پاکت نامه [ پاکت نامه اختصاصی Nargess86 ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,183
پسندها
پسندها
19,400
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,631
به‌نامه یزدان پاک


د‌ل‌های ما که به هم نزدیک باشد دیگر چه فرقی می‌کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم...!



🔹️🔸️🔹️

پی‌نوشت : نامه یک پیام نوشتاری‌ست. نامه معمولاً برای برقراری ارتباط بین دو فرد که در مکان‌های جغرافیایی مختلف هستند به کار می‌رود.

🔺️این تاپیک اختصاصی @Nargess86 می‌باشد؛ لطفاً از ارسال هرگونه پیام خودداری کنید.🔺️

«مدیریت بخش ادبیات»
 
مقدمه:
«سرآغاز دل من، عشق سکندری: قسمت یک»
در جایی که میان قلب‌ها باشد را جا گذاشته بودم. هنگامی‌که شنیده باشم عشق وجود ندارد و اگر دارد، باعث شکست عشقی می‌گردد، افتاده بودم!
نه! دنیا به روال خود پیش می‌رود! به روال خودت که چه‌گونه آن را زندگی کنی!
یاد بگیر چگونه بیاموزی نه آن را به‌ظاهر حفظ نمایی!
عشق هرچه باشد، همانند یک گوهر است که به انسان داده می‌شود و نمی‌توان از آن ستاند. عشق، عشق است و گوهری بهاگیر که آن را در میان قلب‌مان جاری می‌سازیم!
عشق یک سکندر است که غلتیدن در آن کارساز بسیاری است. هرچه در غلظت آن دست‌وپا بزنی، آدمی خودساخته و خودشناسی می‌شوی!
عاشق‌شدن، زمان و مکان نمی‌شناسد که بخواهد دومی‌اش باشد. عشق به فردی که آن را دوست داری، تو را تغییر می‌دهد؛ اما با گذر زمان ای ما هستیم که خودمان، درون‌مان را تغییر می‌دهیم!
 
«قلب سکندری قسمت دوم»


مُهر غم به دل و جانم گذاشته شده است. نمی‌دانستم که عشق هم عالمی دارد. ویرانی‌های دلم، تقصیر دلم بود. نمی‌دانم، آیا دارم ادعا می‌کنم یا واقعاً عاشق شده‌ام؟!
البته من که خیلی وقت است که دل باخته‌ام! خیلی وقت است! خیلی وقت!
خیلی وقت است که سکندر-سکندر می‌آید و می‌شکند، اما دم نمی‌زند! خیلی وقت است!
 
«عشق ناکام»

مشق امشب را بی‌تو خواهم خفت. در جفای روزگار، همیشه سکوت خواهم کرد! سکوتی که پایانش تلخ و ناکام باشد. تلخ، اما بی‌کام!
بی‌صدا فریاد می‌زنم، حتی برای دست‌وپاهایم که هیچ تقصیری در این شگرف به وجود آمده ندارد!
بغض می‌کنم و می‌شکنم!
در تلاش، برای به‌دست‌آوردن عشقت هستم!
پلک که می‌زنم، نو را به‌یاد می‌آورم!
اشک می‌ریزانم، اما به‌خاطر تو!
 
«عشق مرهم می‌خواهد که ندارد»
در زندگی دویدم و رفتم، اما هرگز نتوانستم به مقصد برسم!
این زندگی مرهم می‌خواهد و مرهمش هم نگاشتن و رفتن است؛ همان چیزی که من به دنبال آن هستم!
رفتن و حتی گذرکردن از نوع پستی و فرومایگی!
می‌گذرم و می‌روم و حتی پشت‌سرم را نیز نمی‌نگرم!
به‌قول جناب سهراب سپهری که می‌گوید:
می‌روم آن‌جا که هر دلی به دلیل تب دارد!
عشق زیباست و حرمت دارد!
 
«روزهای وهم، در پی خدا»
تو را فراموش کردم، بدین‌سان این خان هشتم را هم رد کردم. زندگی‌ام را به خدای مهربان و بخشنده‌ام داده‌ام. همانی‌که به او خدای عزوجل می‌گویند. اگر او نبود، تا ابد محکوم به گناه می‌بودم و گناه می‌کردم. اگر به خود نمی‌آمدم، روزهای پایانی بدون او داشتم. به گنجینه‌های ذهنم می‌روم و در آن‌جا گم می‌شوم.
 
