به نام یاری خدااا
اسم :ستایش
سن واقعی:۱۸ ۱۵ اسفند
تجربی
قد:۱۸۰
وزن :نمیدانم
رنگ مو. :قهوه ای سوخته که تا نور خورشید نزنه انگار مشکیه :/
رنگ چشم:قهوه ای
رنگ پوست:گندمی
استایل :اصلا معلوم نیس یه روز لش
بچه:اول
اهل:تبریز
همم بیشتر برای تنوع
اره از ژورنالیست خوشم میاد یه جورایی برای من ساخته شده
بفرما
اره من عاشق تنهاییم خوب چند دلیل :تحصیل /خوانواده/ وخیلی چیزا
نمیدانم:)
کم و بیش میام دیگه مثل قبل شور و شوق ندارم
راستش تو تاپیکا ندارم ولی الان یه شعر نوشتم :
سکوت سنگین، روی شانه مینشیند
جایی که روزی خندهها مهمان بودند
دیوارها شاهدند بر خاطرات محو
هر گوشه، یک سایه از دیروز میجویند
آه میکشد باد، از پشت پنجرهی بسته
پنجرهای که دیگر رو به روشنی نیست
قدمهایم سنگین، در راهی که پایانش پیداست
پایانی که هیچ امیدی در آن نیست
از این ابر، قطرهای باران نمیچکد
فقط دلتنگی است که بر زمین مینشیند
به دنبال نوری میگردم در این شب تار
نوری که خاموش شد و دیگر نمیآید
این فاصله، زخمی است که التیامی نیست
فقط پژواک صدایی است در دوردستها
میدانی؟ گاهی غم هم عالمی دارد
عالمی که تنها با سکوت معنا میشود.
حرف که آنچه بیش از همه میسوزاند، نه زخم دشمن، که نگاهی است که روزی آینهی تمام دنیای تو بود و حالا غریبه است.
ممنون♡