همگانی ☕♥کافه تنهایی♥☕

ناراحتی،
همان جاست که همیشه بود:
تنگی در قفسه سینه
که با هر نفس،
بیشتر می‌فشرد
 
ناراحتی سکوت سنگینی است که بعد از فریاد می‌آید.
ترس، صدای پایی است که نمی‌دانی کی می‌آید.

و من کسی که بین این دو ایستاده
هوا را قایم‌کرده در سینه.
 
-‌ داری به چی فکر میکنی؟
-‌ به تو....


نه کسی منتظر است
نه کسی چشم به راه…
نه خیال گذر از کوچه ی ما دارد ماه!
بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست؟
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه
 
گاهی لازم هست دور بشی از همه بری یه جای غریب کسی نشناستت حرف از ابرو و حیثیت و.. هی نباشه راحت باشی ازاد باشی
 
دنیا جای کوچیکیه "لگد کردی لگد میشی " هر جا هم قایم بشی بلاخره که دنیا کوچیکه یه جا پیدات میشع و اون لحظه هس که من میخندم و تو گریه میکنی .
 
در این خانهٔ بزرگِ هستی، او فقط یک اثاثِ اضافی‌ست،
که همه از کنارش می‌گذرند، بی‌توجه به گردِ غم نشسته بر شانه‌اش.
او دیوارها را می‌بوسد، چون دیوارها حداقل حرفی نمی‌زنند.
قلبش، صندوقچه‌ای است پر از سیم‌های پاره‌شده،
که دیگر هیچ آهنگی از آن برنمی‌خیزد.
ای کاش می‌توانست چشمانش را ببندد و دیگر باز نکند،
تا این خوابِ عمیقِ ابدی، جایگزین این بیداریِ زجرآور شود.
در انتظارِ آخرین نفس، که شاید پایان این تکرارِ تلخ باشد.
 
او دخترِ پاییزی بود که زمستان را در جان داشت.
هر برگِ خشکی که زیر پایش خُرد می‌شد، صدایِ شکستنِ امیدِ جدیدی بود که در دلش کاشته بود.
این تنهایی، چیزی نیست که کسی به او هدیه داده باشد؛ او خودش این بارِ سنگین را بر دوش کشیده،
چون هر بار که کسی به او نزدیک شده، او از ترسِ ترد شدنِ دوباره، خود را پس کشیده است.
او تنهاست، چون هیچ کس با او نمانده؛ و کسی نمانده، چون او نتوانسته بود خود را باور کند.
آرزوی او مرگ نیست، بلکه این است که در خواب، تمامِ این “بودنِ دردناک” را فراموش کند؛
و اگر بیدار شد و کسی کنارش نبود، دیگر هرگز پلک‌هایش را باز نکند تا سایهٔ خودش را نبیند که تنها همراهِ اوست.
 
سکوت... مثل یخ روی روحم نشسته. نفس کشیدن درد می‌کند. هر صدا، فقط پژواکی دور از دنیایی است که دیگر به آن تعلق ندارم. این چهاردیواری نامرئی، تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌شود.

تنهایی؟ نه، این بدتر از تنهایی است. این نابود شدن است در خود. پوست نازکم فقط سرما را حس می‌کند. رگ‌هایم، رودهای یخ‌زده‌ خاطراتند.

چشم‌ها را می‌بندم، اما تاریکی بیرون، فرقی با درون ندارد. اینجا من هم غریبه است. همین من تنها. نمی دانم می‌شود با این سرما زندگی کنم با این هیچ مطلق. شاید نبودن تنها راهِ بودن باشد.
 
من تو را دوست داشتم، اما حالا خسته‌ام. از اینکه می‌روم خوشبخت نیستم، اما برای از سر گرفتن هم احتیاجی به خوشبخت بودن نیست.

طاعون / آلبرکامو
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: اراد
و من همیشه چوب مهری را میخوردم که دلم به آنها هدیه میداد، اما باز آنها می‌رفتند. در این شب‌های بارانی، چیزی گویی قلبم را پاره پاره می‌کرد و هربار من را به قلم محتاج می‌کرد؛ اما نمی‌داستم با قلم در دستم چه چیزی باید نوشت.
مدت‌ها اینگونه گذرانده می‌شد، با سوال تلخ " چرا ؟"
و جواب در عین سادگی به قدری دشوار بود که هر شب مرا سخت میرنجاند‌. شاید هم من نمیخواستم قبول کنم.
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین