اینبار دست رایان را گرفت و با ملایمت به داخل کشید. پیراهن کوتاهی تا زانو، به رنگ سبزِ ملایم بر تن داشت. پیراهن، هیکل ظریفش را به زیبایی قاب گرفته بود.
رایان را همانند عروسک با خود به سمت مبل پنجنفرهی گوشهی هال کشاند. با فشاری روی سرشانهاش، او را روی مبل نشاند.
خودش نیز با فاصلهای به...
یکی از ابروهایش به بالا کشیده شد و گوشی تلفن را از جیبش بیرون آورد.
مردمک چشمهایش روی کلمههای تایپ شدهی درون صفحهی نمایشگر، ثابت ماند.
- فقط یادت نره باهات چیکار کرد!
ضربان قلبش را که درون گوشها اکو میشد، به وضوح میشنید. زویا میخواست چه چیزی را به او بفهماند؟ این که با کارهای دیانا،...
صدای ضربه زدن انگشتهایش، روی فرمان ماشین، در سرش میپیچید. حسهایی متنوع در قلبش، جریان داشت. مغز هم که در پستویی خود را پنهان کرده بود و در کار قلب دخالتی نمیکرد!
پنج دقیقه زودتر از آنچه که پیشبینی کرده بود به خانهی دیانا رسید. پاهایش را تکان میداد و به نمای بیرون ساختمان خیره شده بود...
تلفن همراهش را از روی میز کامپیوتر کوچکش برداشت و در جیب کت گذاشت. نگاه آخر را به آینه انداخت. روی چشمهای قهوهای درشتش خیره ماند. حسی که در آنها میجوشید را دوست نداشت!
ابرو در هم کشید و از اتاق بیرون رفت. کلیدهایش را از جاکلیدی برداشت. جاکلیدی که دیانا برایش خریده بود! چگونه میتوانست با...