پایان‌نقدوبررسی رمان کوتاه باد هم دختر بود | منتقد: eli74

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

دالسین

مدیر رسمی تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
منتقد
منتقد ادبی
ناظر ارشد آثار
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
352
پسندها
پسندها
1,813
امتیازها
امتیازها
183
سکه
2,527
4ad722_25aa2b11-25IMG-20250611-130617-554.jpg
با سلام و عرض خسته نباشید.
نویسنده‌ی عزیز @NAHIT شما طبق اصول و چهارچوب اصلی رمان‌ و داستان‌نویسی نقد گردیده است.
منتقد اثر شما: @eli74
لینک اثر:

رمان کوتاه دختر هم باد بود

● لطفا پیش از قرارگیری نقدنامه توسط منتقد در این تاپیک پستی ارسال نکنید!

● این تاپیک پس از قرارگیری نقد به مدت سه روز باز خواهد بود تا شما نظر شما ثبت شود، سپس قفل خواهد شد.

● اثر شما پس از ارسال نقدنامه تحت نظارت منتقدتان قرار خواهد گرفت؛ درصورتی که نسبت به نکات منتقد بی‌توجه باشید، دیگر هیچ درخواست نقدی از جانب شما پذیرفته نخواهد شد.

نکته‌ی مهم:
از شما نویسنده‌ی گرامی تقاضا می‌شود پس از دریافت نقد، دیدگاه خود را نسبت به آن در همین تاپیک ثبت فرمایید. آیا نقد ارائه‌شده برایتان مفید و راه‌گشا بوده؟ با کدام بخش‌ها هم‌داستانید و در کدام موارد، نظری دیگر دارید؟ اگر پاسخی یا دفاعیه‌ای نسبت به دیدگاه منتقد دارید، بی‌تردید بیانش کنید.
بازخورد شما نه‌تنها به غنای فرآیند نقد کمک می‌کند، بلکه در انتخاب «منتقد برتر ماه» نیز نقشی تعیین‌کننده دارد. پس به واکنشی ساده بسنده نکنید و نظر خود را با ما در میان بگذارید.

با توجه به این‌که نقد شورا تاثیر مستقیمی بر تگ‌دهی و سطح‌بندی اثر شما دارد، درصورتی که هرگونه شکایت، انتقاد یا پیشنهادی در ارتباط با تالار نقد و نقد اثر خود دارید؛ به تاپیک زیر مراجعه کنید.

تاپیک جامع پیشنهادات، اعتراضات و انتقادات تالار نقد


به امید موفقیت روز افزون شما
|مدیریت تالار نقد|
 
آخرین ویرایش:
به نام خداوند ریحان و گل
1.عنوان داستان

سلام عزیزم. عنوان رمان کوتاه شما، «باد هم دختر بود»، بدیع و جالب است. کلمه‌ی «باد» در خلاصه، مقدمه و چندجا از متن شما تکرار شده بود، به طور مثال در خلاصه‌ی شما: «این رمان قصه‌ی رشد، رهایی و شنیدن صدای خاموش دل است؛ صدایی که مثل باد، اگرچه دیده نمی‌شود، اما می‌تواند همه‌چیز را دگرگون کند.»
چون صدای دل، مانند صدای باد شنیده نمی‌شود، دلیل بر این‌که «باد هم دختر بود» نمی‌تواند باشد.
نام رمان شما، ربطی به مضمون کلی متن نداشت و بنده پیشنهاد می‌کنم که نام جدیدی را انتخاب کنید.

2.ژانرهای انتخابی

نویسنده‌ی عزیز، ژانر‌های اجتماعی، روانشناختی انتخاب کرده بودید. با تم رمان هم‌خوانی داشت، اما در اواخر رمان، این ژانرها را به درستی نتوانستید پیش ببرید. زمانی که روجا زن ناشناس را در خواب و بیداری می‌بیند، در آخر مشخص می‌شود که آن زن خودش بوده؟
یا زنانی که خود را فراموش نکرده‌اند! در این بخش، درک درستی به خواننده داده نمی‌شود!
اما از ابتدا تا اواسط داستان شما، خوب و به درستی به ژانرهای انتخابی، پرداخته شده بود که نقطه قوتی برای رمان شما است.

3.خلاصه داستان

خلاصه‌ی داستان «باد هم دختر بود» خوب است و خواننده را به آن‌که شخصیت اصلی، با چه مشکلاتی در زندگی دست‌وپنجه نرم می‌کند، مشتاق خواندن می‌کند. شما در خلاصه، سوال‌های متنوع از خواننده پرسیده‌اید که باعث می‌شود ذهن خواننده درگیر جواب‌ها بشود و تعلیق به وجود بیاورد.

4.مقدمه داستان

مقدمه رمان شما، با معرفی شخصیت اصلی به خواننده شروع می‌شود و توقعات خانواده‌ به عنوان درست بودن شخصیت را بیان می‌کند، اما نویسنده‌ی عزیز، منظور از درست بودن چیست؟
این‌که شخصیت اصلی بلند بخندد و لباس‌های مورد علاقه‌اش را بپوشد و به قول معروف خودش باشد، یعنی دیگر دختر نیست؟ این قسمت را به نظر ویرایش کنید و روی قسمتی که نوشته‌اید: «بیشتر شبیه آتشی بود که آرام‌آرام درونم روشن شد و بالاخره خودش را نشان داد. این داستان، قصه‌ی همان روشن شدن است.» بیشتر مانور بدهید که در این‌جا، کنجکاوی بیشتری به خواننده منتقل می‌کند و از خود می‌پرسد، منظور از آتش چیست و چه اتفاقی برای شخصیت می‌افتد؟!
در کل مقدمه خوب است و کمی احتیاج به ویرایش و بازبینی دارد.

ارکان های میانی

1.آغاز داستان


آغاز رمان شما با مکالمه‌ی روجا و مادرش شروع شده است. سوال در ذهن خواننده به وجود می‌آید که مشکل این خانواده چیست، چرا پدر و مادرش با روجا مخالف هستند؟
این نقطه قوت برای شروع یک رمان است که قلابی برای خواننده، وجود داشته باشد تا آن را کشف کند. آفرین بر شما که شروع رمان‌تان را با تعلیق شروع کردید.
اما می‌توانستید حالات و فضاسازی بیشتر، برای درک بهتر خواننده انجام بدهید که در روایت شما غرق شود.
به طور مثال این قسمتی از پست ابتدایی شما است: «صدای مادرم از پله‌ها بالا می‌آمد. همیشه قبل از آن‌که خودش برسد، صدایش می‌رسید؛ با لحنی که انگار همیشه چیزی اشتباه است گفت:
- روجا، این چیست که پوشید‌ه‌ای؟!
آینه هنوز پیش رویم بود. پیراهن سفیدم را دوست داشتم، ساده بود، آستین‌دار و بلند. فقط شاید کمی گشاد می‌نمود، یا کمی شبیه لباس‌های پسرانه. یا شاید هم کمی شبیه خودم. در را باز کرد. نگاهش از سرم تا پاهایم کش آمد، و بعد آرام سرش را به طرفین تکان داد:
- یک دختر، نباید به این صورت بی‌تفاوت باشد. به خودش، به ظاهرش، به اینکه... دختر است.
لبم را گزیدم. نگفتم که دوست ندارم لباس‌هایم را هر روز با آینه مقایسه کنم. نگفتم که از مقایسه بیزارم.
فقط گفتم:
تمیز است. مرتب هم هست. مشکل‌اش چیست؟ مادرم نفسش را با صدا بیرون داد. همان نفس‌هایی که همیشه آخرش یک جمله هست، که هم حرف است، هم قضاوت و هم خستگی:
مشکل این است که تو هیچ‌وقت دختر نبودی، روجا. همیشه یک چیزی کم بود.»
می‌توانستید، چهره‌ی مادر، فضایی که در آن قرار دارند و مکالمه می‌کنند را به طور ملموسی توصیف کنید. و یک اشکال دیگر این که در متن خودتان که نقل‌قول کردم، دیالوگ و مونولوگ شما، باهم قاطی شده‌اند که در خوانش مشکل ایجاد می‌کنند.
قادر بودید با پرداختن کم‌کم، با نشان دادن این‌که روجا برخلاف میل خانواده‌اش رفتار می‌کند، تعلیق را بیشتر کنید تا این‌که در دو الی سه پست، صرفاً با نوشتن، نه نشان دادن مشکل روجا را بفهمیم.
---------------------------------------
«وقتی پایین برگشتم، مادر داشت سبزی خشک‌ها را توی پارچه‌ی سفید می‌ریخت. صدای خش‌خش‌شان، بیشتر از حرف زدنش آزارم می‌داد. خانه بوی نعنا و مرزه گرفته بود، ولی برای من فقط بوی تکرار بود.»

در این قسمت از متن رمان شما، به خوبی از حواس بویایی و شنیداری استفاده شده است. و ببینید هنگامی از حواس استفاده میشود، خواننده بهتر خودش را جای شخصیت اصلی می‌گذارد.

«آن روز، رفتم کنار پیرزن نان‌پز روستا که اسمش «ننه کبری» بود. موهایش سفیدِ سفید و صورتش چروکی مثل طاقچه ‌ی قدیمی خانه‌‌مان داشت. کنارش نشستم. داشت خمیر ورز می‌داد.»
بار دیگر، در این قسمت، خواننده، خیلی زیبا «ننه‌کبری» را تجسم می‌کند و از خواندن رمان شما لذت می‌برد.
شما به این خوبی می‌توانید توصیف و فضاسازی انجام بدهید. پس چرا آن را دریغ می‌کنید؟


2.میانه داستان

روجا تصمیم به سفر می‌گیرد تا از خفقانی که خانواده‌اش درست کردند، رهایی یابد. به نظر من، فرار او از خانه و رفتار مادرش که با آن شخصیتی که اوایل رمان نشان دادید، به قول معروف مادر و پدری سخت‌گیر داشت، اما گویا خیلی راحت با فرار کردن روجا کنار آمدند، و ما از دیالوگ مادر روجا فهمیدیم که پدرش، خانه رو ترک کرده، به این بهانه که تو هم مثل دخترت هستی! درحالی که از ابتدا این‌جوری نبود و مادر روجا نیز مخالف رفتارهای دخترش بود و مدام می‌گفت که تو باید دخترانه‌تر رفتار کنی! این قسمت از رمان شما باورپذیر نبود. به استناد از متن خودتان: «گوشی‌ام زنگ خورد. اسم «مادر» افتاده بود روی صفحه. مدتی بود جواب نمی‌دادم. نه از روی لج، فقط چون هنوز نمی‌دانستم چه باید بگویم. اما این‌بار، جواب دادم:
- سلام مامان.
گفت:
- سلام عزیزم، زنده‌ای؟!
لبخند زدم. هم از لحنش، هم از خودِ جمله:
- آره، خوبم.
مکث کرد و بعد با صدایی آروم گفت:
- تو خیلی تنهایی اون‌جا؟
نفس کشیدم، واقعیت این بود که... نه، این‌جا تنها نبودم. برای اولین‌بار داشتم به خودم نزدیک‌تر می‌شدم:
- نه، مامان. تنهایی، بعضی وقت‌ها جاییه که صداهای دیگه نمی‌ذارن بشنوی‌اش. اینجا ساکته. ولی پر از صداست.
گفت:
- دلت برای خونه تنگ نشده؟
چند ثانیه سکوت کردم:
- هنوز نمی‌دونم "خونه" یعنی کجا؟
گفت:
- یعنی ما خونه‌ت نیستیم؟!»
در این‌جا، روجا فرار کرده است و مادرش با او تماس می‌گیرد و خیلی راحت با روجا برخورد می‌کند، در حالی‌که به خاطر یک لباس پوشیدن در پست اول، با روجا جر و بحث کرده بود!
در این قسمت که نقل‌قول خواهم کرد نیز رمان شما مقداری کلیشه و شعاری شده است، چرا روجا هر شخصی را که در راه می‌بیند، تنها یک چیز را می‌گویند، مگر آن‌ها از درون او خبر دارند که با چه مشکلی دست‌وپنجه نرم می‌کند؟!