رهایم از این رهگذر بی‌عابر»
دنیا دیدنی است؛ اما من این‌جام و او آن‌جاست!
رهگذرانه از او می‌گذرم؛ اما کمی بعد می‌ایستم و به‌سوی او بازمی‌گردم، او نیست! کجا رفته است؟ ناپدیدی‌اش را به‌پای چه چیزی بگذارم؟ نمی‌دانم؛ اما بسیار می‌دانم که اگر به او خیا*نت بکنم، بر خودم خیا*نت کرده‌ام!
یک خ*یانت نابخشودنی! قلبم از نیامدن‌های انتظاری‌اش فسرده گشته است!
آخر نمی‌دانم سردرگمی را به‌پای چه چیزی بگذارم؟!
سردرگمی از خودم و قلبم یا سردرگمی از نیامدن‌های انتظاری‌اش؟!
نمی‌دانم! نمی‌دانم! سردرگم و حیرانم! چشم‌هایم را می‌بندم و دستانم را بر روی قلبم می‌گذارم...!
 
«این نوشته هنوز خالی است»
نوشته‌ام که هنوز بیایی!
حیرانم که هنوز نیامده‌ای!
چرایش را نمی‌دانم،
اما بسیار می‌دانم که اگر به‌سویت پرواز نکنم، به جنون خواهم کشیده شد.
می‌خواهم به تو بگویم که:
دنیای هیجاناتم دیگر کوچک شده است،
حتی برای پیداکردن آن‌ها!
لحظه‌های ذهنِ توخالی‌ام حتی برای نوشتن!
می‌دانم این دلنوشته توخالی از حس است!
اما گویی در جای من وطنی‌ست عشق تو برای رسیدن به عشق تو!
عشقی که هنوز فکر می‌کنم این دلنوشته هنوز خالی است!
 
(!به کدامین قصه؟)

آخرش نفهمیدم به کدامین قصه باز آیم؟! شاید دارم آخرین لحظات زندگی‌ام را حس می‌کنم؟!
بی‌حس‌بودن‌هایم را از نیامدن‌های انتظاری‌اش؟ به کدامین قصه باز آیم که مسیرش مدام دودلی است و این مرز دودلی، دلم تا گنجایش مغزم یکی نیست و نمی‌شود که کدام یک از آن‌ها را انتخاب کرد یا شاید هم به آن‌ها اعتناء نکرد!
اصلاً انگاری من چرا بایستی این شعر را بنویسم در حینی که در وجودم هست، اما خودش ناپیدا است؟!
نبودش را حس کردم! خیال‌های وصف‌ناشدنی‌اش را حس کردم!
می‌خواهم از او شکایت کنم. شکایت دلم را! شکایتی که او باعث‌وبانی‌اش بوده است!
پوزخندی نمایشی بر لب‌هایش اجرا می‌گردد. سایه‌‌اش همانند خورشید بر سرم مانده و این تک‌وپوکی در دلم نقش بسته است! آری نقش بسته است!
 
(سرنوشت یک پروانه)

وقتی عاشق می‌شوی، دست خودت نیست؛ گاهی عشق و اعتقاداتت کار دستت می‌دهد. اوقات با خود می‌گویی که نمی‌توانی کاری برای عشق انجام بدهی؛ اما من می‌گویم:
- من تو را تا ابد دوست خواهم داشت! با تمام عشقی که در سینه‌ام شعله می‌کشد، فراموشت نخواهم کرد! هرگز و هرگز!
اما همچون مانند یک مجنون واقعی، منتظرت خواهم ماند؛ همانند یک پروانه!
این سرنوشت من است! سرنوشت یک پروانه‌ای که مانند پیله‌اش، باری‌دیگر دگردیسی می‌کند و زنده می‌ماند تا بلکه تو باز آیی! تو تا ابد بازمانده‌ی یک عشق کهنه و خجسته از جانب من می‌مانی و هستی! از یک پروانه‌ای که سرنوشت‌اش با سرنوشت تو گره خورده است!
 
عقب
بالا پایین