عادتم بود هرشب میرفتم گوشهی حیاط؛ روی زمینِ سرد مینشستم، زانوهام رو بغل میگرفتم و به مآهِ قشنگم نگاه میکردم. از نگاه کردن بهش سیر نمیشدم اما با اینحال، بعد از مدتی همینطور که چشمام رو از رویِ مآه برنمیداشتم شروع میکردم به صحبت کردن باهاش... دو سه ساعت بیوقفه حرف میزدم، مکث میکردم، گاها لبخند میزدم، گاها فقط نگاه میکردم، گاها گریه میکردم و گاها فقط سکوت میکردم. برای مآه میگفتم از روزی که گذروندم، از حالی که داشتم، از خرابکاری که کردم، از آدمهایی که باهاشون برخورد کردم، از هر چیزی که اونلحظه میخواستم بگم تا فقط خالی بشم. عادت کرده بودم به هر شب دیدنِ مآه و خو گرفته بودم به بودنش، شاید تمومِ روز منتظرِ شب بودم برای مآه... طوری که بچههای خوابگاه بهم میگفتن:
«شیفتهی مآه شدی.»
و اونشب... هرچی منتظر شدم مآه نیومد! هرچی از سرِ شب تو آسمون گشتم مآهی نبود.
با بچهها رفتیم حرم و بازم هرچی کلِ آسمون و زیر و رو کردم از مآه خبری نبود که نبود، ولی نمیشد...
باید حتما میدیدمش تا آروم بگیرم؟
نمیدونم چرا... کفشام رو یکگوشه قایم کردم و کلِ مسیر رو تا خوابگاه پیاده کز کردم، توی مسیر باز هم چشمهام به آسمون بود تا مآهم رو ببینم ولی... نبود!
وقتی رسیدم خوابگاه، کمی اینپا و اونپا کردم و بعد به مسئولِ خوابگاه گفتم:
«راستش... خب من کفشهام رو توی حرم گم کردم و پیاده برگشتم، میشه برم دنبالشون تا پیداشون کنم؟»
من کفشام رو گم نکرده بودم، در واقع میخواستم برم تا مآهم رو پیدا کنم.
مسئولمون چیزی نگفت و فقط یکی از ارشدهارو همراهم فرستاد. باز هم کلِ مسیر... دنبال ِ مآهام میگشتم، توی حرم الکی دورِ خودم میچرخیدم و مثلاً دنبالِ کفشم میگشتم تا وقتکشی کنم. آخرش ارشد کلافه شد و گفت:
«بجنب دیگه دختر!»
ناچار با ناامیدی رفتم جایی که کفشام رو گذاشته بودم و پوشیدمشون و گفتم:
«پیداشون کردم، بریم.»
و تویِ دلم گفتم:
«نیومدی امشب مآه! تورو پیدات نکردم. نکنه باهام قهر کردی؟»
و آخرین امیدم رو توی مسیر برگشت دوختم به آسمون و مآهم رو بالاخره دیدماش. آروم گرفتم و تا رسیدنمون فقط نگاهش کردم:
«دیر کردی ولی بالاخره اومدی مآه!»
و تو... برای من، مآهام شدی :)
حتی اگه یک روزی، یک شبی، یک جایی تورو گم کنم، کفشام رو جا میذارم تا بیام و تورو پیدات کنم.