«واقعاً، چیزی در من تازه شروع شده بود. هر روز، رهگذرها می‌ایستادند. بعضی لبخند می‌زدند و بعضی ساکت می‌ماندند. یک روز زنی با روسری گل‌دار آمد جلو، با دختربچه‌ای در کنارش. به دختر گفت:
- ببین عزیزم، این‌جا رو ببین. این‌ها زن‌ها هستند قشنگ‌اند، نه؟
دختر گفت:
- قوی‌اند.
زن نگاهی به من انداخت و لبخند زد. گفت:
- اگه وقتی بچه بودم یکی این دیوارا رو می‌کشید، شاید اون‌قدر از زن بودن نمی‌ترسیدم.
دلم گرم شد. مثل یک چراغ کوچک در دل زمستان. بعد بچه‌ها با مداد شمعی آمدند و تهِ دیوار برای خودشان نقاشی کشیدند. خورشید، گوسفند، یک خانه‌ ی ساده با پنجره‌ای باز و...»

3. پایان رمان:

روجا با زن‌هایی که بعضی نام دارند و بعضی هایشان نه، یک پاتوق تشکیل دادند برای این‌که به خانم‌ها اعتماد به نفس بدهند، تمام این داستان‌ها از زمانی شروع می‌شود که روجا خواب می‌بیند، زنی که تنها وقتی خودش بخواهد، کسی او را می‌بیند. و به نظر من گنگ بود و درست به آن پرداخته نشده بود. گاهی مرز واقعیت و رویای شخصیت ناپدید میشد و اصلاً علت این که زن را می‌دید درک نکردم.
رمان شما، یک دفعه از اول شخص به دانای کل تغییر پیدا می‌کرد و در روایت و قلم آشفتگی پیدا شد. کاش تا آخر، اول شخص را ادامه می‌دادید. چون تا اواخر، اول شخص روجا رمان را روایت می‌کرد و یک دفعه دو پست شما، دانای کل روایت شد و دوباره به روجا برمی‌گردیم و باز هم دانای کل، که انسجام متن شما رو از بین برده بود.
قسمتی از متن شما را به عنوان مثال در زیر می‌آوردم:
«پاتوق حالا مثل گلدانی بود که تازه ریشه زده، اما هر بادِ کوچکی می‌توانست آن را بلرزاند. روجا روزی نبود که نیاید. حتی اگر صدایش گرفته بود یا چشم‌هایش از شب‌بیداری سنگین بود. زن‌ها حالا اسم اتاق را گذاشته بودند "نقطه". نقطه‌ای برای شروع، نه پایان. مادر روجا چند روزی فقط تماشا می‌کرد. از پشت پنجره‌ی خانه‌ی گیتی یا از دَرِ مسجد که از آنجا گاهی روجا را می‌دید. شب‌ها زیر لب دعا می‌خواند و گاهی با صدایی که فقط خودش می‌شنید می‌گفت:
- خدایا این دختر من چرا این‌همه درد زن‌ها رو گرفته؟ یعنی درد خودش نیست؟
یک‌روز که هوا گرفته بود، و زن‌ها بی‌حال‌تر از همیشه نشسته بودند، روجا خیره به فنجانش گفت:
- یه وقتایی فکر می‌کنم، نکنه دارم وانمود می‌کنم. نکنه ما هم مثل اونایی شدیم که فقط بلدن قصه بگن ولی جرئت عمل ندارن.»
رمان شما، در پایان به این نتیجه می‌رسد که نباید حرف دیگران روی او تاثیری بگذارد و باید هر جور که خوشحال است زندگی کند. خیلی ناگهانی داستان پایان میابد و درست مشخص نیست گروهی که با خانم‌ها تشکیل دادند چه شد؟ خود روجا و مادرش چه شدند؟! ساحل اصلاً چه شد؟

4. شخصیت‌پردازی

در رمان شما، شخصیت‌پردازی به خوبی انجام نشده بود، روجا از خانه فرار کرد اما دلایلش برای این کار کافی نبودند و خوب به آن پرداخته نشده بود. شخصیت‌های فرعی هم به درستی معرفی نشده بودند و تنها نامی از آن‌ها برده شده بود و ما هیچ ذهنیتی از مادر، پدر، ساحل، سهیل و ... نداشتیم، آن‌ها چهره‌ای نداشتند. دیالوگ شخصیت‌ها نیز یک لحن داشت و نمی‌توانستی آن‌ها را از هم تمیز داد. به قول معروف هر شخصیت لحن خاص خود را نداشت و اوایل رمان، دیالوگ‌ها ادبی و در اواسط محاوره شدند. لحن دیالوگ‌ها عوض میشد و یک دست نبودند! بهتر است یا دیالوگ‌ها رو ادبی بنویسید و یا محاوره نوشته شود! و همه شخصیت‌ها یک صدا می‌گفتند که زن باید لباس اندازه‌ی خودش بپوشد تا خودش را تغییر ندهد. و مدام این دیالوگ تکراری با لحن‌های یکسان در رمان شما، وجود داشت.
برای شما، مثالی از متن که این اشکال وجود دارد، می‌آورم:
«نازنین گفت:
- اسم‌تون رو نگفتین.
زن گفت:
- اگه بگم همه‌چیز می‌شه یه قصه‌ی فردی. من فقط می‌خواستم شماها بدونین که صدادار شدن با فریاد نیست. بعضی صداها توی آرامش بلندتر شنیده می‌شن.»
این یک نمونه از پست‌های آخر شماست که دیالوگ محاوره شده است. اما در ابتدای رمان، دیالوگ‌ها ادبی و خشک نوشته شده‌اند.
به طور مثال:
«در را باز کرد. نگاهش از سرم تا پاهایم کش آمد، و بعد آرام سرش را به طرفین تکان داد:
- یک دختر، نباید به این صورت بی‌تفاوت باشد. به خودش، به ظاهرش، به اینکه... دختر است.
لبم را گزیدم. نگفتم که دوست ندارم لباس‌هایم را هر روز با آینه مقایسه کنم. نگفتم که از مقایسه بیزارم.
فقط گفتم:
- تمیز است. مرتب هم هست. مشکل‌اش چیست؟»


5. توصیفات

توصیفات شما خوب هستند، اما کافی نیستند. در قسمت‌هایی از رمان، خیلی زیبا از حال‌وهوای جایی که شخصیت در آن قرار دارد، نوشته‌اید، اما حالت شخصیت‌ها و فضاسازی‌ها می‌توانستند بهتر، هم انجام بشوند.
رمان شما یک دفعه از موقعیتی به موقعیت دیگر، پرش داشت. چهره‌ها خوب توصیف نشده بودند، مکان‌ها توصیف کامل نداشتند و در ذهن روجا فقط به آن‌که می‌خواهد تغییر کند، تا خوشحال باشد، بیشتر از حد معمول پرداخت شده بود. نسبت دیالوگ‌ و مونولوگ اصلاً مناسب نبود. اطلاعات پشت سرهم و بی‌هدف به خواننده داده شده بود، که می‌توانستید در خلال رمان و کنش‌واکنش‌های شخصیت به خواننده نشان دهید. به طور مثال در این قسمت از متن شما:
«عمه که وارد شد، خانه انگار تبدیل شد به مهمان‌خانه. حتی مادرم هم نرم‌تر شد، صدایش شیرین‌تر شد و دست‌هایش سریع‌تر حرکت می‌کردند. من سینی چای را گرفتم، ولی از همان لحظه که عمه نگاهم کرد، فهمیدم که چیزی قرار است شکسته شود. نشست روی مبل، دامن گل‌دارش را مرتب کرد و با صدایی که همیشه شاد بود، حتی وقتی نمی‌خواست گفت:
- چقد بزرگ شده‌ای روجا! الهی قربانت بروم، کی می‌خواهی کمی دخترانه‌تر بشوی؟
مادرم خندید. نه از دل، از ادب. من هم لبخند زدم. نه از ادب، از خفگی. عمه ادامه داد:
- یاد خودم افتادم. من‌هم این‌طور بودم. تا یک روز نشستم سرجایم و گفتم: خب! وقتش است. باید زن بشوی. و از آن روز همه‌چیز درست شد. زن شدم، مادر شدم، خانه ساختم. دیگر چه بهتر از این؟
گفتم:
- چه شد که گفتید وقتش است؟»
می‌توانستید، رفتاری از روجا نشان دهید که به طور مثال «دخترانه» نباشد، فقط دیالوگ عمه‌ی او که از ابتدای رمان شما، هم از زبان مادر و هم از پدر او بارها شنیده‌ایم، نمی‌تواند به درستی، شخصیت روجا را نشان دهد.

1. ایده
ایده‌ی شما واقعاً خوب بود و پیرنگ جالبی در ذهن داشتید. قسمت‌هایی به فکر فرو می‌رفتم که چه‌قدر بد است که آدم، تظاهر به چیزی کند که کاملاً با شخصیتش مغایرت دارد. اما به طور کامل درست به آن پرداخته نشده بود. خیلی بهتر می‌توانستید با پرداخت عمیق‌تر به شخصیت‌ها و هدف‌دار بودن روایات به آن عمق ببخشید. ایده‌‌ی دختری که می‌خواهد شخصیت مستقل داشته باشد، آن‌جور که خانواده‌اش می‌خواست رفتار نکند و خودش باشد.

2. توصیه‌ منتقد:

شما استعداد خوبی در نوشتن دارید. توصیه من به شما این است که با خواندن کتاب‌های خوب دیگر، دایره واژگان خود را بیشتر کنید و سعی کنید شخصیت‌های چندلایه بسازید. به یاد داشته باشید که، مکالمه‌ها باید زنده باشند و هر شخص زبان مخصوص به خودش را داشته باشد تا بتوان از باقی شخصیت‌ها، متمایز شود. روی توصیفات و فضاسازی خود بیشتر کار کنید. زمانی که حالات چهره و مکان و احساسات درونی شخصیت به خوبی توصیف شود، خواننده بیشتر با نوشته شما ارتباط برقرار می‌کند و با شخصیت‌ها هم‌ذات پنداری خواهد کرد.

3. سخن منتقد:

شما می توانستید، خیلی بهتر به ایده‌ای که در ذهن داشتید، بپردازید. ایده خام بود و پرورش نیافته بود.
با یک ویرایش می‌توانید، سطح رمان خود را ارتقا دهید. ایده‌ای که در ذهن داشتید، ارزش آن را دارد که خوانده شود.
در نوشتن عجول نباشید، حتی اگر چندین ماه به طول بی‌انجامد، ارزش یک رمان عالی را دارد، تنها با خواندن و نوشتن می‌توانید، ذهن خود را ورز دهید و با ویرایش اثر خود، آن را پخته‌تر بنویسید.
امیدوارم در همه‌ی موقعیت‌های زندگی‌تان، شاد و پیروز باشید. قلم‌تان مانا🌸🌸🌸
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
کی این تاپیک رو خونده (کل خوانندگان: 3)
عقب
بالا پایین