نتایح جستجو

  1. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    رضا به من رسید و با چشم‌هایی که طبق معمول از عصبانیت خون از آن‌ها می‌بارید، دستش را چنگ‌وار لای موهایم که زیر روسری مدفون شده بودند فرو کرد و جیغم از درد کشیده شدن موهایم به آسمان رسید. فرهاد بی‌توجه به ما، خود را به مافی رساند و درحالی‌که عربده کشید: «مرتیکهٔ فاقد ناموس!» و خواست مشتی حواله‌اش...
  2. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    جاودانه مثل خودشان؟ مگر اجنه جاودانه بودند؟ رایان که اصلا در این فکر نبود پرسید: «خب آخه دلقک! چطور آتیش فانی قابلیت سوزوندن آتیش جاودانه رو داره؟» و پیش از آن‌ که به سؤالش پاسخی داده شود خانه با شدت بدی لرزید. رایان به سمت دیوار پرت شد و آن موجود در آنی غیب شد و رایان چنان جیغی کشید که از...
  3. سارابهار

    عالی رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار

    از شدت وحشت نفسم بالا نمی‌آمد و دمای خانه با شدت عجیبی سرد شده بود. جایی خوانده بودم در محلی که اجنه حضور دارند دمای هوا کم می‌شود و اصلاً هیچ‌وقت نتوانستم درک کنم چرا موجودی که از جنس آتش است، وقتی جایی حضور دارد، دمای آنجا کاهش می‌باید؟ درحالی‌که مافی دست روی دیوار خانه می‌گذارد و شروع به ورد...
  4. سارابهار

    تگ فرعی تگ فرعی | داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی

    سلام عزیزدل💕 ممنون از بررسی دقیق شما🥹 تمامی نکاتی که گفتین رو تلاش میکنم ویرایش کنم و دوباره درخواست بدم برای گرفتن تگ. ممنونم بازم خسته نباشین✨
  5. سارابهار

    نقد و بررسی رمان غایت وهم ماهوا| منتقد: NOGHRE

    سلام خدمت منتقد عزیز و قشنگمون 🥹 بهتون خسته نباشید میگم بابت همچون نقد سازنده و دقیقی که وقت گذاشتین و نوشتین. تک تک نکات ضعفی که بهشون اشاره کردین رو صد البته تلاش میکنم ویرایش کنم. واقعاً حالا که حدوداً 30 درصد آخر رمانم قرار دارم و داشتم به پایان بندیش فکر میکردم به این نقد عمیق نیازمند...
  6. سارابهار

    اطلاعیه درخواست تگ فرعی | آثار تالار رمان

    دروود و نور✨ درخواست تگ فرعی https://forum.cafewriters.xyz/threads/45089/
  7. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    و سارا سال‌ها پیش مرده بود آن روزی که برای آخرین بار باور کرد کسی او را دوست دارد. دقایق می‌گذشتند، زندگی راهش را می رفت. فیلمی دید و در آنجا با جمله‌ای ذهنش به چالش کشیده شد: «ارزش هرچیزی به ابدیتش است.» سارا با خود گفت: «اگر ارزش هرچیزی به ابدیتش است پس زندگی هیچ ارزشی ندارد چون هیچ‌چیز به...
  8. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    فهمید عمیق‌ترین تراژدی زندگی این نیست که تنها بمانی و نه حتی این‌که کسی دوستت نداشته باشد بلکه: «عمیق‌ترین تراژدی این است که سال‌ها زنده بمانی، بی آنکه هرگز خودت را ببخشی!» و آن لحظه در دلش گفت: «شاید هنوز دیر نشده باشد، اگر بتوانم خودم را ببخشم.» روز درحال گذشتن بود، سارا هنوز همان‌جا نشسته...
  9. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    به خیابان نگاه کرد. هیچ‌کس نمی‌دانست پشت این پنجره، انسانی ایستاده که احساس می‌کند از جهان حذف شده است. فهمید تنهایی واقعی، نبودن آدم‌ها نیست، بلکه این است که باشی؛ اما دیده نشوی. هیچ فکری در سرش نبود… فقط خستگی. خستگی از جنگیدن. خستگی از امید داشتن. خستگی از تظاهر به قوی بودن. برای اولین بار،...
  10. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    آن شب، وقتی چراغ را خاموش کرد، صدای خنده‌ای در ذهنش پیچید. صدای او صدایی که سال‌ها بود دیگر واقعی نشنیده بود. «تو قوی‌ای… تو می‌تونی.» چقدر ساده این جمله را می‌گفت. چقدر ساده سارا باور می‌کرد. اما حالا که سال‌ها گذشته بود، سارا دیگر فهمیده بود قوی بودن همیشه به معنی نجات پیدا کردن نیست. گاهی...
  11. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    آن شب سارا روبه‌روی آینه ایستاد. چهره‌ای که می‌دید، دیگر شبیه خودش نبود. چشم‌هایش خالی بود، نه از اشک… بلکه از چیزی عمیق‌تر، از تهی بودن. دست کشید روی صورت رنگ پریده‌اش. انگار می‌خواست مطمئن شود هنوز زنده‌است. اما در وجودش چیزی مدت‌ها بود که مرده بود. نه عشقی باقی مانده بود، نه اعتمادی، نه حتی...
  12. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    لب‌های او کمی خشک شده بود. انگار گفتن ادامه‌ی حرفش برایش سخت‌تر از نوشتنش بود، گفت: «اگه من فردا تو رو نشناسم… تو هنوز هم همون آدمی؟» قلب سارا برای لحظه‌ای کند شد. می‌خواست بخندد بگوید این یک شوخی عجیب است. اما در چشم‌هایش شوخی نبود. سارا با خود اندیشید: «اگر او چیزی در خاطرش نمی‌ماند پس چقدر...
  13. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    سکوت شد. نه سکوت معمولی درون کافه بلکه سکوتی که درون وجود آدم می‌نشیند. سارا هیچ‌وقت آن سؤال را نپرسیده بود. مطمئن بود؛ اما در نگاهش چیزی بود که اجازه نمی‌داد قاطعانه انکار کند. در حقیقت سارا هیچ وقت با تمام اشتیاقش برای آشنایی با او، نتوانسته بود با او زیاد هم کلام شود جز همان یک بار، همان یک...
  14. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    انگار او دربارهٔ سارا حرف نمی‌زد… درباره‌ چیزی حرف می‌زد که سارا هنوز اسمش را نمی‌دانست. باران شدت گرفته‌بود. شیشهٔ کافه مثل صفحه‌ای شده بود که رویش چیزی را پاک می‌کنند و دوباره می‌نویسند. او دوباره دفترش را باز کرد. این بار آرام‌تر، دقیق‌تر. انگار می‌ترسید چیزی که داخلش است، اگر زیاد دیده شود،...
  15. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    سارا دست از تایپ برداشت و سپس بلند شد که برود از کنار میزش که می‌گذشت او ناگهان گفت: «ببخشید اسم تو…» مکث کرد. چشم‌هایش روی صفحه‌ای نامرئی حرکت کردند، انگار دنبال چیزی می‌گشت که قبلاً آن را داشته. سارا جواب نداد چون مطمئن نبود اگر دوباره اسمش را بگوید در حافظه‌ی او جایی خواهد ماند یا نه. او...
  16. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    در خانه، روی میز اتاقم نسخه‌ای از کتابم افتاده است، همان کتابی که قرار بود زندگی‌ام را تغییر دهد. همیشه فکر می‌کردم وقتی کتابم چاپ شود، همه چیز درست می‌شود: اما حالا که چاپ شده بود هیچ چیز تغییر نکرده بود. نه صدای خنده‌ای در خانه بود، نه دوستی که تماس بگیرد، نه کسی که بگوید: «به تو افتخار...
  17. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    می‌دانستم لحظات پایانی خیلی از حس های درونی‌ام است، خوب می‌دانستم که لحظاتی دیگر برای همیشه بعضی احساساتم را از دست خواهم داد و شاید هم خودم را... . هرشب به این کافه می‌آیم و به همین میز و صندلی پناه می‌آورم گویا تنها جایم در جهان است. آه تنها جایم در جهان رنگ ندارد نام ندارد هیچ ندارد... ...
  18. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    تنها چیزی که احساس می‌کردم انبوهی از غم و اندوه، خشم و نفرت بی پایان بود... اولین کتابم چاپ شده بود؛ اما هیچ حسی نداشتم. مردم کجا بودند که رویاها و اشتیاقم را به من پس بدهند؟ همان مردمی که روزی خواهرم می‌گفت به‌خاطر «حرف مردم» نباید به دنبال دلت بروی! تمام احساسات کسانی که روزی مرا پرستش‌وار...
  19. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    بالاخره او نگاهش به سارا افتاد. نه طولانی، نه عمیق، فقط یک لحظه؛ اما همان یک لحظه کافی بود تا سارا حس کند کسی اسمش را در ذهنش صدا کرده‌است. دید که لب‌هایش تکان خورد. «تو همش میایی این‌جا؟» سؤالش ساده بود؛ اما در صدایش چیزی بود که انگار از قبل می‌دانست جواب چیست، فقط مطمئن نبود از کدام نسخه‌ی...
  20. سارابهار

    خوب داستان کوتاه ابدیتی از بدبختی | سارابهار

    کافه همیشه بوی قهوه‌ای می‌داد که انگار از چیزی بیشتر از دانه‌های سوخته ساخته شده بود، چیزی هم‌چون خاطره. سارا هر شب همان ساعت می‌آمد. نه چون عادت داشت؛ بلکه چون جای دیگری برای رفتن نداشت. آدم‌هایی که جای دیگری برای رفتن ندارند، کم‌کم به جاهایی برمی‌گردند که هیچ‌وقت متعلق به آن‌ها نبوده‌است. آن...
عقب
بالا پایین