اینبار فکر میکردم همهچیز خوب پیش میره، اما نه تنها خوب پیش نرفت، بلکه افتضاحی پیش اومد که نمیدونستم چکار باید بکنم!
هرچی سرمایه داشتم دود شد و هوا رفت. تنها کاری که از دست من ساخته بود، این بود که دست زیر چونه بزنم و به دودهای رفته، با حسرت نگاه کنم! تمام عمرم و تلاش کردم تا این پولها رو جمع کنم. نخوابیدم، کار کردم، زجر کشیدم و با یک سهلانگاری تمام تلاشهام نابود شدن!
شاید هم طمع خودم باعث شده بود. کاش به من میگفتن کار قاچاق، چنین پایان غمانگیزی هم برام رقم میزنه!
ایکاش
دیگه هیچی برنمیگرده، بهتره اما و اگر و ایکاش رو کنار بذارم!