- خوبه و بقیه چیکار میکنن؟
صدای پرستارها اومد.
- مایک برو برق اضطراری رو چک کن چرا روشن نمیشه.
- شاید قطعی برق از فیوز باشه میرم اون رو چک بکنم.
لحظهای بعد برقها اومد.
- میبینی وقتی تاریک بود همه دنبال نور رفتن کسی نگفت خب چون تاریکه پس میشینم و منتظر میمونم!
- وقتی عصبانی بودم، منتظر بودم خشمم فروکش کنه. وقتی پام توی تمرین رزمی شکست منتظر بودم ترسم بریزه و... .
دستش رو به معنای سکوت بالا آورد.
- از کارنامه درخشانت خبر دارم لازم نیست دوباره برام توضیح بدی. پس نتیجه میگیرم جناب برده! تو کسی بود که باید دنبال احساسات و چیزهایی که میخواستی داشته باشی باید میرفتی! و خب تنها چیزی که دنبالش رفتی واقعا مرگ بود که خب الان جلوت ایستاده!
روی زمین فرود اومدم.
- خب جناب برده!
فرشته مرگ همراه پوزخند نگاهم کرد. چیزی نگفتم فقط چنگی داخل موهام کشیدم.
- تمام این مدت فکر میکرم من قربانیام فکر میکردم زندگی فقط یه گردونه از اتفاقهای بده درحالیکه... .
رو به فرشته مرگ کردم.
- میخوام برگردم. لطفا! بگو چیکار باید بکنم؟
- اوم سوالت اشتباهه چیکار باید بکنی نه! چیکار باید میکردی؟ وقتی اون بدن بهت هدیه داده شده بود تا اون زمان بود که میتونستی هر کاری برای خودت بکنی؛ اما تو اون رو اینجوری روی تخت رها کردیش!
به خودم روی تخت نگاه کردم من چیکار کردم؟ من با خودم چیکار؟ خودم رو قربانی تلاش نکردن و نا امیدی کردم!
روی زمین دو زانو نشستم. چشمهام رو بستم و ازش در خواست کردم. بعد از مدتها با صدای لرزون گفتم:
- خدایا لطفاً! لطفاً یه فرصت دیگه بهم بده!
یکدفعه باد سری توی صورتم خورد.
صدای پرستارها اومد.
- مایک برو برق اضطراری رو چک کن چرا روشن نمیشه.
- شاید قطعی برق از فیوز باشه میرم اون رو چک بکنم.
لحظهای بعد برقها اومد.
- میبینی وقتی تاریک بود همه دنبال نور رفتن کسی نگفت خب چون تاریکه پس میشینم و منتظر میمونم!
- وقتی عصبانی بودم، منتظر بودم خشمم فروکش کنه. وقتی پام توی تمرین رزمی شکست منتظر بودم ترسم بریزه و... .
دستش رو به معنای سکوت بالا آورد.
- از کارنامه درخشانت خبر دارم لازم نیست دوباره برام توضیح بدی. پس نتیجه میگیرم جناب برده! تو کسی بود که باید دنبال احساسات و چیزهایی که میخواستی داشته باشی باید میرفتی! و خب تنها چیزی که دنبالش رفتی واقعا مرگ بود که خب الان جلوت ایستاده!
روی زمین فرود اومدم.
- خب جناب برده!
فرشته مرگ همراه پوزخند نگاهم کرد. چیزی نگفتم فقط چنگی داخل موهام کشیدم.
- تمام این مدت فکر میکرم من قربانیام فکر میکردم زندگی فقط یه گردونه از اتفاقهای بده درحالیکه... .
رو به فرشته مرگ کردم.
- میخوام برگردم. لطفا! بگو چیکار باید بکنم؟
- اوم سوالت اشتباهه چیکار باید بکنی نه! چیکار باید میکردی؟ وقتی اون بدن بهت هدیه داده شده بود تا اون زمان بود که میتونستی هر کاری برای خودت بکنی؛ اما تو اون رو اینجوری روی تخت رها کردیش!
به خودم روی تخت نگاه کردم من چیکار کردم؟ من با خودم چیکار؟ خودم رو قربانی تلاش نکردن و نا امیدی کردم!
روی زمین دو زانو نشستم. چشمهام رو بستم و ازش در خواست کردم. بعد از مدتها با صدای لرزون گفتم:
- خدایا لطفاً! لطفاً یه فرصت دیگه بهم بده!
یکدفعه باد سری توی صورتم خورد.