در حال ویرایش دلنوشته جغرافیای بی‌تن | مینا مرادی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع پناه.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

پناه.

مدیر آزمایشی تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
منتقد
ناظر ارشد آثار
ناظر همراه
داور آکادمی
رمان‌خـور
فرشته زمینی
برترین ارسال کننده ماه
نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,069
پسندها
پسندها
5,702
امتیازها
امتیازها
388
سکه
3,784
img_56c4a236_1788259615.jpg

به نام نامی مادر!
دلنوشته: جغرافیای بی‌تن
نویسنده: مینا مرادی
ژانر: اجتماعی، تراژدی

مقدمه:
همیشه رقص‌ها روی صحنه اتفاق نمی‌افتند؛
گاهی میان دیوارهای یک خانه، میان خستگی دست‌ها و لبخندهای پنهان حرکتی آغاز می‌شود که کسی برای دیدنش دست نمی‌زند.
قصه‌ی زنی‌ست که آرام می‌چرخد، می‌سازد و می‌بخشد.
بی‌آن‌که منتظر دیده شدن باشد.

«تقدیم به تمامی مادران سرزمینم»
 
آخرین ویرایش:
•○°●‌| به نام خالق واژگان ‌|●°○•°

do.php



نویسندگان گرامی صمیمانه از انتخاب انجمن کافه نویسندگان برای ارائه آثار ارزشمندتان متشکریم!

‌‌


پیش از شروع تایپ آثار ادبی خود، قوانین و نحوه ی تایپ آثار ادبی در"انجمن کافه نویسندگان" با دقت مطالعه کنید.
‌‌


قوانین تایپ دلنوشته


شما می‌توانید پس از 10 پست درخواست جلد بدهید.



درخواست جلد برای آثار

‌‌
پس از گذشت حداقل ۱۵ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ این کار را انجام بدهید.


درخواست نقد دلنوشته

‌‌

پس از 15 پست میتوانید برای تعیین سطح اثر ادبی خود درخواست تگ بدهید.



درخواست تگ برای دلنوشته


همچنین پس از ارسال 20 پست پایان اثر ادبی خود را اعلام کنید تا رسیدگی های لازم نیز انجام شود..


اعلام اتمام آثار ادبی

‌‌

اگر بنا به هر دلیلی قصد ادامه دادن اثر ادبی خود را ندارید می توانید درخواست انتقال به متروکه بدهید تا منتقل شود..



درخواست انتقال به متروکه

‌‌‌

○● قلمتان سبز و ماندگار●○

«مدیریت تالار ادبیات»
‌‌‌‌‌
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
در هیاهوی زندگی، همیشه کسی هست که پیش از همه بیدار می‌شود و بعد از همه آرام می‌گیرد.
هنوز خواب در گوشه‌ و کنار خانه جریان دارد که صدای قدم‌های آرامی از آشپزخانه می‌آید، قدم‌هایی که سال‌هاست کسی به آن‌ها فکر هم نکرده است.
دستی که نان را گرم می‌کند، چای را آماده می‌کند و بی‌هیاهو خستگی دیروز را پشت لبخندش پنهان می‌کند.
او چیزی نمی‌خواهد، نه تشویقی، نه تحسینی، فقط آرام می‌خندد و عشق را میان لحظه‌های ساده‌ی زندگی پخش می‌کند.
شاید هیچ صحنه‌ای برای قدم‌هایش نور نداشته باشد؛ اما تمام گرمای یک خانه از حرکت‌های کوچک او جان می‌گیرد.
این همان رقصی‌ست که هیچ‌کس نمی‌بیند.
 
آخرین ویرایش:
شب آرام و باوقار، چتر سیاهش را روی خانه گسترده بود و نور مهتاب، راه خودش را به اتاق باز کرده بود.
مادر، تکیه داده به دیوار، کودکی را در آغوش داشت که از درد می‌لرزید. آرام می‌سوخت، بی‌آن‌که چیزی بگوید.
لبخند پربغضی زد، از همان لبخندهایی که بوی عشق می‌دهند و طعم تنهایی دارند.
دست‌هایش فقط نوازش نبودند، قصه‌ای بودند که بی‌صدا نوشته می‌شدند. گهواره را نمی‌جنباند، تمام جهانش را با دستانش آرام می‌کرد.
همان لحظه، شاید کسی نمی‌دید؛ اما عشقی در آن اتاق می‌رقصید، رقصی بی‌صدا، برای کوچک‌ترین تکه‌ی وجودش.
 
آخرین ویرایش:
صبح هنوز چشم باز نکرده بود که عطر نان از دستانش بلند شد.
او با صدای ساعت بیدار نشد، با تپش دل کوچکی که هنوز در خواب بود چشم باز کرد.
آستین بالا زد. آرد روی همان دستی نشست که شب گذشته تب را لمس کرده بود. خمیر را ورز داد، همان‌طور که سال‌ها زندگی را با صبر و عشق ساخته بود.
سفره که پهن شد، لبخندی زد، لبخندی با بوی نان و چشمانی پر از آرامش.
مادر بود...
نه قهرمان و نه اسطوره، فقط زنی که هر صبح جهان کوچکش را دوباره از نو می‌ساخت.
 
