غزل وصال
زان دم که رخِ یار ز پرده به عیان شد
خورشید ز شرم رخِ او در نگران شد
از دولتِ دیدارِ وی آن بختِ گریزان
باز آمد و با خانهی دل همعنان شد
دوش از نفَس گرمِ لبش باغِ تمنّا
سرسبزتر از روضهی فردوسِ جنان شد
چون دست وفا داد به دستم صنمِ من
هر خار رهِ عشق مرا برگِ روان شد
آن زلفِ پریشان که...
۱. عنوان
این مجموعه شعر «بعد از شب» از نظر کلی یک فضای یکدست تاریک، فلسفی و درونگرا دارد و محور اصلی آن بر مفاهیمی مثل شب، تاریکی، خوابزدگی جمعی، رنج انسانی و جستوجوی نور شکل گرفته است. عنوان اثر از نظر مفهومی جذاب است و حس «عبور از تاریکی به چیزی پس از آن» را القا میکند، اما در خود متن، این...
غزل ایوان طلا
امشب از عطر تو، این خانه چراغان شدهست
شب خاموش دلم آینه باران شدهست
تو قدم در دل من گذاشتی و ناگه
بخت خواب آلودهام صاحب ایوان شدهست
نه شبیه همهی عشقهای بیسرانجام
عشق ما سلسلهای از نفس جان شدهست
دست تو در کمر من، غزل محض خداست
تن من با نفس گرم تو لرزان شدهست
چشم تو...
غزل سایهی اقبال
چون تو در جانِ من افتادی و جان پیدا شد
شبِ خاموشِ دلم آینهی فردا شد
باغ، از خندهی تو قامتِ نو یافت دوباره
گل، ز شرمِ نفسِ تو همه زیبا شد
من که در سایهی اندوه نشسته بودم
با نگاهِ تو دلم صاحبِ معنا شد
چشمِ تو آینهی صلحِ زمین بود و سحر
هر که در چشمِ تو افتاد، شکیبا شد
نه...
غزل قرارجان
چون تو آمدی و دل از غمِ جهان وا شد
شبِ تاریکِ دلم آینهی فردا شد
باغِ خاموشِ دلم یکسره گلریز گرفت
هر چه اندوهِ نهان بود، در آن لحظه رها شد
چشمِ تو آینهی آرامشِ بیپایان است
هر که در چشمِ تو افتاد، ز خود بیما شد
من که عمری به تمنّای تو سرگردان بودم
با نگاهِ تو دلم صاحبِ معنا...
غزل شهنشین مهر
ای که با جلوهی تو صبح، طلاگون شد و رفت
باغ از خوابِ گران، مس*ت و غزلخوان شد و رفت
چون نسیمی ز سر زلف تو بوی سحر آمد
شور در جانِ گل و زمزمه پنهان شد و رفت
من که در خلوتِ خود خسته ز ایام شدم
با تو از سینهی خاموش دلم جان شد و رفت
چشمِ تو آینهای بود ز آرامشِ ناب
هر که در چشمِ...
غزل باغ طالع
دوش، چون عطرِ تو در کوچهی جانم پیچید
شب ز حیرت به تماشایِ سحر خم گردید
ماه، از شرمِ رخِ روشنِ تو بیتاب نشست
صبح، از پنجرهی چشمت به جهان تابید
من که در دایرهی سردِ فراموشیِ خویش
سالها بود دلم طعمِ خوشی را نچشید
آمدی، دستِ تو بر شانهی اندوه نشست
غم، چو برف از تنِ خاموشِ...
غزل شکوه دیدار
چون تو آمدی، از آینه لبخند گرفت
صبح، از پنجرهی خاموش دلم رنگ گرفت
شبِ غمدیدهی من، خسته و خاموش و کبود
با نفسهای تو آرامش و آهنگ گرفت
تو چه گفتی که جهان نرم شد و جان پیدا
در رگِ شاخهی خشکیده، تبِ رنگ گرفت
چشمِ تو واقعهای روشن و بیتکرار است
که در آن، آینه از حیرت خود سنگ...
غزل نقش اقبال
ای که از پرتوِ رویِ تو سحر جان میگشود
ماه از آینهی چشمت خبرِ ایمان میگشود
پیش از این، خانهی دل سرد و تهی بود و خموش
خندهات آمد و از ریشه غم، ویران میگشود
هر نسیمی که گذر کرد ز گیسوی بلندت
عطرِ فردوس به هر کوچه و خیابان میگشود
چشمِ تو آینهای روشن و بینقشِ غبار
جانِ...
غزل راز نگار
زِ پرتوِ رخِ تو صبح، آبرو گیرد
سحر زِ خندهٔ تو رنگ و گفتوگو گیرد
نه هر نسیم سزاوارِ گیسوانِ تو است
صبا زِ کویِ تو آیینِ جستوجو گیرد
چو چشمِ مستِ تو بر آسمان نظر فکند
هلال، درسِ خمِ ابرو از او گیرد
عجب نباشد اگر گل به ناز سر بفروشد
که از جمالِ تو سرمایهی نمو گیرد
دلم زِ دولتِ...
غزل نقش خیال
چو نقشِ رویِ تو افتاد در ضمیرِ خیال
هزار باغ شکفت از نسیمِ آن تمثال
زِ بس که آینهی دل به یادِ تو صیقل خورد
زِ خویش گشت تهی، پر شد از جمالِ وصال
نه سرو، طاقتِ آن قامتِ بلند آورد
نه ماه، تابِ برآمدن از پیِ آن هلال
صبا حکایتِ گیسوی تو به باغ رساند
گرفت بلبلِ شوریده دامنِ قیل و قال...
غزل تاج بهار
ای که از آمدنت باغ، جوانی سر کرد
صبح، از روشنی چشم تو خنده بر کرد
تا تو خندیدی و گل ریخت به پیراهنِ شهر
باد، در کوچهی ما زمزمه را از بر کرد
پیش از این، دل به غم و گریه گرفتارم بود
آمدی، عشق مرا از غم عالم در کرد
زلف وا کردی و شب بوی اقاقیّا میداد
ماه، خود را ز تماشای تو...
غزل بزم سحر
دوش در میکده گفتند که جان خواهد رفت
مژده دادند که غم نیز از آن خواهد رفت
پیر میخانه ز اسرار ازل پرده گشود
گفت: این رنج سبک سایه گران خواهد رفت
سحر از روزن امید دمی سر برزد
شب اندوه چو گردی ز میان خواهد رفت
من و آن سلسله موی پریشان چه کنیم؟
عقل گفتا که دل از دست گمان خواهد رفت...
عنوان: دیوان فرِّ وصال
شاعر: ایراندخت سلطانزاده
ژانر: عاشقانه
قالب: غزل
ادبیات غنایی
عصاره:
به بویِ نامِ تو دل در جهان سفر دارد
هنوز در نفسِ خویش، شورِ دگر دارد
زِ نقشِ خندهی تو آینه جان گرفتهست
که هرچه هست در او جلوهی هنر دارد
نه آن نگاه نخستین ز یاد خواهد رفت
که در نگاه تو صد گونه...