- نویسنده موضوع
- #71
(SINA)
مدیر آزمایشی تالار شعرکده+تدوینگر آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایـشی تالار
مـدرس
ویراستار
مشاور
کپیـست
رمانخـور
نویسنده نوقلـم
مقامدار آزمایشی
پرسنل کافهنـادری
اون سرش رو پایین انداخت. انگار دیگه توان نداشت.
ـ من نمیتونم بهت قول بدم همهمون زنده میمونیم. نمیتونم قول بدم حتی یه قدم دیگهمون امنه؛ ولی یه چیزی رو میدونم... .
خم شدم، دستش رو گرفتم و بلندش کردم.
ـ ما هنوز زندهایم و تا وقتی اینطوره، تموم نشده.
نفس عمیقی کشید. اشکهاش هنوز جاری بودن؛ ولی دیگه نمیلرزید.
ـ بیا... هنوز کارمون تموم نشده.
نور چراغقوهام رو به جلو انداختم و به راه افتادیم، به دل تاریکیای که انگار هرگز تمومی نداشت. هوای فاضلاب سنگینتر شده بود. بوی تعفن مثل وزنهای روی قفسهی سینهمون مینشست. هر قدم، مثل راه رفتن توی گلولای چسبناک مرداب بود. چند دقیقه در سکوت رفتیم. فقط صدای قدمهامون، نفسهامون و گهگاهی صدای تقتق قطرههایی که از سقف میچکید، فضا رو پر میکرد؛ تا اینکه... مکس ایستاد و گوشهاش رو بالا گرفت و به جلو خیره شد. آروم گفتم:
ـ وایسا... .
چراغقوه رو به جلو انداختم. یه در فلزی زنگزده با علائم عجیبی که با ذغال یا خون روی اون کشیده شده بود اونجا دیدیم. ریگان آروم گفت:
ـ پشت اون در چیه؟
جلوتر رفتم، کنارههای در خراش خورده بود، انگار با چنگ یا ناخن. چندتا جای دست خشکشده هم دیده میشد. کسی یا چیزی سعی کرده بود از اون سمت در فرار کنه... یا وارد بشه. گفتم:
ـ خودشه ریگان! بالاخره رسیدیم. از فاضلاب اصلی خارجه.
روی دیوار کناری با رنگ قرمز نوشته شده بود: «بازش نکن... هرگز.» مکس غرش آرومی کرد و عقب رفت. ریگان با صدای لرزون گفت:
ـ به نظرت اونطرفش چی منتظرمونه؟
ـ شاید قبرمون در انتظارمونه.
لحظهای مردد بودم و بعد دستهی در رو گرفتم.
ـ اگه قراره بمیریم، بهتره بهخاطر تلاش برای زندهموندن باشه، نه ایستادن و پوسیدن.
صدای تق در زنگزده، توی فضای خفهی فاضلاب پیچید؛ آروم بازش کردم. یه راهروی تاریک و باریک، با دیوارهایی که سیمکشیها ازش آویزون بودن. نور چراغقوه تا تهش نمیرسید؛ اما یه چیز اون ته تکون خورد، یه سایه.
ـ ریگان... آماده باش.
اون اسلحهاش رو بالا آورد؛ اما من سریع دستم رو جلو بردم.
ـ وایسا... وایسا، شلیک نکن.
سایه نزدیکتر شد. صدای کشیده شدن پا روی سیمان خیس، مثل کشیدن ناخن روی شیشه بود. نور رو جلو انداختم؛ یه مرد بود. ژولیده، استخونی، با چشمهایی که از گودی بیرون زده بودن و موهایی که مثل سیم برق سوخته بودن. صدای خشدارش توی راهرو پیچید:
ـ کمکم کنین... اونا همهجا هستن... همهجا... .
نزدیکتر اومد و بعد یهدفعه سمتم پرید و ساعدهام رو گرفت. پنجههاش سرد و پر از لجن بودن.
ـ نه... نه... نباید اینطوری میشد... نباید اینطوری پیش میرفت... اربابا عصبانیان... عصبانیان... .
تکونش دادم.
ـ هی! به چی داری اشاره میکنی؟ این راه به موسسهی روبرت کخ میرسه؟
یهدفعه جیغ کشید. جیغی خفه، بلند و وحشی، بعد به دیوار چسبید، نفسنفس میزد؛ مثل گربهی زخمی، جلوتر رفتم و یه سیلی محکمی پشت گوشش زدم.
ـ این راه به موسسه میرسه یا نه؟ بگو لعنتی!
دستش رو روی صورتش گذاشت و آروم گفت:
ـ آره... میرسه... از راهپلهی بالای موتورخونه؛ ولی... اونجا... اونجا فقط جهنمه... هیولاها... همکارام... رئیسمون... زنم... همهشون... .
چشمهاش لرزید؛ انگار که چیزی رو یادش اومده باشه.
ـ اونا اومدن... غریبهها... از کشورای دیگه... ما رو تبدیل کردن... ما فقط... میزبان بودیم... .
بعد یهدفعه برگشت و با یه سرعت غیرمنتظره به دل فاضلاب دوید. صدای قدمهاش توی تونل پیچید و ناپدید شد. ریگان با چشمهایی وحشتزده نگاهم کرد.
