«پارت ۲۰ ویرایش شد دوستان»
لطفاً نظراتتون هم در شخصی بگین»
به سمت آیلار جوش و خروش مینماید و بانگ میزند:
- وقتی که هفتساله بودم را نیومد این کارو بکنه؟ هان؟
آیلار شانهاش را بالا انداخت.
- شاید!
طهورا، انگشت سبابهاش را بهسوی آیلار پرتاب مینماید و میگوید:
- و تو! اومدی خونهی من که همین...
از او پرسید:
- تو اینجا چیکار میکنی؟
روبهروی مبل طهورا، مبل دیگری نیز قرار داشت که بر روی آن نشست و گفت:
- اومدم بهت بگم که اولاً سلام، دوماً به من احترام بذار، تو مثلاً از من یک سال بزرگتری!
طهورا کلافه میگردد و میگوید:
- بسه آیلار! بگو چی میخوای و چرا بعد از بیست سال پیدات شده؟ هان؟...
دفترچهاش را از درون کیفاش را به همراه خودکار برداشت و نیز درون آن دفتر، یادداشت و گزارشهایی نوشت. به سمت دیگر تالار رجوع کرد که با یک عدد مهرهی مروارید مواجه گشت. اخمی از تَتَبُع بر ابرواناش تازیانه نمود. دستمالکاغذی خود را از داخل کیف خود برداشت و نیز مروارید را با همان دستمال برداشت...
مادر آوینا لبهای خود را میگزد و نیز میگوید:
- تو که مادر نیستی که اینا رو تجربه کنی جناب سرگرد!
طهورا کلافه بر چهرهی عکس آوینا خیره میماند.
- اگر دوست دارین دخترتون هم توی این دنیا و اون دنیا آرامش بگیره، خواهش میکنم یک بار هم شده کاری واسهش بکنید که الآن توی سردخونهی کلانتری ما هست؛...
طهورا کنار رفت تا بلکه سهیل از کنار او رد شود، سهیل با اقتدار و مغرور قدمهایش را برمیداشت.
به استایل سهیل خیره شد. شانهای چهارشانه و کتی چرم و سیاهگون و شلوار مشکی داشت. پوزخندی زد و شانهی خود را بالا فکند. به او چه ربطی داشت که استایل و ظواهر سهیل را از نظرش مشاهده مینماید.
رویش را از...
طهورا لیوان آبی را جلوی او نهاد و گفت:
- فکر نمیکردی اینجا قرار بگیری، نه؟
محمود پوزخندی زد و با کنایه گفت:
- من هم حدس میزدم که تو یک مأمور مخفی باشی کوچولو!
طهورا عصبی، چشمهای دریاییاش را فرو میبندد و با حرص میگوید:
- دهنتو ببند احمق! کوچولو گفتن برای دیگران، برات شده سرگرمی و خنده،...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_c2c09b93_1777362660.mp3 «عرفان طهماسبی_تو»
من رانندگی میکردم و فرهاد از دوران دانشگاهش صحبت میکرد. آنکه شاگرد اول بوده است و از آن حرفها که خودمان آن را تجربه نموده بودیم. چشم و گوشم را بر تمام حرفهای فرهاد بستم و دل بستم به...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_9d515582_1777362425.mp3 «عرفان ابرا_خیالت رفتنی»
واقعاً باورنکردنی است که قرار است در این سرمای جانفرسا و مهنت، جان بستانم. حالا دگر تنها بودم و کسی را نداشتم. تنها کسیکه داشتم، خدا بود تمام! نمیدانستم که کجا روم، کجا غذا پیدا کنم...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_93228273_1777362188.mp3
«علی منتظری_دریا»
بغض در گلویم جولان میدهد. خدایا یاریام نما تا بلکه نجات یابم! التماست را مینمایم!
زمانیکه میخ بر دیوار اثابت کرد، نخستین کاری را که کردم، از کشوی لباسهایم و شالهایم را برداشتم و بر...
(هیما)
دستم گوشی بود و داشتم عکسی که مرتبط با ادیت بود را پیدا میکردم تا بلکه یک عکس عاشقانه و زیبا برای ادمین بفرستم.
در باز شد و مادرم با لبخند، پیراهنی که به مانندی سفید جلویم گذاشت و گفت:
- آب رو دستته بیا این لباس رو برای امشب بپوش که خدا بختت رو باز کرد عزیز من!
چنان انتظاری از جانب مادرم...
بغض در گلویم رخنه میکند. دلتنگ آغوش او بودم و حالا دارم او را با چشمهای خود، او را مینگرم. قلب اندوهناکم حاکی از آن دختر بود که داشت به پدرش یاری میرساند و چیزهایی میگفت.
در پنجره را گشودم و حرفش را شنیدم:
- بابا؟ بابا، حالت خوبه؟
نادر دستش را بالا آورد و گفت:
- حالم خوبه دخترم، فقط هیما،...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_59db13b9_1777175626.mp3 (علی منتظری_دریا)
خواست ادامهی حرفش را بزند که نگذاشتم و با لبخند گفتم:
- لازم نیست این پول رو به من بدین!
با تعجب سرش را بالا آورد.
- راست میگی پسرم؟
با همان لبخند گفتم:
- من این پول رو نمیخوام، اما به جاش...
پساز شام و شستن ظرفها، به بالا رفتم تا بلکه لباسهایم را داخل چمدان قرار دهم تا برای فردا آماده شوم که شیما نیز پشتسر من آمد و با شتاب در را بست و گفت:
- میگم مهنا، این آقافرزین چند سالشه؟ حقبهجانب بهسمتش برگشتم و نیز گفتم:
- به نظرت، من از سؤالکردنهای تو خبر دارم؟ دستش را زیر چانهاش...
لبخندی زدم و گفتم:
- نه، من خوابم میاد و شاید فقط من تا فرداشب اینجا باشم!
شهاب، لحظهای به چشمانم خیره شد و سپس سرش را پایین فکند.
- باشه پس، موفق باشین!
حس کردم از گفتن چیزی ممانعت داشت. مردد بود یا... .
به سمت مخالف او بازگشتم و به او «شببخیر» نیز گفتم و رفتم.
***
به شعری که به تازگی آن را...
بغضم شکست و یک قطره از پنجرهی گونههای برجستهام ریخت و بر روی شالم ریخت. تا کی باید امتحان پس بدهم؟
پوزخندی زدم. نمیدانم. شاید تا آخر عمرم باید تاوان و گناه پس بدهم یا شاید همان چیزی که گفتم، امتحان! امتحان چه؟ برای چه؟
سرم را به عنوان نهی تکان دادم. تو که نمیدانی سرنوشتت قرار است چه شود؟...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_41e332e4_1776240174.mp3 (عرفان طهماسبی_دلگیر)
(توجه: شما میتونید توی این پارت که این آهنگ هست، آهنگ رو بذارین و گوش کنین؛ پس همون اول بذارینش)
شهاب نگاهش به شیما و فرزین امتداد یافت. لبخند بر روی لبهایش بر نهاد و گفت:
- فکرخوبی رو...
https://dl.cafewriters.xyz/cafeuploads/forum-media/audios/mus_4a05f0e2_1776239985.mp3
(حجت اشرفزاده_ همسفر)
شهاب درحینیکه نردهها را دستمالی میکرد، گفت:
- بله، بفرمایید!
آب دهانم را قورت دادم.
- میگم که چرا سانیا نیومده؟ مشکلی پیش اومده؟
پوزخندی زد و با طعنه گفت:
- هنوز نگران اونی؟!
حیرت...
«خواستم در این رمان یک چیزی رو یادآوری کنم و بگم:
به خدا که وصل شوی، آرامشی وجودت را فرا میگیرد که که نه به راحتی میرنجی و نه به آسانی میرنجانی، آرامش سهم دلهاییست که نگاهشان بهسمت خداست...».
یادم آمد که زنعمو حسن چه پیشنهادی را برایمان شرح داده بود. سرم را پایین انداختم.
- مشکلی نیست،...
پلکی از کنجکاوی زدم. شهاب یک چیزی میدانست و این من بودم که همانند مار افعی به دور خود میپیچیدم. از عشق، از زندگی، از گیجی و از نفهمیدن در اطلاع فکر دیگران! شهاب میدانست! آری او میدانست!
پوزخندی زدم. همه از زندگی پدرم و همینطور فراموشی حافظهام خبر داشتند و این من بودم که باز هم خنگبازی در...