شعر اشعار کوچوک اسکندر | شاعر ترکیه‌ای

نوشته‌ها
نوشته‌ها
1,664
پسندها
پسندها
9,475
امتیازها
امتیازها
503
سکه
2,756
پاییز را در گوشم زمزمه کن
جز تو معصومیتی ندارم
کودکی‌ام به انزوا گذشت
خسته‌ام از شمارش معکوس
به تعداد معشوقه‌هایم
خودکشی کرده‌ام
طبیعتم،به سوی تو پر کشیدن است
این معما
سیم لختی‌ست که در دستانم گرفته ام
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: یمنا
چشم پوشیده ام از عشق،
به جای عکس توی شناسنامه ام
تکه ی شکسته ی آینه ای چسبیده است

روی شانه های بچه ها،
گروه های بازی زردآلویی شکل را می بینم
و آن مرد معصوم را
که می خواستی داخل هفده سالگی ات بگنجانی اش
لبخند باران گونه ات را
شاید در چهره ی نرم افزارهای جاسوسی تکرار کرده ام
پیامبر مُرد!
چونکه من تو را هیچگاه عریان ندیدم!
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: یمنا
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 0)
هیچ کاربر ثبت نام شده ای این تاپیک را مشاهده نمی کند.
عقب
بالا پایین