ـ اون کی بود؟
ـ آیندهی ما.
ـ من نمیتونم بهت قول بدم همهمون زنده میمونیم. نمیتونم قول بدم حتی یه قدم دیگهمون امنه؛ ولی یه چیزی رو میدونم... .
خم شدم، دستش رو گرفتم و بلندش کردم.
ـ ما هنوز زندهایم و تا وقتی اینطوره، تموم نشده.
نفس عمیقی کشید. اشکهاش هنوز جاری بودن؛ ولی دیگه نمیلرزید.
ـ بیا... هنوز کارمون تموم نشده.
نور چراغقوهام رو به جلو انداختم و به راه افتادیم، به دل تاریکیای که انگار هرگز تمومی نداشت. هوای فاضلاب سنگینتر شده بود. بوی تعفن مثل وزنهای روی قفسهی سینهمون مینشست. هر قدم، مثل راه رفتن توی گلولای چسبناک مرداب بود. چند دقیقه در سکوت رفتیم. فقط صدای قدمهامون، نفسهامون و گهگاهی صدای تقتق قطرههایی که از سقف میچکید، فضا رو پر میکرد؛ تا اینکه... مکس ایستاد و گوشهاش رو بالا گرفت و به جلو خیره شد. آروم گفتم:
ـ وایسا... .
چراغقوه رو به جلو انداختم. یه در فلزی زنگزده با علائم عجیبی که با ذغال یا خون روی اون کشیده شده بود اونجا دیدیم. ریگان آروم گفت:
ـ پشت اون در چیه؟
جلوتر رفتم، کنارههای در خراش خورده بود، انگار با چنگ یا ناخن. چندتا جای دست خشکشده هم دیده میشد. کسی یا چیزی سعی کرده بود از اون سمت در فرار کنه... یا وارد بشه. گفتم:
ـ خودشه ریگان! بالاخره رسیدیم. از فاضلاب اصلی خارجه.
روی دیوار کناری با رنگ قرمز نوشته شده بود: «بازش نکن... هرگز.» مکس غرش آرومی کرد و عقب رفت. ریگان با صدای لرزون گفت:
ـ به نظرت اونطرفش چی منتظرمونه؟
ـ شاید قبرمون در انتظارمونه.
لحظهای مردد بودم و بعد دستهی در رو گرفتم.
ـ اگه قراره بمیریم، بهتره بهخاطر تلاش برای زندهموندن باشه، نه ایستادن و پوسیدن.
صدای تق در زنگزده، توی فضای خفهی فاضلاب پیچید؛ آروم بازش کردم. یه راهروی تاریک و باریک، با دیوارهایی که سیمکشیها ازش آویزون بودن. نور چراغقوه تا تهش نمیرسید؛ اما یه چیز اون ته تکون خورد، یه سایه.
ـ ریگان... آماده باش.
اون اسلحهاش رو بالا آورد؛ اما من سریع دستم رو جلو بردم.
ـ وایسا... وایسا، شلیک نکن.
سایه نزدیکتر شد. صدای کشیده شدن پا روی سیمان خیس، مثل کشیدن ناخن روی شیشه بود. نور رو جلو انداختم؛ یه مرد بود. ژولیده، استخونی، با چشمهایی که از گودی بیرون زده بودن و موهایی که مثل سیم برق سوخته بودن. صدای خشدارش توی راهرو پیچید:
ـ کمکم کنین... اونا همهجا هستن... همهجا... .
نزدیکتر اومد و بعد یهدفعه سمتم پرید و ساعدهام رو گرفت. پنجههاش سرد و پر از لجن بودن.
ـ نه... نه... نباید اینطوری میشد... نباید اینطوری پیش میرفت... اربابا عصبانیان... عصبانیان... .
تکونش دادم.
ـ هی! به چی داری اشاره میکنی؟ این راه به موسسهی روبرت کخ میرسه؟
یهدفعه جیغ کشید. جیغی خفه، بلند و وحشی، بعد به دیوار چسبید، نفسنفس میزد؛ مثل گربهی زخمی، جلوتر رفتم و یه سیلی محکمی پشت گوشش زدم.
ـ این راه به موسسه میرسه یا نه؟ بگو لعنتی!
دستش رو روی صورتش گذاشت و آروم گفت:
ـ آره... میرسه... از راهپلهی بالای موتورخونه؛ ولی... اونجا... اونجا فقط جهنمه... هیولاها... همکارام... رئیسمون... زنم... همهشون... .
چشمهاش لرزید؛ انگار که چیزی رو یادش اومده باشه.
ـ اونا اومدن... غریبهها... از کشورای دیگه... ما رو تبدیل کردن... ما فقط... میزبان بودیم... .
بعد یهدفعه برگشت و با یه سرعت غیرمنتظره به دل فاضلاب دوید. صدای قدمهاش توی تونل پیچید و ناپدید شد. ریگان با چشمهایی وحشتزده نگاهم کرد.
ـ اون کی بود؟
ـ آیندهی ما.
آخرین ویرایش توسط مدیر: