دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات کافه نویسندگانی‌ها ]

چادر سفید ایران بانو خونی‌ست.
غم دارد. خشم دارد.
آن از دیِ جوانش که تیر خورد
و سرش را بُریدند
و این هم دخترش اسفند،
گرگ‌ها تکه‌تکه‌اش کردند.
بهار خاتون را بگویید گریه بس است!
بگویید کفن سبز بیاورد.
کوچه‌ی وطن خاکی‌ست
و زمستانِ خون دیده رخت بسته.
دیری نمانده که زخم‌ها جوانه خواهند زد.
ایران بانو که نمُرده بهارِ جان!
باز هم مادری خواهد کرد.
باز هم لالایی خواهد خواند.
باز هم قد علم خواهد کرد.


۲۳ اسفند سال ۱۴۰۴
 
شده تولد مهم‌ترین آدم زندگیت در گذر زمان رو با گذشت سال‌ها، فراموش کنی؟
آره
شده خاطراتش کم‌کم یادت بره و فقط یک هاله محو ازش بمونه برات؟
آره
پس رفیق غصه‌ی رفتن، موندن یا جا زدن کسی رو نخور:))
همیشه می‌گن رفتنی میره و موندنی بی هیچ چیزی می‌مونه...
 
اولویت بودن مهمتر از هر چیز ِدیگه ای ..
باید اول بهت ثابت بشه از اولویت های کسی هستی؟
بعد بشینی و بگی از حسی که بهش داری ..
وقتی حس مشترک نباشه قطعا یه نفرتو این ارتباط آسیب میبینه ..
ادبیات ِمشترک خیلی مهم ِ
۹ مرداد
 
زندگی همچون بازی است که خط پایان دارد اگر کند بدوی دیر میرسی اما اگر زود بدوی زود هم به پایان می‌رسی بستگی به سرعتت دارد گاهی باید ترمز دستی را بکشی تا با ماشین دیگر برخورد نکنی.
 
مدتهاست
که طلوع وغروب خورشیدرانظاره گرنبوده ام
خاطرات کودکی کلافه ام کرده
هیاهوی آدمها مانندگذشته ساده وسپیدنیست

بوی تیرگی میدهد
بارانی ازسیاهی برسطح شهرسایه افکنده
گویی رنگین کمان امیدخیال برون ندارد!!
آیاپایان شبه سیه سپیداست راخواهم دید؟
امیددارم که پرستوی بهار وقاصدک های خوش خبر
روح نوازقلب یخ زده ام باشند
9مرداد1405
 
بماند یادگاری...
در برهه‌ای از تاریخ ما شاهد خیل کثیری از گربه‌ها در انجمن بودیم.
گربه سیاه و سفید، نقره‌ای، خاکستری، صورتی،
@گوربه یشمی و گربه چکمه پوش+37>}

۹ مرداد ۱۴۰۵
 
عقب
بالا پایین