ای خدا این کاراکترا میرن جلو آینه چشم آبی... مو بلوند... شیکم تخته ...قد 2 متر مربع اصن دلم میخواد گوشیمو بندازم تو جوی آب حیف گوشیا گرونه
این همه کوتولو چاقالو تو خیابونا هستن هم همشون خودمم 😒
ای خدا این کاراکترا میرن جلو آینه چشم آبی... مو بلوند... شیکم تخته ...قد 2 متر مربع اصن دلم میخواد گوشیمو بندازم تو جوی آب حیف گوشیا گرونه
این همه کوتولو چاقالو تو خیابونا هستن هم همشون خودمم 😒
وارد مغازه شدیم، فروشنده یه پسر جوون بود و ب محض وارد شدنمون با چشماش داشت قورتم میداد، امیر ( مثلا پسری ک باهاشه) یه نگاه بد بهش انداخت ک یکم خودش رو جمع و جور کرد.
چه حکمتیه همهی فروشندههای لباس زنانه مرد و پسرن؟ :facepalm:
دختره به امر خدا ( :| ) ماه اول ازدواجشون باردار شده. بعد پسره وقتی میفهمه ده دور بالا کلش میچرخونه دختره رو :| خب اون بچه اگه سقط نشه ناقص العضو که میشه لعنتییییییی
بعد تو این نه ماه کل خانواده ی پسره و دختره بسیج میشن که سرکار خانم یه وقت اذیت نشن. آخه نویسنده ی عزیز... اون مادر شوهز اگه به دختره تیکه نندازه تو زندگیشون دخالت نکنه باید کف پاشو ماچ کنه دختره... بعد دوماهههههه رفته خونه دختره واسش غذا درست کنه؟
اون مادرشوهر رو معرفی کن من پسرشو میخوام :|
قسمت جذاب قسمت ویاره....
آرسام جون من پاپایا هوس کردم (ساعت 5 صبح)
باشه عقشم تو فقط اذیت نشو الان برات میخرم.
د آخه لعنتیا شما تا حالا از نزدیک پاپایا دیدینننن؟
قسمت جاذاب بعدی بعد از به دنیا اومدن دختر چشم رنگی تپل مپل بامزه اس
دختره حتی بلند نبوده تو غذاش نمک بریزه الان واسه من شیرین پلو درست میکنه :| بعد بارداری یهو کدبانو میشه
موقع اسم انتخاب کردنم که نگم... دختره دستشو میزاره رو کیبورد یه چرتی تایپ میکنه بعد به آرسام جونش مسیج میده: آرسااااام عقشم اسم بچه رو بزاریم قغعت4ثقاتفتد؟
آرسامم میگه هرچی خانومم بگه و قصه ما به سر رسیده کلاغه از خوندن رمان به این مزخرفی رفت آی سی یو بستری شد:|