آنکه آورد ترا، ما را برد
اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد
درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی
به میدانها توانی کار بست این پهلوانی را
آنکه آورد ترا، ما را برد
اندرین دفتر پیروزه، سپهر
آنچه را ما نشمردیم، شمرد
ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
در یک ترازو از چه ره اندازد
گوهرشناس، گوهر و مینا را
ای دوست، دزد حاجب و دربان نمیشود
گرگ سیه درون، سگ چوپان نمیشود
موج و طوفان و سیل و ورطه بسی است
زندگی بحر بیکرانی داشت