آخرین ویرایش:
مادر یعنی دستی که همیشه گرم است، حتی وقتی سرمای سختی‌ها خستگی را به جانش انداخته.
یعنی صدای قدم‌هایی که آرام در خانه می‌چرخد و بی‌هیچ چشم‌داشتی، همه‌چیز را سر پا نگه می‌دارد.
کسی که خستگی خودش را پنهان می‌کند و با یک لیوان چای، یک لقمه نان داغ، آرامش را به دیگران هدیه می‌دهد.
گاهی دلش می‌گیرد؛ اما اشک‌هایش را میان بخار سماور پنهان می‌کند و لبخند را روی لب‌های فرزندانش می‌نشاند.
مادر زنی‌ست که لباس‌هایش بوی زندگی می‌دهند، بوی نان تازه، بوی خانه، بوی عشق و آرامش.
و شاید تمام خستگی‌اش را با شنیدن یک جمله فراموش کند:
«مامان، خسته نباشی.»
 
آخرین ویرایش:
چه شیرین است آن خستگی مادری!
خستگی‌ای که از شانه‌هایش پایین می‌ریزد و در گوشه‌ای از زندگی، به خاطره‌ای زیبا و دلگرم‌کننده تبدیل می‌شود.
او تمام روز را میان نگرانی‌ها و دل‌مشغولی‌ها قدم می‌زند؛ اما هنوز امید در دلش روشن است.
مادر، قصه‌ای‌ست که به دفعه نمی‌شود نوشت، باید سال‌ها بگذرد تا نوشته شود، با صبری که دیده نمی‌شود و مهری که اندازه‌ای برای سنجیدنش نیست.
گاهی تمام بزرگی او در همان لحظه‌ای خلاصه می‌شود که بی‌خبر از نگاه دیگران، برای خوشبختی کسانی تلاش می‌کند که تمام دنیایش هستند.
و ما چه دیر می‌فهمیم که بخش بزرگی از آرامش امروزمان، از روزهایی آمده که او بی‌وقفه برایمان جنگیده است
.
 
آخرین ویرایش:
مادر همان کسی‌ست که جوانی‌اش را میان روزهای ما جا گذاشت. بخشی از خودش را بخشید تا مسیر ما روشن‌تر شود.
سال‌ها می‌گذرند و ما قد می‌کشیم؛ اما او هنوز در گوشه‌ای از ذهنش همان کودک کوچک را نگه داشته است. کودکی که روزی دستش را می‌گرفت و قدم به قدم همراهش می‌شد.
شاید خودش کمتر از آرزوهایش گفته باشد، شاید بسیاری از خستگی‌هایش را کسی ندیده باشد؛ اما رد حضورش در تمام لحظه‌های زندگی ما باقی مانده است.
و چه عجیب است! گاهی ارزش بزرگ‌ترین نعمت‌ها را زمانی می‌فهمیم که تازه یاد می‌گیریم چقدر آرام و بی‌صدا کنارمان بوده‌اند.
در خلوت شب، شاید گوشه‌ای بنشیند، دست بر پیشانی بگذارد، خاطرات کودکی‌مان را ورق بزند، عکس‌های فرسوده را ببوسد و بگوید:
«چه زود گذشت.»
 
آخرین ویرایش:
و ما چند بار از کنار خستگی‌هایش گذشتیم و ندیدیم که هر روز کمی از جوانی و زیبایی خودش را برای ما فدا می‌کرد.
ندیدیم موهایش آرام‌آرام رنگ دیگری گرفت، شانه‌هایش زیر بار سال‌ها خم شد و هنوز برایمان همان پناه همیشگی ماند.
مادر چیزی نمی‌خواهد؛ نه جبران و نه حتی تشکر؛ شاید فقط یک لحظه، یک نگاه، یک جمله‌ی ساده کافی باشد.
کاش می‌شد واژه‌ای ساخت که اندازه‌ی نام تو باشد؛ اما بعضی آدم‌ها آن‌قدر بزرگ‌اند که هیچ کلمه‌ای توان حمل سنگینی وجودشان را ندارد.
و تو مادر، یکی از همان واژه‌های نگفتنی هستی.
 
آخرین ویرایش:
گاهی صدای قدم‌هایش را نمی‌شنوی؛ اما رد حضورش تا همیشه در زندگی‌ات می‌ماند.
مادرم زنی‌ست که سال‌های عمرش را بی‌صدا خرج بزرگ شدن من کرد، بی‌آن‌که یک روز محبت‌هایش را دریغ کند.
او همیشه یک قدم عقب‌تر ایستاد تا من جلوتر راه بروم، از خواسته‌هایش گذشت تا آرزوهای من قد بکشند.
هیچ‌گاه نام خودش را بر زبان نیاورد؛ اما نام من بزرگ‌ترین دعای هر روزش بود.
و امروز که به پشت سر نگاه می‌کنم، می‌بینم تمام مسیر زندگی‌ام با رد قدم‌های او آغاز شده است.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین