محفل ادبی [ دردِ نزیـستن‌ها... ]

به یه سنی رسیدم، صندلی ببینم میشینم

»ث‌مین«
 
خدایا وقتی میگم "مگه از این بدتر هم میتونه بشه؟" دارم به عنوان شکایت میگم نه به عنوان چالش.

»جکال«
 
دیگه همه‌ چی عادی شده،
نه سختیا درد دارن نه خوشیا لذت..
 
درد آن‌قدر گسترده بود که اشک‌ها
نمی‌دانستند بر کدام نام . .
بر کدام شهر . .
بر کدام زخم فرو بریزند . .
 
ای لحظاتِ خوش
که هنوز از راه نرسیده‌اید،
آیا نمی‌شود راهِ کوتاه‌تری
در پیش بگیرید؟
قبل از اینکه دل‌های‌مان
فرتوت شوند؟!
 
سالها از آن روز می گذرد
دیگر من هیچ ناراحتی از آدم ها
ندارم حتی از عزیز ترین هایم
و شاید این آرامش قبل طوفان باشد
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Delaram*
- من سالهاست در جست‌و‌جوی خودم
گم شده‌ام؛
در راهی که آغازش بغض بود
و پایانش سکوت! . . :) ! ⌞
 
img_7025af1a_1779488132.jpg
 
عقب
بالا پایین