موش کور گفت : موش پیر بهم گفت هر وقت خواستی حیات پیدا کنی امتداد رودخونه رو بگیر و ادامه بده
پسر پرسید : موش پیر نگفت باید به سمت راست بری یا چپ ؟
موش کور گفت : ازش نپرسیدم..
یه دیالوگی بود می گفت :
ترسیدی ؟ ..نترس
سرنوشت که به ترس من و تو کاری نداره . کار خودشو میکنه .. میخوای نترسی ؟
سرنوشت و بغل کن .کیف کن ..
اون موقع که فکر نمی کنی شانس در خونتو میزنه
دلم برایش می سوخت او برای خواسته اش تلاش می کرد.. اما من نمی توانستم جواب تلاش هایش را انطور که می خواست بدهم . او دنیایی دیگر در ذهن و قلبش داشت و من دنیایی دیگر که هیچگاه به هم نمی پیوست .. گویی شکافی عظیم بین ان دو دنیا بود