داستانک شمارش معکوس | Azaliya

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Azaliya
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
-‌ خوبه و بقیه چیکار می‌کنن؟
صدای پرستارها اومد‌.
-‌ مایک برو برق اضطراری رو چک کن چرا روشن نمیشه.
-‌ شاید قطعی برق از فیوز باشه میرم اون رو چک بکنم.
لحظه‌ای بعد برق‌ها اومد.
-‌ میبینی وقتی تاریک بود همه دنبال نور رفتن کسی نگفت خب چون تاریکه پس می‌شینم و منتظر می‌مونم!
-‌ وقتی عصبانی بودم، منتظر بودم خشمم فروکش کنه. وقتی پام توی تمرین رزمی شکست منتظر بودم ترسم بریزه و... .
دستش رو به معنای سکوت بالا آورد.
- از کارنامه درخشانت خبر دارم لازم نیست دوباره برام توضیح بدی. پس نتیجه میگیرم جناب برده! تو کسی بود که باید دنبال احساسات و چیزهایی که می‌خواستی داشته باشی باید میرفتی! و خب تنها چیزی که دنبالش رفتی واقعا مرگ بود که خب الان جلوت ایستاده!
روی زمین فرود اومدم.
- خب جناب برده!
فرشته مرگ همراه پوزخند نگاهم کرد. چیزی نگفتم فقط چنگی داخل موهام کشیدم.
- تمام این مدت فکر میکرم من قربانی‌ام فکر می‌کردم زندگی فقط یه گردونه از اتفاق‌های بده درحالی‌که... .
رو به فرشته مرگ کردم.
-‌ می‌خوام برگردم. لطفا! بگو چیکار باید بکنم؟
-‌ اوم سوالت اشتباهه چیکار باید بکنی نه! چیکار باید می‌کردی؟ وقتی اون بدن بهت هدیه داده شده بود تا اون زمان بود که می‌تونستی هر کاری برای خودت بکنی؛ اما تو اون رو این‌جوری روی تخت رها کردیش!
به خودم روی تخت نگاه کردم من چیکار کردم؟ من با خودم چیکار؟ خودم رو قربانی تلاش نکردن و نا امیدی کردم!
روی زمین دو زانو نشستم. چشم‌هام رو بستم و ازش در خواست کردم. بعد از مدت‌ها با صدای لرزون گفتم:
- خدایا لطفاً! لطفاً یه فرصت دیگه بهم بده!
یک‌دفعه باد سری توی صورتم خورد.
 
چشم‌‌هام رو باز کردم. همه‌جا تاریک بود. توی خیابون بودم برف میومد و خیلی سکوت بود فکر کنم نیمه‌های شب بود. دوباره خودم رو دیدم، درحال رفتن از خیابون بودم. اون‌وقت شب من تو خیابون چی‌کار می‌کردم؟ یادم اومد شب تصادفه! ایستادم چشمم به گوشه خیابون خورد جسم زنی رو دیدم که افتاده بود، خون از سر و صورتش می‌چکید. خودم رو دیدم. سریع سمت خانم می‌دویدم.
- خانم! خانم حالتون خوبه؟ تصادف کردید؟
اروم سری تکون داد و ناله خفیفی کرد ترسیده بودم و دور و بر کسی نبود. سریع شماره اورژانس رو گرفتم. می‌خواستم ولش کنم تا اورژانس بیاد. نمی‌خواستم درگیر چیزی بشم اگر این‌جا می‌مرد و من مقصر می‌شدم چی؟ اما منصرف شدم و پالتو و شال گردنم رو درآوردم روش انداختم.
- خانم نباید چشم‌هات رو ببندی لطفا باهام صحبت کن!
فرشته مرگ کنارم ایستاد.
-‌ اون شب تو جون دو نفر رو نجات دادی.
-‌ دو نفر؟!
-‌‌ مادر و بچه‌ای که توی شکمش داشت.
یک‌دفعه متوجه شدم که از نوک‌انگشت‌هام دارم محو میشم‌.
- چه اتفاقی داره می‌افته؟!
-‌ بهت که گفتم باید برای خودت کاری می‌کردی. انگار تو یه ذخیره خیلی خوب داشتی که نجاتت بده! به این میگن معجزه! میبینی حتی معجزه هم وقتیه که تو دنبالش بری!
باورم نمیشد من... من داشتم بر می‌گشتم!
- یادت باشه این تویی که انتخاب می‌کنی قربانی باشی یا انتخاب کننده درسته خالق خودت نیستی اما خالق زندگیت فقط خودتی!
فرشته مرگ دستش رو بالا کرد و خداحافظی کرد.
لبخندی زدم و چشم‌هام رو بستم. صداش رو برای آخرین بار شنیدم.
- امیدوارم دفعه بعد که میبینم موهات سفید شده باشه؛ در ضمن انقدر هم بی‌ادب نباشی!
 
آخرین ویرایش:
fd6008_26IMG-9142.png
 
عقب
بالا پایین