در حال ویرایش رمان در ریسمان اقیانوس | سیده نرگس مرادی خانقاه

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
(هیما)
دستم گوشی بود و داشتم عکسی که مرتبط با ادیت بود را پیدا می‌کردم تا بلکه یک عکس عاشقانه و زیبا برای ادمین بفرستم.
در باز شد و مادرم با لبخند، پیراهنی که به مانندی سفید جلویم گذاشت و گفت:
- آب رو دستته بیا این لباس رو برای امشب بپوش که خدا بختت رو باز کرد عزیز من!
چنان انتظاری از جانب مادرم را داشتم. نفسی تازه نمودم و نیز با لبخندی که نشانه‌ی مصنوعی بودن آن است، گفتم:
- باشه، شما برو تا من یه دوش نیم‌ساعتی بگیرم!
دستم را بر دست‌های گرم و آرامش‌بخشش گرفت و با لبخند گفت:
- هیما، از پدرت چیزی به‌دل نگیر! اون کارش گیره و نمی‌تونه این معامله رو رد کنه دخترم!
اگر قرار باشد کلمه‌ی اجبار را بر زندگی‌ام برگزینم، باید آن را از ذهن و قلبم مطهر سازم. آب دهانم را بلعیدم و نیز سرم را پایین فکندم.
- خودم می‌دونم که بابام از سر مجبوری این تقدم راه رو برداشته و داره اجبار می‌تازونه تا بلکه خونواده‌ی سه‌تایی‌مون رو خوشحال و شاد بکنه!
مامان، از سر شعف و خوشحالی، هم‌چنان می‌گوید:
- ولی هیما، در شأن تو نیست که این رو جواب ندی!
در دل پوزخندی زدم. مادر ما را باش، فقط به فکر خودش و زندگی‌اش است. انگار به بخت دخترش توجهی نمی‌کند؛ ولی من حتماً امشب فرار می‌کنم و خود را از دست این بخت سیاه‌گونم نجات می‌دهم، هرطور که شود!
مامان، آن لباس سپید را بر روی تختم نهاد و نیز از اتاقم خارج گشت. با رفتن او، به‌سمت کمدم کوچ می‌نمایم و کیف ساکی‌ام را از آن بیرون می‌آورم. با شتاب هرچه لباس و وسیله‌ای مخصوص خود داشتم را داخل آن ساک گذاشتم و نیز آن را زیر تخت پنهان نمودم. خوشبختانه پنجره‌ی اتاقم باز بود و می‌توانستم از آن پایین بروم. به‌سمت کشوی میزم قدم برداشتم و میخی که داخلش بود را برداشتم و چکشی که نمی‌دانم و یادم نمی‌آید چه وقت از آن استفاده کرده بودم را برداشتم و نیز میخی که شبیه علامت سوال بود را بر دیوار کوبیدم تا بلکه مامان شک نکند. صدای کوبش میخ با چکش که بر دیوار ضربه می‌خورد، باعث گردید که مامان با فریاد بگوید:
- هیما دخترم؟ چی‌کار داری می‌کنی؟
بایستی به مادر خودم نیز حیله دهم تا بلکه شکی نکند.
- دارم برای این لباسی که زحمت کشیدی، یه کاری می‌کنم تا دیگه چروک نشه!
عذاب وجدان به سراغم آمد. چه‌طور توانسته بودم تا به مادر خودم که عزیزترین فرد زندگی‌ام دروغ بگویم؟ چرا؟
@ایراندخت
 

«علی منتظری_دریا»

