تا یادم میاد سوژه خنده بودم. یه بار یکی از دوستان پدرم با خانواده شون مهمان ما بودند. هی یه چیزی می شد و می خندیدند. یهو به پدرم گفت خدا حفظش کنه فرزند شیرینی داری. فوری گفتم من پسرشون هستم اونا فرزندشون هستند و منظورم خواهرانم بودند که باز خیلی خندیدند.