چالش تمرین نویسندگی[10]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

ایراندخت

منتقد ادبی
منتقد ادبی
نویسنده نوقلـم
مدیر بازنشسته
نوشته‌ها
نوشته‌ها
792
پسندها
پسندها
3,453
امتیازها
امتیازها
288
سکه
6,159
«بسمه رب الجنوب»

جواب دیالوگ را بنویسید:
.
.
.
- چرا هنوز تو را میان خاطراتم می‌بینم؟​
 
- چرا هنوز تو را میان خاطراتم می‌بینم؟

چرا هنوز دوستت دارم وقتی تو حتی منو نمی‌بینی؟
چرا هرچی بیشتر سعی می‌کنم فراموشت کنم، بیشتر توی دلم جا باز می‌کنی؟ من خسته شدم از این‌همه تلاش بی‌نتیجه… از این‌که هی خودمو کوچیک کردم شاید یه‌بار نگام کنی، شاید یه‌بار بفهمی چقدر جدی‌ام. آخرش مجبور شدم تن بدم به دوری، نه چون دلم می‌خواست… چون دیگه توانِ جنگیدن یه‌طرفه رو نداشتم.
حالا بعدِ همه‌ی اون بی‌محلی‌ها، ازم می‌خوای برگردم؟ برگردم کجا؟ به همون جایی که فقط من می‌خواستم؟ من بلد نیستم مثل تو راحت رد شم و وانمود کنم هیچی نبوده. هر کاری می‌کنم، هرچقدر خودمو محکم نشون می‌دم… تهش باز می‌رسم به تو.
می‌دونی چیه؟ اینکه نمی‌تونم فراموشت کنم… این بدترین قسمتش همینه.
 
_چرا هنوز تو را میان خاطراتم میبینم؟


خواب دیشب، دوباره هوای تو را به سرم انداخته است. هر تپش قلبم، نجوای دلتنگی‌ست. لبه تخت می‌نشینم و چشمان‌ را می‌بندم. با تو می‌روم به دشت شقایق‌ها...همانجا که برایم می ‌خوانی :«تا شقایق هست، زندگی باید کرد»... باز می‌خندم و تو برایم از فردای باهم می گویی... دست در دست هم از میان شقایق ها رد می‌شویم ...دستت را رها می‌کنم و به جلو می‌دوم... باد لابه لای موهایم تاب می‌خورد... به عقب برمی‌گردم تا ببینم مثل همیشه دوربین عکاسی‌ات را دست گرفته‌ای تا دیوانگی‌ام را ثبت کنی...اما نه!
باد شدت می‌گیرد و باران تند‌تر از همیشه می‌بارد و در یک لحظه خودم را در میان دشت تنها میبینم...
چشمانم را باز می کنم و می‌فهمم حتی در خاطراتم نیمه تمام مانده‌ای...
🧡🌙میم
 
- چرا هنوز‌ تو را میان خاطراتم می‌بینم؟


شاید جوابی را نتوانم برایش بیایم اما می‌دانم که همین خاطرات است که مایع‌ سرخ رنگ وجودم را در بدنم می‌گرداند.
خاطراتت شیرین‌تر از شیرینی‌های عید خانه‌ی مادربزرگ و واقعیت نبودت، تلخ به مانند تلخی جوهر زندگی‌ من است.
مرور خاطراتت باعث می‌شود اندکی جان در تن بی‌روح من، جریان یابد و خیال خام زندگی گذشته، به من نیرویی برای ادامه‌ی زندگی می‌دهد.
شاید هیچ وقت ندانی و نفهمی اما خاطراتت سخت عذابم می‌دهد؛ هرچند که زندگی بدون آن یادگاری‌های به جا مانده در ذهنم، قطعا سخت‌تر از عبور رستم از هفت خوان است.
به یاد بوسه‌های مخمور کننده‌ات زنده‌ام... .
 
چرا هنوز تو را میان خاطراتم می‌بینم؟

چرا که تو رقص نور ماه در شبی،
توگرما‌بخشِ حرارتِ عشق در برابر تلخیِ غمی،
توسبزیِ سینه‌ام به وسعتِ دشت.
تو ریشه‌ی درخت در دلِ خاکِ باران‌خورده.

منم شعله شمعِ بی قرار از گرمای دستانت
منم حسرتِ یک زخمِ عمیقم بعد از رفتنت،
منم یک عشقِ کهنه، در گورِ خفته در بدنت.
منم بی‌تو خاکستری‌تر از جهانی‌ام که رفت از سرت.

ای آسمانِ ستاره‌بارانِ شب‌های مهتابی!
تو بخشی از وجود من هستی که هرگز فراموش نمی‌شود،
حتی اگر کنارم نباشی.
 
آخرین ویرایش:
- چرا هنوز تو را میان خاطراتم می‌بینم؟ چرا سالهاست رهایم کردی و من همچنان مثل انسان‌های نسیان‌زده در پی ردی از تو می‌گردم؟
آری خوب می‌دانم، فرق میان من و تو عشق است. عشقی که دامنگیر من شد، اما در دل تو جایی نداشت. من عاشق بودم که عکس چشمانت را قاب کرده و به دیوار دلم کوبیده بودم تا هرگز کس دیگری را جایگزینت نکنم، اما تو هوس را ترجیح دادی و به دنبال صورتی زیباتر یا دستی گرم‌تر رفتی و من را رها کردی.
 
«بسمه رب الجنوب»

جواب دیالوگ را بنویسید:
.
.
.
- چرا هنوز تو را میان خاطراتم می‌بینم؟​
چون بعضی ادم ها نمی روند!

زمان از کنارشان عبور می کند،اما انها در تو جا می مانند و نامش میشود خاطره.
 
چرا هنوز تو را در خاطراتم می بینم؟

زیرا با اینکه مرا ترک کردی،هنوز بوی خوش پیراهنت و دستان قدرتمندت را روی کمرم احساس می کنم.زیرا به قول خویش عمل کردم و تا وقتی بمیرم تو را از یاد نمی برم.
هنوز احساس می کنم کنارم نشسته ای،و گرمای وجودت را احساس می کنم.با دستانی که رگ های آبی اش به وضوح دیده می شوند و موهای خرمایی چتری ات،با هر بار تکان دادن صورتت،روی پیشانی ات حرکت می کند.
 
- چرا هنوز تو را میان خاطراتم می‌بینم؟
+ چون خاطره‌ها هیچ‌وقت زباله‌دان ندارند؛ فقط شکلشان را عوض می‌کنند تا هر بار، از نو بسوزانندت.
 
- چرا هنوز تو را میان خاطراتم می‌بینم؟

- چون نرفتی و فقط جا گذاشتی مرا...
میان روزهایی که بدون تو، به شب می‌رسند.
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: HIIIS
عقب
بالا پایین