بغض در گلویم جولان می‌دهد. خدایا یاری‌ام نما تا بلکه نجات یابم! التماست را می‌نمایم!
زمانی‌که میخ بر دیوار اثابت کرد، نخستین کاری را که کردم، از کشوی لباس‌هایم و شال‌هایم را برداشتم و بر میخی که به دیوار کوبیده بودم، وصل نمودم. همه چیز مهیا و آماده بود و هم‌اکنون فقط ظاهرم را آراسته نکرده بودم. مانتویی به رنگ نفتی و شلوارلی به رنگ آبی آسمانی. شالی نیز به رنگ همان مانتو انتخاب کردم.
به‌سمت حمام رفتم و دوش را باز گذاشتم. حیف آبی که بی‌وقفه هدر و بی‌سود برود؛ اما چاره‌ای جز این نداشتم. کیف خود را برداشتم و سپس آن را به‌سوی پایین افکندم. نگاهی بر اتاق خود نمودم. اتاق به متری چهارصد متر که رنگ دیوار آن نقره‌گون بود و تخت دونفره در کنار اتاق جاخوش کرده بود. موکتی به رنگ کرمی بود که میان اتاق پهن شده بود. آینه‌ی دراور در وسط آن اتاق گذاشته بود و لوازم آریشی‌ام در آن میز دراور چیده شده بود. نگاهم به قاب عکس سه‌نفره‌مان افتاد. سه‌سال پیش بود که به گیلان رفته بودیم. آن روز با عمه زری و همان‌طور با سبحان رفته بودیم. عمه حتی نمی‌خواست قیافه‌ی سه‌نفره‌مان را ببیند؛ اما سبحان آن‌طور نبود!
با به‌ یادآوردن اسمش، قلبم اندوهناک می‌گردد و سرم را به طرفین تکان می‌دهم. هم‌اکنون وقتش نبود که به این چیزها تفکر نمایم. نفس عمیقی کشیدم و با کمک همان شال‌ها به پایین رفتم. وقتش بود! وقت رفتن و بازنگشتن به این اتاق و خانه‌ی پدری!
نمی‌دانم چرا حس می‌کردم که قرار است باری‌دیگر به این خانه بازگردم؟ اما من تصمیم نهایی خود را گرفته بودم. تصمیمی که تصمیم قطعی بود و قطعی!
به پایین که رجوع کردم، صدای گربه‌ای مرا اجبار نمود که به‌طور تقریبی جیغ بزنم که ناگهان به یاد آوردم که هیچ‌کس موضوع فرار مرا نمی‌داند؛ پس دستم را بر روی دهانم نهادم و پابرچین-پابرچین خود را به در حیاط رساندم و در آن را آهسته گشودم و نیز به بیرون مشایعت شدم. در را آرام بستم و سپس نفسم را پر صدا به بیرون فرستادم. از آن‌که هیچ‌چیزی مرا با فرار کردن از آن خانه رها نمی‌کرد، آسوده گشتم. با صدای ماشینی که نشان از آن می‌داد که خواستگارها آمده‌اند، خود را در کوچه‌ای تنگ و دور افکندم و نیز پشت دیوار غیب گشتم. هوای زمستان بود و سوز سرد و یخی را به دنبال داشت. به ناگه لرزی در تمامی بدنم به رعشه فراخواند. ژاکتی را که در ساکم نهاده بودم را درآوردم و تند آن را بر تن کردم.
 
«عرفان ابرا_خیالت رفتنی»

واقعاً باورنکردنی است که قرار است در این سرمای جان‌فرسا و مهنت، جان بستانم. حالا دگر تنها بودم و کسی را نداشتم. تنها کسی‌که داشتم، خدا بود تمام! نمی‌دانستم که کجا روم، کجا غذا پیدا کنم و کجا سربه خواب بنمایم!
من بایستی بروم و تا بلکه آن موضوع خواستگاری و ازدواج از میان خانواده گذر کند!
***
(آرمان)
من، فرهاد و همان‌طور نرجس‌بانو، سوار ماشین شده بودیم و می‌خواستیم به خواستگاری هیما برویم. نرجس‌بانو از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجید و شادی در وجودش رخنه کرده بود. فرهاد از آن‌ور با لبخند به من خیره شده بود. آن دو خوشحال بودند که قرار است سر و سامان قرار گیرم؛ اما ناراحت بودم. از آن‌که هیما قرار است کلمه‌ی «اجبار» را در مهلکه‌ی ذهن خود بخواند و اخلاقش را با من سرد و افسرده موجب قرار دهد. نرجس‌بانو جلو نشسته بود و فرهاد نیز عقب ماشین و راننده هم من بودم. مثلاً فرهاد قرار بود همه‌کاره‌ی من باشد و کارهای مرا انجام دهد. انگار من راننده شخصی او بودم و هستم!
نرجس‌بانو لب‌ بر سخن می‌گشاید:
- آرمان پسرم؟ میگم که این هیماخانم، خوشگله یا فقط برای اخلاق و رفتارش می‌خوایش؟
نیم‌نگاهی بر او کردم. صورت چروکیده‌ و فرتوتش، نشان از آن بود که سالیان سال، رنج و صعب‌های فراوانی را زداییده است. تمام زندگانی‌اش را بر من دراییده است. موهای سپید و کج رفته‌اش، مبدأ سختی‌های او است. چشم‌های سبزش، پوست چروکیده‌اش، لب‌های کشیده‌ و رژلب‌زده‌اش و همان‌طور آبروان کمانی‌اش بود که نشان از کنج مهربانی و محبت‌های او بود که باعث گردیده بود که بیشتر دلبسته‌ی او شوم و به او لقب «مادر» عطا فرمایم.
نفسی تازه نمودم و سپس گفتم:
- هردوش نرجس‌بانو!
نرجس‌بانو لبخندی بر لب‌هایش تکیه داد و گفت:
- الحق که هم کله‌شقی و هم پسر دسته‌گل خودمی!
لبخندی به روی لبخند پرمهرش زدم:
- این حرف رو نزن، خجالت‌زده‌ام کردی مامان!
فرهاد در این بین با حسودی تمام گفت:
- هی‌هی! مثل این‌که منو هم فراموش کردین ها! نمی‌بینید که این‌جا یه‌نفر رو بین‌تون کم دارین؟
روبه نرجس‌بانو می‌گوید:
- پس من چی؟ منو هم فراموش کردی مامان؟
نرجس‌بانو خنده‌ای کرد و گفت:
- ای حسود! تو دیگه پسر خودِخودمی! اصلاً هردوتون پسرای منید!
من و فرهاد از شعف و شور «ایولی» از دهان‌مان خارج نمودیم که نرجس‌بانو باری‌دیگر خنده‌ای سر داد و نیز نگاهش را به پنجره‌ی کرانه‌اش سوق داد.
 
«عرفان طهماسبی_تو»

من رانندگی می‌کردم و فرهاد از دوران دانشگاهش صحبت می‌کرد. آن‌که شاگرد اول بوده است و از آن حرف‌ها که خودمان آن را تجربه نموده بودیم. چشم و گوشم را بر تمام حرف‌های فرهاد بستم و دل بستم به رؤیا و خیال‌بافی بچه‌گانه که هرکدام‌شان را اصلاً و هرگز نگذرانده بودم. به آن فکر نمودم که در کنار هیما نشسته‌ام و با او چای می‌نوشم و در آن میان، هیما بر من تبسم زده است یا آن‌که دارد به من دستور می‌دهد که ظرف‌ها را با یک‌دیگر نشسته و در کارهای خانه شریک هم‌دیگر شویم.
سرم را به طرفین تکان دادم و حواس خود را به رانندگی‌ام سوق دادم که هم‌زمان به خانه‌ی هیما رسیدیم. مانند اَزَل، اخم بر پیشانی‌ام تراشیدم و نیز لبخند کم‌حالی بر لب‌هایم زدم.
همیشه همان‌طور بودم؛ اما درون دلم طور دیگری را بیان می‌کرد. ماشین را در کنار جدولی پارک کردم و نیز از ماشین پیاده گشتم. نرجس‌بانو و فرهاد هم پیاده گشته و سپس در ماشین را می‌بندند. ضربان قلبم روبه بالا فرود آمد و لب‌هایم خشک گردید. دسته‌ی گل رز قرمز و خونین در دستان عرق‌کرده‌ام بود. آن را بالا آوردم و نیز او را استشمام نمودم. حس می‌کردم که هرچه آن شاخه‌ی گل را که در دستانم محصور گشته است، بفشارم، او را از دست خواهم داد. این یعنی عشق و دلتنگی بسیار که هرکدام‌شان نشان می‌داد عشق واقعی، اما یک‌طرفه است.
پوزخندی زدم. حدس می‌زدم هیما از این مجلس خواستگاری، کلمه‌ی «اجبار» را در ذهن خود خوانده است. امیدوارم که امیدم را به یأس مبدل نسازد. در خانه را زدم که نرجس‌بانو با اخم‌های چین‌خورده دیدم. سری تأسف تکان داد و گفت:
- برات متأسفم آرمان! چه‌قدر تو عجله داری پسرجان؟! اول من باید برم بعد فرهاد و بعدش هم تو بیای که یه وقت نگن که داماد چه‌قدر هول بوده!
از آن حواسی که نرجس‌بانو داشت، لبخندی زدم و گفتم:
- ازت ممنونم که هستی مامان!
لبخند گرم و مادرانه‌ای بر لب‌هایش رنگین کرد.
- پسر خوبی باش و قول بده که آدم خوبی براش باشی؛ حتی اگر اون تو رو نخواد پسرم! باشه؟
بوسه‌ای برایش فرستادم که خنده‌ای کرد که گفت:
- ای شیطون!
در به‌طور ناگهانی گشوده شد و نادر با سراسیمه و با شتاب خود را به آن در رسانیده بود. نگاهی بر من و سپس بر چهره‌ی نرجس‌بانو و فرهاد خیره شد. رخسارش آشفته و مشوش بود و نشان می‌داد که رویداد بدی رخ داده است. یک‌لحظه با دستش بر سرش کوبید و ناله‌وار گفت:
- ای دخترم! بگم خدا چیکارت نکنه! آخه وقت فرار کردن بود که الهی سر قبرت رو بشورن؟
@ایراندخت
 
یک‌لحظه هاج‌و واج ماندم. نادر چه می‌گفت؟ هیما از خانه‌شان گریز نموده بود؟
نگاهی بر فرهاد و نیز به نرجس‌بانو انداختم تا بلکه بفهمم که آیا نادر راست می‌گوید یا نزاح می‌کند؟
با همان گیجی و سرگشته، بر روی زمین سرد و خاکی نشستم و سرم را پایین فکندم.
- آقا آرمان، این بی‌پدر نمی‌دونم چه‌طوری فرار کرده که حالا سربه نیست شده؟!
دستم را بر سرم حائل نمودم و به‌طور ناگهانی برخاستم و به‌سویش هجوم آوردم و همانند شیر غرش‌کنان گفتم:
- مرتیکه‌ی عوضی، ازت شکایت می‌کنم اینو مطمئن باش! فکر کردی که می‌تونی سربه‌سرم بذاری؟ هان؟
بر روی دوپا افتاد و نیز با التماس گفت:
- بهم وقت بده آرمان!
اخم‌هایم از فرط خشم، چین خورد.
- داری منو دست می‌اندازی آره؟ فکر نکن که حالا داری التماسم می‌کنی و برامم دو قطره اشک می‌ریزی ازت می‌گذرم! تو فقط یه‌ هفته وقت داری تا بلکه هیما رو برام پیدا کنی، فهمیدی؟
دست‌های گره خورده‌اش را دیدم که به زور خود را نگه داشته بود که تا بلکه مرا مورد فحش و کتک‌کاری فرا می‌خواند. بایستی برای رسیدن به هیما، تلاش و کوشش می‌نمودم تا هم‌چنان به او برسم.
خود را مهیا برای جست‌وجو کردن هیما، تجسس خواهم گردید. سرم را به‌سوی فرهاد نهادم و به وی گفتم:
- فرهاد، جست‌وجو کن که هیما کجاست و به پلیس هم گزارش بده تا نشونی ازش پیدا بشه، فهمیدی؟
فرهاد مستأصل و لذا نگران نگاهم کرد و نیز «باشه‌ای» از دهانش خارج نمود و سپس به‌سمت ماشین، قدم‌هایش را برداشت. من و نرجس‌بانو نیز سوار همان ماشینی که در آن نشسته بود، نشستیم و فرهاد به‌سوی خانه‌ی عمارت حرکت کرد.
باید برای فرار هیما که در آن دست به اقدام زده است را حتماً پیدا کنم تا بلکه تکلیفم را با آن روشن نمایم.
- راستی فرهاد، میگم یه سر برو کلانتری و اسم و اسناد هیما رو بده و بیا!
فرهاد چیزی جز «باشه» در اختیارش نداشت تا بلکه کاری کند.
نگاهی بر وضع خودمان کردم. من عقب نشسته بودم و نرجس‌بانو جلو کنار راننده نشسته بود. فرهاد به‌سمت کلانتری حرکت کرد و من نیز داخل ماشین بودم و سرم را به‌سوی پنجره که گرداندم، با حرم امام رضا(علیه‌السلام) مواجه گشتم.
***
«هیما»
هوا سرد بود و از دهانم بخار ایجاد می‌شد. پولی را هم که داشتم، اندکی کم بود. نگاهم بر ضریح‌‌اش افتاد. طلایی‌گون و همانند زر می‌درخشید و من عاشق امام رضایی(ع) بودم که بی‌وقفه دیگران را معالجه می‌کرد. انگار امام رضا(ع) هم داروی دیگران بود، هم مرهم دیگران و هم دکتری که انگاری مریض‌هایش به او مراجعه می‌نمایند و آن‌ها معالجه می‌نمایند. گریه کردم و اشک ریختم. شتافتم به‌سوی «حی البکاء» که روزی دوست داشتم برای کسی‌که بتوانم خود را از درون خالی نمایم.
- یا امام رضا(ع)، من کسی جز تو ندارم. یاریم کن و بهم پناه بده. ازت خواهش می‌کنم عشق پسرعمه‌م یعنی سبحان رو ازم بگیر!
 
دستم را بالا گرفتم و با اشک‌هایم، با او حرف می‌زدم. از دردهایم، از قلبی که پر از گناه و تیره‌روان بود و از عشقی که یک‌طرفه و الکی بود، نالیدم و حرف زدم. می‌خواستم سبحان را از زندگی‌ام همانند آشغال به بیرون پرت کنم!
همان‌طور که داشتم گریه می‌کردم، خادمی به سویم آمد و گفت:
- دخترم، همه منتظرن که به این ضریح آقا برن؛ میشه هرچه سریع‌تر دعاتو بخونی؟
لبخند غمناکی بر آن خادم زن زدم و سپس گفتم:
- می‌خوام امشب رو این‌جا باشم؛ چون نه هیچ‌کسی رو دارم و نه جا و مکانی!
همانند من لبخند اندوهی زد و گفت:
- منو ببخش؛ اما این دست من نیست! می‌تونید برید رواق نجمه‌خاتون که در صحن آزادی هست!
می‌دانستم آن صحن کجاست. پس گفتم:
- می‌دونم کجاست!
خادم خندید و سری تأسف برایم تکان داد.
- بسیار خب، حالا که می‌دونی چرا اون‌جا نرفتی دخترم؟
بغض نمودم. از آن‌که همه‌ی ماجرا را برای آن خادم تعریف نمایم، برایم رنج و مهنت وجود داشت که بسیار تعریف کردنش دردآلود و غمناک بود.
- نمی‌دونم بهتون بگم؛ اما میشه برام دعا کنید؟ شما مادرید و دعاتون سریع می‌گیره!
پلکی محزون و آهسته‌ای میزند و می‌گوید:
- نگران نباش دخترم، امام رضا(ع) خودش دست همه‌ی حاجت‌رواها رو می‌گیره!
از آن‌که او این حرف را زد، شور و خوشحالی در دام شعله‌ور گشت‌. من او را می‌شناختم! برای همان بود که به‌سمت او رجوع نموده بودم. ناگهان دلم هوای کربلا رفتن را کرد. تاکنون به کربلا نرفته بودم و هروقت که در تلویزیون فیلمی از اربعین‌حسینی مشاهده می‌کردم، بغض در گلویم می‌نشست و دلم حال و هوای او را می‌کرد.
سرم را پایین فکندم.
- بابت دلگرمی‌تون، ازتون سپاسگزارم! من دیگه باید برم که حسابی شما رو معطل کردم!
لبخند گرم و مادرانه‌ای زد و گفت:
- برو خدا پشت و پناهت دخترم!
سری به معنای «خداحافظی» برای آن زن تکان دادم و نیز از او دور گردیدم.
خواستم به سمت صحن آزادی بروم که دیدم دارند کتابِ دعا و پلاستیک برای کفش‌ها می‌دهند. به‌سمت آن‌ها رفتم و از خادم یک عدد پلاستیک گرفتم و نیز یک عدد مهر از داخل جامهره‌ای‌ برداشتم و به سمت فرش حرم به‌راه افتادم و نیز پس‌از پیداکردن فرش موردنظر، کفش‌هایم را درون پلاستیک گذاشتم و بر روی آن نشستم و مهر را بر روی فرش نهادم.
نگاهم را دورتادور تمامی فرش‌ها کردم‌. زنی چادری که داشت دعای توسل را می‌خواند.
چشمم به لباس‌ها و مقنعه‌ام افتاد. چادری نداشتم که با آن نمازم را آغاز نمایم. باری‌دیگر چشمم به چادر آن زن گره خورد. برخاستم و سپس به‌سمتش قدم برداشتم و سپس زمانی‌که به آن رسیدم، به او گفتم:
- ببخشید خانم!
 
به‌سمتم بازگشت و نگاهی بر من کرد. پلکی زد و نیز گفت:
- بله، بفرمایید؟
آب دهانم را بلعیدم.
- من... من چادرتون رو می‌خواستم!
لبخند تبسمی بر لب‌هایش جاری نمود و گفت:
- البته، بفرمایید!
سپس در همین حین، چادر خود را از سرش فکند و به دستم داد.
- اینم از چادر من! خانم لطفاً نمازتون که تموم شد، سریع بهم بدینش؛ چون این چادر برای من خیلی با ارزشه!

- باشه چشم!
به سرعت برق و باد، خود را به جایی که نشسته بودم، رساندم و نیز نمازم را شروع نمودم و هنگامی‌که نمازم را به اتمام رساندم، چادر را به او بازگرداندم و نیز از او تشکر نمودم.
***
«آرمان»
انگار نیم‌ساعت پیش بود که فرهاد به من زنگ زده بود که هیما را پیدا کرده است. بایستی هنگامی‌که او را نگریستم، تمام ماجرا را از لام تا کام برایش شرح دهم؛ قول می‌دهم!
گوشی‌ام زنگ خورد و نرجس‌بانو با حالی مشوش نگاهم کرد. درک‌اش می‌کردم. حال او وخیم‌تر از حال کنونی من بود؛ اما من مهم‌تر از او بودم. نگران کسی‌که با تمام هستی‌ام او را می‌پرستیدم و حاضرم قسم بخورم که او را بیش‌تر از هرکس دیگری دوست داشتم و دارم.
تلفن را پاسخ دادم:
- بگو فرهاد!
با تمام وجودش داشت نفس‌نفس می‌زد.
- آرمان... هیماخانم!
باری‌دیگر نفس‌نفسی می‌زند که مشتاق ادامه‌ی حرف بعدی او بودم.
- هیماخانم... داخل حرم امام رضا(ع) هست!
با این حرفش حیران ماندم. این همه ساعت، او داخل حرم چه‌کار می‌کند؟ چرا در این مدت هم خانواده‌اش و نیز مرا مورد هچل قرار داده است؟
به خود آمدم و نفسی تازه کردم و از ماشین پیاده گشتم. نرجس‌بانو با حالی آشفته می‌گوید:
- آرمان کجا میری؟
با کلافگی به‌سویش بازگشتم و گفتم:
- دارم دنبالش میرم! نمی‌بینی نرجس‌بانو؟
نرجس‌بانو لبخندی می‌زند و می‌گوید:
- باشه پسرم!
لبخندی بر او زدم و سپس به‌سمت حرم، قدم‌هایم را برداشتم.
***
به هر سویی که می‌رفتم، او را پیدا نمی‌نمودم. گویی او ناپدید شده بود یا انگاری، فرهاد به من دروغ گفته است.
به‌سمت بست شیخ حر عاملی می‌روم و نبودش را که حس می‌کنم، با خود می‌گویم که آن‌جا هم نیست!
گوشی‌ام به یک‌باره به صدا می‌آید و من نیز پایخ آن را می‌دهم:
- بله؟

- فرهادم! میگم که هیماخانم داره می‌ره جای صحن آزادی!
 
از آن‌که فرهاد مراقب هیما است، از او باید تشکر نمود. لبخندی بر لب‌هایم شکل گرفت.
- ازت ممنونم که هنوز پیش منی فرهاد
فرهاد جدی می‌شود:
- کاری نکردم که!
اخمی از کنجکاوی نهادم. چرا فرهاد آن‌قدر جدی شده بود؟
- قربون دستت!
گوشی را به رویش قطع نمودم و سپس راه خود را امتداد یافتم به خادمی که خانم بود، رسیدم و نیز گفتم:
- ببخشید خانم
لبخندی بر لب‌هایش قرار داد و گفت:
- بله؟
کمی آن این پا و آن پاک کردم و گفتم:
- هیچی ولش کنید، ببخشید!
به همان جایی که بود رفتم و سپس در آن بین دختری را دیدم که مانتوی آبی نفتی و شالی به رنگ آبی نفتی پوشیده پوشیده بود. به سمتش قدم برداشتم. انگار دور خودش از سرمای سوزناک و جان‌فرسا می‌پیچید. زمستان از راه رسیده بود و سرمایش طاقت‌فرسا که جان هر آدمی را می‌ستاند. نفسم به تنگنا مبدل گشت. قرار بود همین امشب باران بیاید و دل‌های مردم از نیامدن باران، شادی را مهمان لب‌هایشان اورنگ نماید.
افرادی بودند که از شدت سرما خود را لوله‌پیچ و به اصطلاح دور خودشان می‌پیچیدند. نگاهم را به بالا سوق دادم. آسمان تیره و کبود بود و انگاری قرار بود که تسلیم باران شود. سرم را از بالا دریغ نمودم و باری‌دیگر به سوی آن دختر رجوع کردم که هر قدمی که به او نزدیک می‌شدم، لحظه به لحظه و هر دقیقه ضربان قلبم افزایش می‌یافت و استرس مرا می‌افزود. در انتها به او رسیدم که به چشم‌های زیتونی‌مانند که همانند خون، سرخ و قرمز گردیده بود مواجه شدم که با تعجب نگاهم می‌کرد. انتظار نداشت که من را در آن وضعیت هولناک مشاهده نماید.
- سلام هیماخانم، من رو که می‌شناسید!
هیما پلکی زد و آب دهانش را بلعید.
- شما این‌جا چی‌کار می‌کنید آقا؟ بعدشم شما اسم منو از کجا می‌دونین؟
مانده بودم که چه جوابی را به او بدهم؟! نگاهم را به زمین سوق می‌دهم و می‌گویم:
- من... من یکی از آشناهاتون هستم و اسمم آرمان هست!
هیما، چشم‌هایش را ریز می‌کند. کنجکاو است یا نمی‌دانم شاید شک کرده است که من همان خواستگار مزاحمش هستم.
- مطمئنی؟ چون من تو رو تا حالا توی خونواده‌مون ندیدم!
بیا زرنگ‌تر از آن دختر را تا به حال ندیده بودم که دیدم!
- شاید تو منو ندیدی، اما من تو رو چندسال پیش دیدمت و می‌شناسمت!
سرش را پایین انداخت و با اندوه فراوان گفت:
- چه‌طوری منو پیدا کردین؟
پوفی کشیدم بحث را تغییر دادم:
- هوا چقدر سرده هیما خانم؟!
هیما اخمی در پیشانی‌اش طرح می‌نماید.
- بحث رو عوض نکنید آرمان‌خان! بهم بگید چه‌طوری منو داخل حرم پیدا کردین؟
اگر بخواهم یکی از اخلاق‌های هیما را به زبان بیاورم، بایستی بگویم که او فردی تخس، دوست‌داشتنی و ایده‌آل برای هر مردی، به خصوص خودم است.
- من داشتم می‌رفتم که چشمم به شما خورد!
انگار حرفم را باور کرده بود که گفت
- اوکی! اما هنوز بهتون شک دارم آرمان خان!
 
لبخندی زدم.
- شما با من بیاید تا من رو هم بیشتر بشناسید سرکار خانم!
مجبور می‌شود که سرش را به علامت «تأیید» تکان بدهد.
- باشه میام!
از سخنی که ورد زبانش چرخیده بود، خوشحال گردیدم؛ اما چیزی را به روز ندادم، برای آن‌که می‌ترسیدم اکنون که او را دارم و داشتم را نیز هم‌اکنون از دست بدهم.
- پس بی‌زحمت بیاین بریم داخل ماشین من که نرجس‌بانو هم هست!
اخمی از کنجکاوی بر پیشانی‌اش می‌نشاند.
- نرجس‌بانو دیگه کیه؟
با لبخند جواب او را می‌دهم:
- بریم جلو متوجه میشی!
چیز دیگری از دهانش نگشود و از من جلوتر حرکت کرد. در همان حین سر سخن را باز کردم.
- هیماخانم، شما چند سال‌تونه؟
هر چند می‌دانستم که چند ساله است، اما من فقط گفتگوی صحبت را با او می‌خواستم.
ایستاد و پلکی زد و نیز به چشم‌هایم خیره شد‌.
- من ۲۸ سالمه و شما چند سال‌تونه؟
قلبم از چنین واکنشی به تپش در آمد، اما خود را نباختم.
- من ۳۲ سالمه!
سرش را به عنوان «تأیید» تکان داد و به راه‌رفتن خود ادامه داد تا آن‌که به ماشین خویش رسیدیم. نرجس‌بانو از ماشین پیاده گشت و خواست حرفی بزند که با هیما روبه‌رو شد. با تعجب به او خیره شده بود. بایستی اعتماد هیما را به خود و همین‌طور اطرافیانم جلب نمایم که دیگر از من نترسد. شاید داخل عمارت باشد راحت‌تر بتوانم واکنش‌های او را مشاهده نمایم.
روبه نرجس‌بانو می‌گوید:
- میشه هیماخانم رو داخل ماشین ببری؟
نرجس‌بانو لبخندی زد و دست هیما را در دستان خود احاطه نمود.
***
«هیما»
نرجس‌بانو لبخندی زد و مرا سوار ماشین آرمان نمود و با همان لبخند گفت:
- دختر گلم بشین!
نمی‌دانم چرا حس می‌کردم که آن‌ها مرا می‌شناسند، اما من آن‌ها را نمی‌شناسم.
باحالی مسخ شده، سری به عنوان «تأیید» تکان دادم و عقب ماشین کنار پنجره نشستم. آرمان راننده ماشین بود و خوب می‌توانست رانندگی کند که ابداً این حرف به درد نخورد و مزخرف‌ترین چیزی بود که در ذهن گفته بودم.
پوفی کشیدم که با صدای آهنگی که در ضبط ماشین آرمان نهاده شد، بالا پریدم و اخمی در پیشانی‌ام تراشیدم. ترسیده بودم و از سیمایم نمایان بود. آرمان لبخندی به‌روی لب‌هایش نقش بست. حس می‌کردم که او مرا می‌شناسد و این خود من بودم که از آن شناختی نداشتم. سرم را به پایین فکندم و دسته ساکم را محکم فشردم.
***
به خانه عمارت چشم دوختم که انگاری چندین سال قبل، خانه قاجار است. نگاهم به نرجس‌بانو افتاد که سرش را فکنده بود. به سمت خانه عمارت کوچ کردم و وارد آن شدم. حس می‌کردم آرمان فردی مرموذی است که نمی‌شود از آن سر درآورد. مجبور شده بودم که با او بیایم تا بلکه از موجب آوارگی و بحران نجات یابم. از شدت استرس قلبم هری پایین ریخت و شروع به نفس نفس زدن کردم. حس می‌کردم که دنیا در سرم می‌چرخد و نمی‌توانم درستی و غلطی آن را بیابم. این کیهان، این هستی و همانندی او، مانند این است که هر چه‌قدر بِدوم، بایستی تلاش کنم تا به دستش بیاورم؛ اما چه چیزی را که خودم نیز نمی‌توانم آن را پیدا نمایم؟!
 
