آیا این مردمی که شبیه من هستند، که ظاهرا احتیاجت و هوا و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟
 
من فقط برای سایه ی خودم مینویسم که جلوی چراغ به دیوار افتاده است، باید خودم را بهش معرفی کنم.
 
حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بی حیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود.
 
من با خودم فکر کردم «اگر است است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره ی من باید دور، تاریک و بی معنی باشد! شاید اصلا من ستاره نداشته ام!»
 
نه مال دارم که دیوان بخورد نه دین دارم که شیطان ببرد.
 
زندگی من تمام روز میان چهار دیوار اطاقم میگذشت و میگذرد.
 
اسم او را نباید آلوده به چیزهای زمینی بکنم.
 
برای کسی که در گور است زمان بی معنیست.
 
کاش میتوانستم مانند زمانی که بچه و نادان بودم آهسته بخوابم، خواب راحت بی دغدغه.
 
قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است.
 
عقب
بالا پایین