سلام وقت بخیر درخواست تیزر داشتم.
بعد از اعلام مسابقه، همهچیز تغییر کرده بود. تمرینها سنگینتر شده بودند، نگاهها محتاطتر و سکوتها طولانیتر. هرکس در دلش چیزی پنهان داشت؛ ترس، امید، یا شاید خیانت. اما آن شب، در خوابگاه، وقتی همه دور هم جمع شدیم، فضا رنگ دیگری داشت. نه ترس، نه رقابت، یک جور تصمیم در هوا معلق بود.
آنا، نیوت، جولیا و تامس همگی کنارهم نشسته بودیم. حلقهای کوچک تشکیل دادیم؛ دایرهای از اعتماد در دل تاریکی. هیچکس حرف نمیزد، اما همه منتظر بودیم.
نیوت از جا بلند شد، دستهایش را در جیب فرو کرد، نگاهش جدی بود شاید برای اولین بار:
- خب، حالا که فقط یه نفر میتونه بره، باید تصمیم بگیریم. ما نمیتونیم همدیگه...
آنا، نیوت، جولیا و تامس همگی کنارهم نشسته بودیم. حلقهای کوچک تشکیل دادیم؛ دایرهای از اعتماد در دل تاریکی. هیچکس حرف نمیزد، اما همه منتظر بودیم.
نیوت از جا بلند شد، دستهایش را در جیب فرو کرد، نگاهش جدی بود شاید برای اولین بار:
- خب، حالا که فقط یه نفر میتونه بره، باید تصمیم بگیریم. ما نمیتونیم همدیگه...