چالش تمرين نویسندگی[13]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
خنده‌های گاه و بی‌گاهش، دیگر دست خودش نبود.
 
به او نزدیک شدم. روی تخت نشسته بود و با آرامشی غریب به بیرون نگاه می‌کرد. پاهایش را که از تخت آویزان بود را با فراغت تکان می‌داد و با لب‌های بسته چیزی را زمزمه می‌کرد. کنارش روی تخت نشستم و به چشمانش که در نور آفتاب می‌درخشیدند زول زدم. مرا ندید یا نمی‌خواست که ببیند. دستم را جلوی صورتش تکان دادم، لرزش تخت شدیدتر شد و تاری از گوشه‌ی ابرویش را به ناخن گرفت و آن را با استیصال کند و به سراغ دیگری رفت. دستش را گرفتم تا ابروهای کمان‌کشیده‌ی سابقش را نجات دهم، دستم را پس زد و جیغ کشید. تا می‌توانست جیغ کشید و وحشتی به جانم انداخت که تا آن روز احساسش نکرده بودم. دیگر نمی‌شناختمش، او دیگر آن آدم سابق نبود.
 
در دنیای او آسمان قرمز بود و دریا زرد، همینقدر عجیب. در جهان دیگری سیر می‌کرد گویی فقط جسم او در زمین بود.
 
این استعداد نمیخواد
تو امین آباد بسته بودنش به تخت
 
ب بسم‌الله‌ش می‌خندید و نقطه‌ی آخر می‌گریست. با مغزِ خاموش دیوارها سخن می‌گفت؛ با چشم‌هایِ بی‌تفاوت پنجره‌ی تخته شده. با بغضِ برگه‌‌های سفید زیر تخت. حتی با زنجیرهای بسته شده به دست و پاهایش. نه! با آن‌ها فریاد می‌کشید که شاید اسارت از ترس بگریزد و آزادی نیم‌نگاهی به او بیندازد.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)MAHAK
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
با استفاده از استعداد نویسندگیتون
چطور میتونین بگین « دیوانه بود »
بدون اینکه مستقیما بگین « دیوانه بود
»​

نگاه او به زندگی زیبا تر بود
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)MAHAK
«بسمه رب الجنوب»
.
.
.
با استفاده از استعداد نویسندگیتون
چطور میتونین بگین « دیوانه بود »
بدون اینکه مستقیما بگین « دیوانه بود »؟

او راه دیگری برای زیستن برگزیده بود
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: :)MAHAK
عقب
بالا پایین