خیلی شلوغه، خیلی صداست. نمیدونم این صداها توی سر منه یا بخاطر اینجاست؟! همه گریه میکنن، جیغ میزنن و تو سرومغز خودشون میزنن ولی من! اوه من هنوز باورم نمیشه اون رفته. تنها شدم؟ آره تنها شدم. ما همیشه با هم دعوا میکردیم ، اونی که همیشه غذا می پخت من بودم، اونی که همیشه خونه رو مرتب میکرد، اونی که پول در میآورد، اونی که برای خونه خرید میکرد، اونی که حرص کارهای احمقانهاش رو میخورد، اونی که همیشه پادرمیونی میکرد تا بقیه اونو درک کنند با اینکه من نیاز داشتم درک شم، همشون منِ بدشانس بودم.
اون بزرگتر از من بود ولی همه میگفتن تو عاقلی، کوتاه بیا، آره! این زندگی گوهی که داشتم رو اون برام جهنم کرد و الان... .
بوی کافور ساعتهاست زیر دماغمه، گریه نمیکنم، جیغ نمیزنم فقط نگاه میکنم به یه دالون، جایی که از اونجا بردنش داخل، گفتن غسل دادنش سخته، گفتن یکی از بستگانش بره داخل، میخواستم برم، آخه کی به جز من بهش اینقدر نزدیک بود؟! هیچکس! ولی نذاشتن! مردم نمیفهمن که من، فکر کنم خوبم، حال من خوبه ولی اونا باور نمیکنن.