L
Lidiya
مهمان
هیچوقت خانم صالحی رو فراموش نمیکنم اولین کسی که نشست روبه روم و با جدیت گفت وقتی آدم عادی ای نیستی چرا باید ادای آدم های معمولی رو دربیاری...
من فقط خودمم... اما اینکه یکمی فرق داره افکارم بزرگترین شکنجه ی زندگیمه... هیچکسی متوجه حرف من نیست. مثل یه جاده که مخالف جهت بقیه آدما راه میرم
اون شب که نمیتونستم عقایدم رو بفهمونم اینکه دارن اشتباه میکنن برای اولین بار حس کردم لال هستم حس کردم ناتوانم نمیتونم بفهمونم حرفامو
اما اون شب با خوندن کتاب جاناتان مرغ دریایی آروم گرفتم.
کاش میشد یه روزی نویسنده اش رو ببینم و مفصل گپ بزنیم راجع به اینکه چطور افکارش اینقدر به من نزدیکه!
من فقط خودمم... اما اینکه یکمی فرق داره افکارم بزرگترین شکنجه ی زندگیمه... هیچکسی متوجه حرف من نیست. مثل یه جاده که مخالف جهت بقیه آدما راه میرم
اون شب که نمیتونستم عقایدم رو بفهمونم اینکه دارن اشتباه میکنن برای اولین بار حس کردم لال هستم حس کردم ناتوانم نمیتونم بفهمونم حرفامو
اما اون شب با خوندن کتاب جاناتان مرغ دریایی آروم گرفتم.
کاش میشد یه روزی نویسنده اش رو ببینم و مفصل گپ بزنیم راجع به اینکه چطور افکارش اینقدر به من نزدیکه!
آخرین ویرایش: