عنوان: دیوان فرِّ وصال
شاعر: ایراندخت سلطانزاده
ژانر: عاشقانه
قالب: غزل
عصاره:
به بویِ نامِ تو دل در جهان سفر دارد
هنوز در نفسِ خویش، شورِ دگر دارد
زِ نقشِ خندهی تو آینه جان گرفتهست
که هرچه هست در او جلوهی هنر دارد
نه آن نگاه نخستین ز یاد خواهد رفت
که در نگاه تو صد گونه نیشتر دارد
ز چشم توست که این شب چراغ میگیرد
وگرنه روز جهان نیز رهگذر دارد
به هر کجا که روم، سایهات به دنبال است
اگرچه جسم تو از چشمها خبر دارد
هزار پرده زِ معنا نهفته در لبِ توست
که هر سکوتِ تو صد شعرِ دیگر دارد
مرا ز خویش مگیر ای حضورِ بیپایان
که بیتو جانِ غزل رنگِ بیثمر دارد
اگر وصال تو یک لحظه رخ دهد، چه عجب
که عمرِ بیتو به یک لحظه بیشتر دارد
شاعر: ایراندخت سلطانزاده
ژانر: عاشقانه
قالب: غزل
عصاره:
به بویِ نامِ تو دل در جهان سفر دارد
هنوز در نفسِ خویش، شورِ دگر دارد
زِ نقشِ خندهی تو آینه جان گرفتهست
که هرچه هست در او جلوهی هنر دارد
نه آن نگاه نخستین ز یاد خواهد رفت
که در نگاه تو صد گونه نیشتر دارد
ز چشم توست که این شب چراغ میگیرد
وگرنه روز جهان نیز رهگذر دارد
به هر کجا که روم، سایهات به دنبال است
اگرچه جسم تو از چشمها خبر دارد
هزار پرده زِ معنا نهفته در لبِ توست
که هر سکوتِ تو صد شعرِ دیگر دارد
مرا ز خویش مگیر ای حضورِ بیپایان
که بیتو جانِ غزل رنگِ بیثمر دارد
اگر وصال تو یک لحظه رخ دهد، چه عجب
که عمرِ بیتو به یک لحظه بیشتر دارد
آخرین ویرایش: