نقد و بررسی داستان کوتاه جهنم لبخند | منتقد: دالسین

دالسین

مدیر رسمی تالار نقد
پرسنل مدیریت
مدیر رسـمی تالار
منتقد
منتقد ادبی
ناظر ارشد آثار
نویسنده نوقلـم
نوشته‌ها
نوشته‌ها
368
پسندها
پسندها
1,980
امتیازها
امتیازها
183
سکه
2,699
4ad722_25aa2b11-25IMG-20250611-130617-554.jpg
با سلام و عرض خسته نباشید.
نویسنده‌ی عزیز @..𝐸𝐿𝒜𝐻𝐸.. اثر شما طبق اصول و چهارچوب اصلی رمان‌ و داستان‌نویسی نقد گردیده است.
منتقد اثر شما: @دالسین
لینک اثر:

داستان کوتاه جهنم لبخند

● لطفا پیش از قرارگیری نقدنامه توسط منتقد در این تاپیک پستی ارسال نکنید!

● این تاپیک پس از قرارگیری نقد به مدت سه روز باز خواهد بود تا شما نظر شما ثبت شود، سپس قفل خواهد شد.

● اثر شما پس از ارسال نقدنامه تحت نظارت منتقدتان قرار خواهد گرفت؛ درصورتی که نسبت به نکات منتقد بی‌توجه باشید، دیگر هیچ درخواست نقدی از جانب شما پذیرفته نخواهد شد.

نکته‌ی مهم:
از شما نویسنده‌ی گرامی تقاضا می‌شود پس از دریافت نقد، دیدگاه خود را نسبت به آن در همین تاپیک ثبت فرمایید. آیا نقد ارائه‌شده برایتان مفید و راه‌گشا بوده؟ با کدام بخش‌ها هم‌داستانید و در کدام موارد، نظری دیگر دارید؟ اگر پاسخی یا دفاعیه‌ای نسبت به دیدگاه منتقد دارید، بی‌تردید بیانش کنید.
بازخورد شما نه‌تنها به غنای فرآیند نقد کمک می‌کند، بلکه در انتخاب «منتقد برتر ماه» نیز نقشی تعیین‌کننده دارد. پس به واکنشی ساده بسنده نکنید و نظر خود را با ما در میان بگذارید.

با توجه به این‌که نقد شورا تاثیر مستقیمی بر تگ‌دهی و سطح‌بندی اثر شما دارد، درصورتی که هرگونه شکایت، انتقاد یا پیشنهادی در ارتباط با تالار نقد و نقد اثر خود دارید؛ به تاپیک زیر مراجعه کنید.

تاپیک جامع پیشنهادات، اعتراضات و انتقادات تالار نقد


به امید موفقیت روز افزون شما
|مدیریت تالار نقد|
 
آخرین ویرایش:
به نام خالق قلم
نقد داستان کوتاه جهنم لبخند🎭

نقد عنوان:
عنوان از ترکیب دو واژه‌ی «جهنم» و «لبخند» تشکیل شده است. این ترکیب تناقضی قدرتمند می‌سازد. «جهنم» نماد عذاب و رنج، و «لبخند» نماد شادی است.
عنوان کاملاً با محتوا هماهنگ است. دنیایی که در آن لبخند زدن اجباری است و افراد حق ابراز غم ندارند، واقعاً می‌تواند «جهنمِ لبخند» نامیده شود.
کوتاه، به‌یادماندنی و جدید است و از نظر جذابیت بصری نیز موفق است. مخاطب با دیدن آن فوراً می‌خواهد بداند چگونه لبخند می‌تواند جهنم باشد.
منتقد در اواسط انجام نقد متوجه شد که این داستان، ادامه‌ای به نام «بهشت غم» دارد، بنابراین، مشخص است که نویسنده در انتخاب عنوان‌ فوق‌العاده هوشمندانه و با برنامه‌ریزی عمل کرده است:
جهنمِ لبخند در برابر بهشتِ غم
حتی عناوین داستان اول و دوم نیز متضاد و متناقض یکدیگرند و این به جذابیت هر دو عنوان می‌افزاید.
عنوان با ژانر علمی‌تخیلی (دیستوپیایی) نیز کاملاً سازگار است.

نقد ژانر:
نویسنده برای اثر خود ژانر علمی‌تخیلی را برگزیده است. این انتخاب کاملاً صحیح و دقیق است.
داستان تمام عناصر کلیدی یک اثر علمی‌تخیلی را دارد: تراشه‌هایی که لبخند را کنترل می‌کنند، دستگاه «تیکل شوک» که به زور فرد را وادار به خنده می‌کند، داروی «فراموشی احساسات مخرب» و جامعه‌ی سرکوبگری که بر احساسات مردم حکومت می‌کند.
با این حال، با توجه به سیر تحول و کشمکش‌های درونی و روانی سپهر و آهو، نویسنده می‌توانست ژانر روانشناختی را نیز به اثر خود اضافه کند تا مخاطب دقیق‌تر بداند با چه نوع داستانی روبروست.

نقد خلاصه:
خلاصه از سه جمله تشکیل شده که اطلاعات کافی و جذاب ارائه می‌دهد.
جمله‌ی اول «در سرزمین لبخند، ناراحتی جرم است» قوی و جذاب است و بلافاصله توجه مخاطب را جلب می‌کند. این جمله جهان داستان را معرفی کرده و تضاد محوری را برجسته می‌سازد.
جمله‌ی دوم «سپهر مأمور لبخند و موظف به آن‌که خنده‌های مردم را کنترل کند!» شخصیت اصلی را معرفی می‌کند و نقش او را روشن می‌کند. مخاطب می‌فهمد که داستان از دیدگاه کسی روایت می‌شود که خود بخشی از نظام سرکوبگر است.
جمله‌ی سوم نقطه‌ی عطف داستان را نشان می‌دهد و کنجکاوی ایجاد می‌کند بدون اینکه افشاگری کامل کند: «تا این‌که در یک روز کاملاً معمولی گزارشی به دستش می‌رسد که شهرِ به ظاهر آرامش را دچار مشکل می‌کند...»
خلاصه از نظر ساختار و محتوا موفق است. اطلاعات کافی می‌دهد اما در عین حال ابهام لازم برای حفظ کنجکاوی را نیز دارد. طول آن نیز مناسب است و نویسنده به طور کلی در نگاشتن آن حرفه‌ای عمل کرده است.

نقد مقدمه:
مقدمه از یک پاراگراف سه خطی تشکیل شده است. نویسنده با استعاره‌ی «زندانی که اسمش را خنده گذاشتند» شروع می‌کند. این استعاره قوی و تاثیرگذار است.
زندان معمولاً جسم را محدود می‌کند، اما اینجا روح را اسیر کرده است. این تضاد مفهوم محوری داستان را به‌خوبی بیان می‌کند.
جمله‌ی «جلوی آینه می‌ایستی و می‌خندی، اما در پشت چشم‌هایت غمی نهان خفته و تنها منتظر یک جرقه است، تا بیدار شود…» زیبا و احساسی است. استفاده از «آینه» به‌عنوان نماد تقابل میان ظاهر و باطن، هوشمندانه است.
لحن مقدمه با محتوای داستان هماهنگ است. حس غم، سرکوب و انتظار برای رهایی در آن موج می‌زند. مقدمه کوتاه و استاندارد (سه تا پنج خط) اما پرمحتواست و بدون اینکه مستقیماً چیزی بگوید، فضای داستان را منتقل می‌کند.
مانند خلاصه، هیچ ایرادی به مقدمه وارد نیست. منتقد آن‌ها را موفق، شاعرانه و هماهنگ با کل اثر می‌داند و از این بابت به نویسنده تبریک می‌گوید.

نقد آغاز داستان:
آغاز داستان توصیفی است و با فضاسازی شروع می‌شود: «هوا مه گرفته و خاکستری بود. شهر در زیرِ فشاری نامرئی پنهان شده بود. ابرها حال و هوای گریستن داشتند؛ اما گویا آن‌ها نیز از این کار منع شده بودند!»
این پاراگراف بسیار قوی و نمادین است. هوای خاکستری و مه‌آلود فضای سرکوب و غم نهفته را منتقل می‌کند. جمله‌ی درباره‌ی ابرها یکی از زیباترین جملات داستان است. تشخیص زیبایی به‌ کار رفته و حتی طبیعت هم در این شهر حق ابراز غم ندارد.
توصیف اتاق سپهر و معرفی محیط زندگی‌اش، تصویری واقع‌گرایانه از یک مامور نظام ارائه می‌دهد. جمله‌ی «لبخندی که مانند ماسک روی صورتش چسبیده بود» قوی است و مفهوم لبخند اجباری را به‌خوبی نشان می‌دهد. استفاده از کلمه‌ی «ماسک» نمادین است.
آغاز داستان موفق است چون فضاسازی قوی دارد، شخصیت اصلی را معرفی می‌کند، جهان داستان را نشان می‌دهد و کنجکاوی ایجاد می‌کند.
با این وجود، یک نکته‌ی قابل بهبود کوچک از نظر منتقد وجود دارند. ورود به اکشن داستان کمی کند است. با وجود این که فضاسازی از مهمترین عناصر یک آغاز جذاب محسوب می‌شود، در این اثر پاراگراف‌های توصیفی زیاد باعث می‌شود ریتم داستان در ابتدا آرام باشد. دو پارت کامل توصیفات برای یک داستان کوتاه کمی زیاد است. اگر نویسنده می‌خواست شروع تندتری داشته باشد و خواننده را سریع‌تر با خود همراه کند، منتقد پیشنهاد می‌کند که توصیف اتاق و وسایل سپهر کمی فشرده‌تر باشد یا که مستقیماً با رسیدن گزارش شروع کند و بعد به فلش‌بک برود و در مورد حس و حال و فضای زندگی یا گذشته‌ی سپهر بگوید.

نقد میانه داستان:
در این بخش، سپهر گزارش صدای گریه را دریافت می‌کند، به بن‌بست ابریشم می‌رود و با آهو آشنا می‌شود. دختری که تراشه را از گردنش خارج کرده و آزادانه گریه می‌کند.
برخورد اول میان سپهر و آهو پر از تنش است. تعارض میان نماینده‌ی نظام و شورشگری که قانون را زیر پا می‌گذارد، محور اصلی داستان است و به‌خوبی اجرا شده.
برخی دیالوگ‌ها عمیق و فلسفی هستند. آهو سوالاتی را مطرح می‌کند که خود سپهر هرگز جرات پرسیدنشان را نداشته: «تا حالا از خودت پرسیدی که چرا مثل یک آدم آهنی فقط دستور دکتر رو اجرا می‌کنی؟ تا حالا شده گریت بگیره؟ از خودت بدت اومده؟» این سوالات ضربه‌ی محکمی به باورهای سپهر می‌زنند.
شاهد شروع تحول درونی سپهر هستیم. او از دستگاه تیکل شوک استفاده می‌کند و بعد احساس پشیمانی می‌کند. لحظه‌ای که سپهر می‌گوید «بس کن! بهت می‌گم بس کن!» نشان می‌دهد که دیگر کنترل کامل ندارد و احساساتش در حال ظهور است.
استفاده از نماد آینه در چندین جای داستان (آینه‌ی اتاق سپهر، آینه‌ی اتاق بازجویی) نمادی از تقابل میان ظاهر و باطن، واقعیت و دروغ است. قلم نویسنده زیبا، توانا و روان است.
از جمله بخش‌های درخشان و زیبای داستان، احساسات ضد و نقیض سپهر در برخورد با آهو است. همزمان احساساتی همچون دلسوزی، همدردی و حتی شیفتگی را نسبت به او تجربه می‌کند که بسیار ظریف و قابل لمس نوشته شده.
اما منتقد در جهت بهبود داستان و کمک به نویسنده، نقاط ضعفی کوچک و راهکار‌های رفع آن‌ها را نیز در ادامه ذکر می‌کند. اولین و بزرگ‌ترین مشکل، کلیشه‌های فراوان و تکراری است. نویسنده بارها از همان توصیفات استفاده می‌کند. برای مثال:
«قلبش می‌خواست از سینه بیرون بزند»
«عرق روی پیشانی»
«لرزش دست»
«آب دهان قورت دادن»
«مانند پرکاه»
«سکوت مرگبار»
این‌ها علاوه بر این که توسط خود نویسنده زیاد استفاده شده‌اند، کلیشه‌های عمومی دیده شده در تمام رمان‌ها هستند. نویسنده قلم زیبایی دارد و بسیاری از صحنه‌ها را زیبا و با استفاده از تشبیهات و آرایه‌های به‌جا‌ نگاشته است. اما این تکرارهای بالا نشان می‌دهد او گاهی به‌ جای استفاده از حداکثر ظرفیت قلم خود و خلق تصاویر تازه و خلاقانه، به کلیشه‌های آماده پناه برده است.
پیشنهاد منتقد: هر توصیف مشابه را فقط یک یا دو بار استفاده کنید و تنوع بیشتری در نشان دادن احساسات به‌کار ببرید. مثلاً برای نشان دادن اضطراب: نفس عمیق کشیدن، مشت کردن دست‌ها، نگاه به گوشه‌های اتاق، سکوت طولانی، تغییر لحن صدا و… گاهی نیز، توصیفات در لحظات پرتنش طولانی می‌شوند. در لحظات پرتنش، جملات باید کوتاه و ضربه‌ای باشند نه طولانی و توصیفی. مثلاً وقتی سپهر می‌خواهد وارد خانه‌ی آهو شود (لحظه‌ی پرتنش)، نویسنده شروع می‌کند به توصیف در، دیوار، صدای در، که تنش را کم می‌کنند.
دومین مشکل میانه، شخصیت‌پردازی آهو است. او بیش ‌از حد آرام و بی‌واکنش است. پدرش مرده، دارد دستگیر می‌شود، به پایگاه برده می‌شود، اما مثل ربات رفتار می‌کند. هیچ ترس یا ضعف واقعی تردیدی ندارد. او کاتالیزور خوبی است، اما گاهی فقط نماد «مقاومت» است و هیچ بعد انسانی ندارد.
انگیزه‌اش نیز سطحی است. فقط می‌گوید پدرش مرده و به همین دلیل تراشه را خارج کرده. اما چرا باقی مردم که عزیزانشان مرده‌اند، تراشه را خارج نکرده‌اند؟ چه چیز آهو را متفاوت می‌کند؟ ما هیچ خاطره‌ای از پدرش نمی‌بینیم که ارتباط عاطفی او را نشان دهد.
یک یا دو لحظه‌ی ترس یا ضعف می‌توانست به باورپذیری شخصیتش بیفزاید. واکنش‌های طبیعی‌تر به موقعیت‌های خطرناک (مثل لرزش، گریه‌ی بی‌اختیار، التماس) می‌توانست او را از یک نماد به یک انسان تبدیل کند.
سومین مشکل این است که برخی دیالوگ‌ها غیرطبیعی هستند. دیالوگ‌های آهو گاهی مثل سخنرانی سیاسی یا فلسفی هستند نه حرف یک دختر ترسیده. کسی که چند لحظه دیگر ممکن است وحشیانه بازجویی یا حتی کشته شود، این‌طور فلسفه‌بافی نمی‌کند.
پیشنهاد منتقد: دیالوگ‌ها را کوتاه‌تر، شکسته‌تر و احساسی‌تر کنید. میان احساسات و فلسفه‌ی داستان تعادل برقرار کنید تا داستان و شخصیت‌ها دستوری و نمایشی به نظر نرسند.
صحنه‌ی بازجویی نیز کمی طولانی و تکراری است. سپهر چندین بار همان سوالات را می‌پرسد و آهو همان جواب‌ها را می‌دهد. صحنه‌ی استفاده از دستگاه تیکل شوک می‌توانست قوی‌تر باشد. این صحنه باید وحشتناک‌ترین لحظه‌ی داستان می‌بود، اما خیلی سریع تمام می‌شود. جزئیات فیزیکی کم است و واکنش سپهر غیرمنطقی به نظر می‌رسد (چرا فقط می‌گوید «بس کن»؟). منتقد پیشنهاد می‌کند که نویسنده این صحنه را طولانی‌تر، جزئی‌تر و دردناک‌تر کند. ترس آهو، پشیمانی سپهر و وحشت لحظه را به‌طور کامل و واقعی‌تر نشان دهد.
و مشکل آخر این است که تحول سپهر سریع و غیر قابل باور است. همچنین، سپهر ۱۸ سال (از ۱۸ تا ۳۶ سالگی) در این نظام کار کرده، پدرش هم همین‌کار را می‌کرده، او را بت می‌داند، اما با یک مواجهه چند ساعته با آهو همه‌چیزش عوض می‌شود؟!
این خیلی سریع و ساده‌انگارانه است. تحول چنین شخصیتی باید تدریجی‌تر، دردناک‌تر و پیچیده‌تر باشد.
شاید تمامی این موارد این گونه توجیه شوند که اثر فقط یک داستان کوتاه است و ظرفیت نشان دادن این چیز‌ها را ندارد، اما منطق داستانی از هر چیزی مهم‌تر است، پس اگر داستان کوتاه نمی‌تواند ظرفیت این ایده را در خود جا بدهد، شاید بهتر است که حداقل به رمان کوتاه تغییر قالب دهد. محدودیت کاراکتر‌های دکتر، بهرام و راننده نیز تا حدی وجود دارد اما چون نقش فرعی هستند و اثر یک داستان کوتاه است، نقد زیادی بر آن وارد نیست. هرچند که اگر اثر تغییر قالب دهد، می‌توان بیشتر به این کاراکتر‌ها نیز پرداخت.

نقد پایان داستان:
پایان این اثر، از نظر منتقد درخشان‌ترین بخش داستان است. پیچش پایانی که داروی دکتر کارساز نیست و غم به‌جای نابود شدن، در حال گسترش است، امیدوارکننده و جالب است. نشان می‌دهد که احساسات انسانی قابل سرکوب کامل نیستند.
پایان با تراشه‌ی خود سپهر که فعال می‌شود، یک قلاب قوی برای بخش بعدی است. این نشان می‌دهد که سپهر که در ابتدا ماموری وفادار بود، حالا خودش نیز شورشگر شده است.
با توجه به اینکه این داستان، بخش اول یک مجموعه است و ادامه‌ای به نام «بهشت غم» دارد که تحول کامل سپهر را نشان می‌دهد، پایان باز و ابهام کاملاً منطقی و هوشمندانه است. این داستان فقط شروع تحول سپهر را نشان می‌دهد (شک‌های اولیه، اولین تجربه‌ی احساسات واقعی، اولین تردیدها) و احتمالاً تحول کامل او در بخش دوم اتفاق می‌افتد.
پایان باز، مخاطب را کنجکاو می‌کند: سپهر حالا چکار می‌کند؟ آهو چه شد؟ دکتر چه واکنشی نشان می‌دهد؟ این همان چیزی است که یک پایان بخش اول باید باشد.
پیام پایان نیز روشن است: احساسات منفی بخشی طبیعی و ضروری از انسان بودن هستند و نمی‌توان آن‌ها را سرکوب کرد. این پیام قوی و الهام‌بخش است.
انفعال سپهر در صحنه‌ی نهایی می‌تواند برای برخی مخاطبان ناامیدکننده باشد. او تنها نگاه می‌کند که دکتر دارو را به آهو تزریق می‌کند و هیچ اعتراضی، هیچ مقاومتی، حتی هیچ جمله‌ای علیه این کار نمی‌گوید.
اما با توجه به اینکه ادامه دارد، این انفعال می‌تواند عمدی باشد. نویسنده می‌خواسته نشان دهد که سپهر هنوز در مرحله‌ی آگاهی است نه عمل. او هنوز قدرت مقاومت ندارد و تحول او هنوز کامل نشده. در بخش دوم احتمالاً سپهر اقدام می‌کند.
با این حال، حتی یک حرکت کوچک (یک دیالوگ اعتراض‌آمیز به دکتر، یک تلاش ناموفق برای جلوگیری از تزریق، یک نگاه معنادار به آهو) می‌توانست نشان دهد که او واقعاً تغییر کرده است.
سرنوشت آهو نیز کمی مبهم است. بعد از تزریق دارو، دیگر او را نمی‌بینیم. منتقد امیدوار است که در «بهشت غم» بفهمیم آهو چه شده.
دکتر نیز همان‌طور که پیش‌تر ذکر شد، در این صحنه و همچنین کل داستان بسیار کم‌رنگ است. واکنشش به شکست دارو نشان داده نمی‌شود و ما نمی‌فهمیم که وقتی می‌فهمد دارو کار نکرده چه احساسی دارد.
از منظر منتقد پایان به طور کلی موفق است، مخاطب را با احساسات پیچیده و ابهام ترک می‌کند و به‌خوبی زمینه را برای بخش دوم داستان آماده می‌کند.

نقد ایده:
ایده‌ی مرکزی داستان این است: جامعه‌ای که در آن ناراحتی جرم است و مردم مجبورند همیشه بخندند، حتی اگر از درون غمگین باشند.
این ایده قوی، چالش‌برانگیز و فلسفی است. داستان سوالات مهمی را مطرح می‌کند: آیا شادی اجباری، شادی واقعی است؟ آیا سرکوب احساسات منفی باعث خوشبختی می‌شود؟ آیا حق داریم احساسات دیگران را کنترل کنیم؟ آیا انسان بدون غم، انسان کامل است؟
نقاط قوت ایده:
این ایده در ادبیات فارسی نسبتاً تازه است. اگرچه تم دیستوپیا در ادبیات جهانی رایج است، در ادبیات داستانی فارسی کمتر دیده می‌شود.
ایده با واقعیت نیز ارتباط دارد. فشار اجتماعی برای شاد بودن، انکار احساسات منفی در شبکه‌های اجتماعی، همه در جوامع واقعی وجود دارند. این باعث می‌شود داستان با مخاطب ارتباط برقرار کند.
عنوان‌بندی این مجموعه داستان (جهنم لبخند + بهشت غم) نشان می‌دهد نویسنده از ابتدا برنامه‌ریزی دقیقی برای روایت این ایده داشته است. این رویکرد در داستان‌نویسی فارسی نادر و تحسین‌برانگیز است.
ایده بسیار قوی است و پتانسیل گسترش به رمان یا مجموعه ‌داستان را دارد و با توجه به وجود ادامه، نویسنده این پتانسیل را شناخته و سعی در خلق بخش دوم داستان کرده است. باید این بخش دوم را خواند و دید که نویسنده تا چه حد توانسته به سوالات بدون جواب بخش اول پاسخ دهد. با این وجود، اگر در اجرای دوم خود موفق عمل کند، منتقد پیشنهاد می‌کند که به رفع نواقص بخش اول و گسترش پرداخته شود.

مشکلات تایپی، نگارشی و املایی در متن بسیار محدود هستند اما منتقد با ذکر شماره پارت به آن‌ها می‌پردازد:
نویسنده گاهی در استفاده از علامت تعجب دچار افراط شده است. پیشنهاد می‌شود برای افزایش تاثیرگذاری این علامت نگارشی، از تعداد آن کاسته شود و به جز در مواد ضروری از آن استفاده نشود.


پست۳
امتداد داده بود ، ❌ (فاصله‌ی زیادی میان ویرگول و فعل وجود دارد. ویرگول و سایر علائم نگارشی باید بدون فاصله با آخرین کلمه‌ی پیش از خود نوشته شوند و به فعل بچسبند.)

پست۸
واقعاً بی‌سابقه است.❌ واقعاً بی‌سابقه‌ست. یا واقعاً بی‌سابقه هست.✅ ( در دیالوگ محاوره استفاده از «است» درست نیست )

گوشه‌ی خیابان قرار داشت ،❌ ( فاصله میان ویرگول و فعل)

چرا این‌قدر دیر گزارش به دست سپهر رسیده بود!❌
چرا این‌قدر دیر گزارش به دست سپهر رسیده بود؟✅

پست۱۰

به خانه‌ای که صدا از آن می‌آمد نزدیک‌تر شد.❌
به خانه‌ای که صدا از آن می‌آمد، نزدیک‌تر شد.✅

قدیمی، و با در قهوه‌ای رنگ❌
قدیمی و با در قهوه‌ای رنگ✅ ( پیش از حرف ربط ویرگول استفاده نشود.)

پست ۱۲

گریت❌
گریه‌ت✅

می‌گم❌
میگم✅

پست۱۳
به وسلیه‌ی❌
به وسیله‌ی✅

پست ۱۵

یک سوالی❌ یه سوالی✅ (در محاوره هستیم.)

بپرس❌
بپرس.✅ ( نقطه جا افتاده.)


پست۱۶

اطلاع می‌دم.❌
اطلاع میدم.✅

پست۱۸

قانون ؟❌
قانون؟✅

خونت❌
خونه‌ت✅

نمی‌شم❌
نمیشم✅

پست۱۹

نمی‌تواست❌ نمی‌توانست✅
بلند شو❌ بلند شو.✅

پست۲۱

نمی‌گم؟!❌ نمیگم؟✅
دونفر❌ دو نفر✅


پست۲۲

دینگ دینگ‌های❌ دینگ‌دینگ‌های✅

سخن پایانی منتقد:
الهه‌ی عزیزم، ایده‌ی قوی و قلمی زیبا و بسیار روان داری. حتی لحظه‌ای نبود که از خواندن قلم زیبایت خسته بشوم. تنها چیزی که باید به آن توجه کنی، این است که ایده‌ای تا این حد قوی، نیاز به اجرایی بسیار قوی نیز دارد. قلم تو پتانسیل این اجرا را دارد. به خودت باور داشته باش و اگر می‌توانی این داستان را گسترش بده و با خارج کردن آن از شتاب‌زدگی، گسترش جهان‌سازی و منطق آن و همچنین رفع حالت دستوری و گاهی مصنوعی عمل کردن شخصیت‌ها، درخشان‌تر از پیش کن. منتظر خواندن «بهشت غم» و آثار بعدی تو هستم. با آرزو‌ی موفقیت‌های روزافزون و بی‌شمار برای تو.
💜✨
 
آخرین ویرایش:
عقب
بالا پایین