه که کردم، با دست راستی که داشت با قاشق، خورش را برمی‌داشت. ایول! پس همانند خودم با دست راست کار می‌کند.
همان‌طور که داشتم به دستان شهاب نگاه می‌کردم، به ناگه سرم را که بالا آوردم، با لبخند او مواجه شدم. او چرا از جای پله‌ها که می‌آمدم و تاکنون مرا که می‌بیند، بر من لبخند دلنشینی گوارا می‌نماید؟
با چشم‌هایی پر از سؤال، به او خیره شده بودم که با صدای آقافرزین از نگاه او چشم برداشتم و به فرزین چشم دوختم که می‌گفت:
- خب... می‌خوام یه چیز خوب و حال خوب‌کن بهتون بگم! اول این‌که قرارداد بستم برای چاپ کتاب و دوم این‌که می‌خوام از مهناخانم و همین‌طور از شهاب‌جان که برای نوشتن این داستان و پایان خوشش کمکم کردن، تشکر کنم!
لبخندی زدم و از روی صندلی برخاستم.
- خواهش می‌کنم، کاری نکردم آقافرزین!
نگاه شیما را بر روی فرزین احساس می‌کردم‌. شهاب نیز مانند خودم برخاست و روبه فرزین گفت:
- کاری نکردم رفیق، خواستم کمک حالت باشم تا بیش‌تر از این غصه‌ی هیچی رو نخوری!
سپس به‌سمت فرزین روانه شد و او را در آغوش خود پناه داد. رفیق به مسی می‌گفتند کمک و یاورت باشد و حتی در سختی‌ها و دشواری‌ها، او باشد که در کنارت باشد و تو او را حس کنی و تو به خودت و رفیقت ببالی که چنین فردی هستید!
پلکی زدم و سپس لبخندی زدم.
***
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین