ناگهان با صدای زمزمهای که از نزدیکی به گوشش میرسید؛ اخمهایش را در هم کشید و به جلو نیمخیز شد؛ اما دیری نپایید که صدای صحبتها، از حالت پچپچ آرام به زمزمهای صریحانه مبدل شد؛ دفترچهاش را از کنارش قاپید و بدون پا کردن کفشهایش؛ از تپه پایین آمد و نزدیک صدا شد.
موقعیت کنونیاش منطقهای بود که...