پاکت نامه [ پاکت نامه اختصاصی NAHIT ]

به‌نامه یزدان پاک


د‌ل‌های ما که به هم نزدیک باشد دیگر چه فرقی می‌کند که کجای این جهان باشیم؟
دور باش اما نزدیک! من از نزدیک بودن‌های دور می‌ترسم...!



🔹🔸🔹



پی‌نوشت : نامه یک پیام نوشتاری‌ست. نامه معمولاً برای برقراری ارتباط بین دو فرد که در مکان‌های جغرافیایی مختلف هستند به کار می‌رود.



🔺این تاپیک اختصاصی @NAHIT می‌باشد؛ لطفاً از ارسال هرگونه پیام خودداری کنید.🔺

«مدیریت بخش ادبیات»
 
- نامه‌ای خطاب به خودم، پدر و مادرم -
آن‌روز استادمان آمد و درمورد برخی مشکلاتِ روانی که خصوصا در نوجوان‌ها هست شروع به صحبت کرد. گفت و گفت و چندتایی هم نام برد از جمله: عدم اعتماد به نفس، اختلال در تصمیم‌گیری، اضطراب اجتماعی، استرسِ زیاد و... که ریشه ی بیشترِ آنها در کودکی است.
و من فقط داشتم لبخند می‌زدم. چرا من همه ی اینها را داشتم؟ چرا؟
دنبال دلیلش در خودم گشتم، رسیدم به واژه ی دوست‌داشتن!
اگر بتوانی خودت را دوست داشته باشی و با خودت دوستی کنی، بیشتر این قبلیل مشکلات حل خواهند شد.
بعد به این فکر کردم که آیا من تا به حال خودم را دوست داشته‌ام؟
جوابم یک نه بزرگ و محکم بود. یادم نمی‌آمد کسی یا حتی خودم به خودم گفته باشم:
- تو هم دوست‌داشتنی هستی! تو هم لایق دوست داشته شدن هستی!
هیچوقت این حس ارزشمند بودن را کسی به من نداده بود. هر که هرچه گفت از ضعف‌هایم گفت، انگار که خوبی‌هایم اصلا دیده نمی‌شوند. مدام مقایسه و مقایسه! فلانی را ببین فلان صفت را دارد. فلانی را ببین، فلان است بهمان است!
من سعی کردم تا حد ممکن صدم را بگذارم ولی گاهی نمی‌شد که نمی‌شد. صاف همان نشدن هارا باید بزنند تو سر من! نه یک‌بار نه دوبار، بلکه بارها و بارها!
الان حتی خودم هم باورم شده که همیشه چیزی کم دارم و هیچوقت نمی‌توانم خوب و دوست‌داشتنی باشم. من از عزیز ترین آدم‌های زندگی‌ام نیاز داشتم که بشنوم جملاتی را اما... هیچوقت نشنیدم یا آن‌قدر کمرنگ بوده که حتی به یادشان نمی‌آورم!
هیچوقت نشد کسی دست مرا بگیرد و گوشه‌ای ببرد و بپرسد خب حال خودت چطور است؟
تا جایی که خودم حالم را از یادم رفت.
یادم است آن‌شب به شوخی، به مادرم گفتم شانه ی چپم درد می‌کند می‌گویند که درد شانه ی چپ از درد قلب است ها!
او گفت مگر تو غصه‌ای هم داری؟
و این حرفش تا امروز یادم مانده است.
نشد کسی بگوید وجودت برایمان مهم هست‌.
نشد کسی بگوید من دوستت دارم.
نشد کسی مرا همین‌گونه دوست داشته باشد، حتما باید تغییر کنم؟ نمی‌شود مرا با همه ی کاستی ها و خوبی هایم بپذیری؟
پس من چگونه خودم را دوست داشته باشم؟ با همین حرف‌ها و رفتار های کوچک، حس کمبود و دوست‌نداشتنی بودن را به من هدیه دادید. شاید با یک جمله ی کوتاه: تو برایمان دوست‌داشتنی هستی حالم خوبِ خوب می‌شد اما همین نیز دریغ شد!
مگر دخترها بابایی نیستند؟ مگر احساساتی نیستند؟ پس چرا من اینقدر از شما دور شده‌ام که انگار با دوری‌تان خو گرفته‌ام؟ می‌توانم ماه‌ها از شما دور باشم و حس خاصی نداشته باشم! چرا من حتی بلد نیستم احساساتم را بیان کنم؟ جوری که به من گفتید بی‌احساس و بی‌بخار! در صورتی که درون من پر از احساسات خاموش است. اصلا یک‌بار از احساس من پرسیدید؟ نپرسیدید چرا از وابستگی می‌ترسم؟ چرا از صمیمی شدن می‌ترسم؟ و خیلی چرا های دیگر...
- کاش این‌ها همه‌اش افکار دوران نوجوانی باشد و بزرگ نمایی که برای خودم می‌کنم. کاش وقتی این دوران گذشت اینها هم با آن تمام شوند. کاش واقعی نباشد و همه‌اش ناشی از توهم من باشد. کاش بالاخره روزی بتوانم دوست داشته شدن را یاد بگیرم.
کاش یاد بگیرم من هم مثل بقیه لایق بعضی چیزها هستم که بر خودم روا نمی‌دارم. کاش...
 
عقب
بالا پایین