نيم ساعت پيش
خدا را ديدم
قوز كرده با پالتوي مشكي بلندش
سرفه كنان در حياط
از كنار دو سرو سياه گذشت
و رو به ايواني كه من ايستاده بودم
امد
اواز كه خواند تازه فهميدم
پدرم را با او اشتباهي گرفته ام
به دستانم نگاه می کنم !
خالی ُ خسته!
چقـــدر کتاب ورق زده ام!
چقدر نوشته ام!
چقدر فکر کرده ام!
پندارم این بود که ما هنوز به زندگی نرسیده ایم!
آری... کسی نبود که به ما بگوید
تا که ما همیشه ندانیم ،
همین کلک ِ زمان است تا بگذردُ بگذری!
و این چنین شد که گذشت ُ گذشتیم...
تو یادت می آیـــد؟
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
...معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....
کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!
کاش!