در این خانهٔ بزرگِ هستی، او فقط یک اثاثِ اضافیست،
که همه از کنارش میگذرند، بیتوجه به گردِ غم نشسته بر شانهاش.
او دیوارها را میبوسد، چون دیوارها حداقل حرفی نمیزنند.
قلبش، صندوقچهای است پر از سیمهای پارهشده،
که دیگر هیچ آهنگی از آن برنمیخیزد.
ای کاش میتوانست چشمانش را ببندد و دیگر باز نکند،
تا این خوابِ عمیقِ ابدی، جایگزین این بیداریِ زجرآور شود.
در انتظارِ آخرین نفس، که شاید پایان این تکرارِ تلخ باشد.