شیما خندهای کرد و گفت:
- ای کلک! حالا از خاله خداحافظی کن که خاله حسابی کار داره ها!
صمد با لبخند گفت:
- باشه خاله، من دیگه باید خداحافظی کنم! مامان، بیا این گوشی رو بگیر که میخوام با اسباببازیهام بازی کنم!
سارا به ناچار قبول کرد و قبل از آن به صمد تذکر داد که اسباببازیهایش را بهسمت دیوار پرتاب ننماید.
سارا لبهایش را با زباناش خیس میکند و میگوید:
- خب دیگه، من برم که برای ظهر غدا درست کنم که الآنشم دیر شده!
شیما تبسمی بر روی لبهای قلوهایاش میزند.
- برو، منم برم ببینم این همکار ما چیکار میکنه؟!
سارا: همکار ما که منظورت مهناست که، نه؟
شیما: هنوز نشناختیش، نه؟
سارا: چرا؛ اما... من دیگه برم!
شیما: باشه خواهر من، برو خداحافظ!
پساز خداحافظی شیما با خواهرش، برخاست و بهسمت بیرون از چادر رفت که نگریست، سیمینخانم به همراه سهیلاخانم سفره را پهن نمودهاند و مهنا نیز داشت به آنها یاری میرساند. او هم به کمک آنها شتافت و سپس سر سفرهی طعام نشستند.
***
پساز آنکه اطعامشان به سرانجام رسید، سهیلاخانم روبه همه کرد و نیز با لحن جدی گفت:
- شما که از موضوع دختر اکرمخانم میدونین که!
مهنا نیز میگوید:
- بله زنعموجان، بفرمایید؟!
سهیلاخانم لبخندی بهروی مهنا زد و سپس به ادامهی صحبتاش پرداخت:
- فرداشب عروسیه مریم دختر اکرمخانم هست که همسایهی بغلی ما هم هست که قراره اونو توی باغِ خونهشون بگیرن که از قضا ما رو هم دعوت کردن!
همه سکوت کرده بودند تا سهیلاخانم، ادامهی حرفش را بزند.
- کسی هم که نیاد، مجازات میشه که اینم اینه که تمامی کارهای عمارت رو بهصرف یکهفته انجام بده!
شهاب و مهنا، به یکباره نگاهشان مضطرب و دلهرهآور به یکدیگر انداختند و نیز پردهی نگاهشان را از یکدیگر دریغ کردند و با اضطراب گفتند:
- چشم!
سهیلاخانم به هردو نگاهی انداخت و نیز لبخند شیرینی بر آنها زد. سر سفره، شهاب یادش آمد که به فرزین رفیقاش بزند که از قضا فرزین در همان هنگام، گوشی خود را پاسخ داد:
- الو جانم شهاب؟
شهاب لبخندی زد و گفت:
- سلام، تو کی قراره بیای یک سر به ما بزنی، هان؟
فرزین نگاهی بین کتابهای نوشتهاش میکند.
- دارم یک داستان مینویسم که آخرهای داستانم؛ اما موندم که چهطوری پایانشو خوب و خوش بنویسم! هرچند بین تمامی رمانها، هر پایانی که پیدا میکنم، کلیشه و تکراریه! ژانر کتاب هم عاشقانه و مذهبی هست شهابجان!
شهاب لبخندی میزند.
- بیا اینجا تا بهت بگم چهطوری به پایانخوش براش پیدا کنی! هرچند مهناخانم که دخترعموم هست که یکپا برای خوش نویسندهست که شاید کمکت هم بکنه!
- ای کلک! حالا از خاله خداحافظی کن که خاله حسابی کار داره ها!
صمد با لبخند گفت:
- باشه خاله، من دیگه باید خداحافظی کنم! مامان، بیا این گوشی رو بگیر که میخوام با اسباببازیهام بازی کنم!
سارا به ناچار قبول کرد و قبل از آن به صمد تذکر داد که اسباببازیهایش را بهسمت دیوار پرتاب ننماید.
سارا لبهایش را با زباناش خیس میکند و میگوید:
- خب دیگه، من برم که برای ظهر غدا درست کنم که الآنشم دیر شده!
شیما تبسمی بر روی لبهای قلوهایاش میزند.
- برو، منم برم ببینم این همکار ما چیکار میکنه؟!
سارا: همکار ما که منظورت مهناست که، نه؟
شیما: هنوز نشناختیش، نه؟
سارا: چرا؛ اما... من دیگه برم!
شیما: باشه خواهر من، برو خداحافظ!
پساز خداحافظی شیما با خواهرش، برخاست و بهسمت بیرون از چادر رفت که نگریست، سیمینخانم به همراه سهیلاخانم سفره را پهن نمودهاند و مهنا نیز داشت به آنها یاری میرساند. او هم به کمک آنها شتافت و سپس سر سفرهی طعام نشستند.
***
پساز آنکه اطعامشان به سرانجام رسید، سهیلاخانم روبه همه کرد و نیز با لحن جدی گفت:
- شما که از موضوع دختر اکرمخانم میدونین که!
مهنا نیز میگوید:
- بله زنعموجان، بفرمایید؟!
سهیلاخانم لبخندی بهروی مهنا زد و سپس به ادامهی صحبتاش پرداخت:
- فرداشب عروسیه مریم دختر اکرمخانم هست که همسایهی بغلی ما هم هست که قراره اونو توی باغِ خونهشون بگیرن که از قضا ما رو هم دعوت کردن!
همه سکوت کرده بودند تا سهیلاخانم، ادامهی حرفش را بزند.
- کسی هم که نیاد، مجازات میشه که اینم اینه که تمامی کارهای عمارت رو بهصرف یکهفته انجام بده!
شهاب و مهنا، به یکباره نگاهشان مضطرب و دلهرهآور به یکدیگر انداختند و نیز پردهی نگاهشان را از یکدیگر دریغ کردند و با اضطراب گفتند:
- چشم!
سهیلاخانم به هردو نگاهی انداخت و نیز لبخند شیرینی بر آنها زد. سر سفره، شهاب یادش آمد که به فرزین رفیقاش بزند که از قضا فرزین در همان هنگام، گوشی خود را پاسخ داد:
- الو جانم شهاب؟
شهاب لبخندی زد و گفت:
- سلام، تو کی قراره بیای یک سر به ما بزنی، هان؟
فرزین نگاهی بین کتابهای نوشتهاش میکند.
- دارم یک داستان مینویسم که آخرهای داستانم؛ اما موندم که چهطوری پایانشو خوب و خوش بنویسم! هرچند بین تمامی رمانها، هر پایانی که پیدا میکنم، کلیشه و تکراریه! ژانر کتاب هم عاشقانه و مذهبی هست شهابجان!
شهاب لبخندی میزند.
- بیا اینجا تا بهت بگم چهطوری به پایانخوش براش پیدا کنی! هرچند مهناخانم که دخترعموم هست که یکپا برای خوش نویسندهست که شاید کمکت هم بکنه!