میگویند نژادی از اسب نجیب هست که اگر وحشتناک تازاندی و به ستوهش آوردی، از سر غریزه یک رگ خود را به دندان پاره میکند که تنفس را بر خود آسان تر کرده باشد. من هم اغلب چنین حالی دارم. دلم میخواده یک رگ خودم را باز کنم و به این ترتیب به آزادی جاویدان برسم.
بهترین کار تو در حق دوستانت این است که چشم دیدن شادی آنها را داشته باشی و با شرکت در این شادی، شادمانی آنها را افزون کنی. آیا اگر روزی دیدی جان و دل آنها از حس هولناکی در عذاب است و دلشان از غصه پریشان، عرضه داری که ذره ای از رنجشان بکاهی؟