نفس عمیقی سر دادم و نگاهم را به آرمان سوق دادم هنوز که هنوزه داشت نگاهم می‌کرد؛ آن‌هم با لبخند سرشاری از گرما و پر از محبت!
سرم را به پایین سوق دادم. چگونه می‌توانستم به او و بقیه آدم‌های عمارت اعتماد نمایم در حینی که من مدام شک و دودلی را به خودم قبولانده بودم؟
نرجس‌بانو لبخندی برایم زد و دستم را میان دستانش گره داد و در گوشم با همان لبخندش گفت:
- همیشه این نگاه‌هاش برای فردی که براش خاص باشه، تکه!
چیزی نگفتم و او ادامه حرفش را امتداد یافت:
- این‌طوری که غریبانه نگاهش می‌کنی، حس می‌کنه که تنهاست!
پوزخندی در دل زدم. نرجس‌بانو سعی می‌نمود که مرا با او نزدیک نماید و او نمی‌دانست که من نیز به پسر عمه‌ام سبحان، دل داده‌ام!
- میشه دیگه از این‌جور چیزها حرف نزنین؟
نرجس‌بانو: باشه عزیزم؛ فقط یکم خودتو معرفی کن و بگو که کی هستی؟!
نفس ژرفی کشیدم و چشم‌هایم را بستم.
- من الآن خستم! میشه فردا ایناها رو بپرسید؟
نرجس‌بانو بانو، نیم‌نگاهی به رخسار خسته‌ام می‌اندازد.
- گل گفتی؛ ولی اتاقت رو گفتم که آماده کنن! راستی شام خوردی عزیزم؟
سرم را از دروغ به «تأیید» تکان دادم که نیز حرفم را به عنوان «تأیید» قبول نمود.
***
«آرمان»

نگاهم هنوز به آن دخترک بود و داشت با طمأنیه، قدم‌هایش را با نرجس‌بانو هماهنگ می‌نمود که صدای نحس گوشی‌ام در فضای عمارت انعکاس یافت. نگاهم به اسم فرهاد افتاد. لبخندی زدم و پاسخ تلفن را دادم:
- الو سلام فرهاد؟
فرهاد با شعف فراوان می‌گوید:
- خوب پس شما هنوز یک جعبه شیرینی به ما بدهکاری آقا داماد!
پورخندی از جنس خیال‌پردازی‌اش زدم.
- دلتو صابون نزن رفیق جان، من هنوز یه قدم عقب‌ترم!
فرهاد خنده‌ای کرد.
- پس هنوز به دستش نیاوردی؟!
نچی کردم.
- آره دیگه، به قول این ضرب‌المثل که میگه:«شتر در خواب ببیند پنبه دانه گهی لپ‌لپ کند پند به دانه!
سرم را به تأسف تکان دادم.
- پس بی‌عرضه سر و پا موندی و هستی!
خنده‌ای کردم.
- خودت بی‌عرضه و بی سر و پا موندی؛ چرا به من کار گرفتی؟
فرهاد در لبش به نشانه پوزخند اورنگ ‌می‌زند و می‌گوید:
- حالا اینا رو بی‌خیال، میگم که زن‌داداش حالش چطوره؟
خنده‌ام را جمع نمودم و گفتم:
- تو چیکار به حالش داری هان؟
فرهاد نفسی تازه کرد.
- بالآخره که زن داداش ما هست یا نیست؟!
لبخندی مابین لب‌هایم مزین گشت.
!نمی‌دونم، چیزی معلوم نیست!
حس کردم خنده‌اش از روی نمایش است که آن را بر لب‌هایش مزین نگردیده است. متعجب و سرگشته نفس عمیقی سر می‌دهم. دیگر دارم از کارهای فرهاد گیج می‌شوم. چشم‌هایم را می‌بندم و باری‌دیگر نفس عمیقی سر می‌دهم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا پایین