چالش مونولوگ برتر هفته[1]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع ایراندخت
  • تاریخ شروع تاریخ شروع

ایراندخت

منتقد ادبی
منتقد ادبی
نویسنده نوقلـم
مدیر بازنشسته
نوشته‌ها
نوشته‌ها
795
پسندها
پسندها
3,484
امتیازها
امتیازها
288
سکه
6,163
بسم تعالی
همانطور که از اسم مسابقه مشخص هست
هر هفته به برترین مونولوگ برتر جوایز اهدا خواهد شد.
تنها رعایت یک موضوع برای شرکت در این مسابقه مهم است
«لطفاً مونولوگ انتخاب شده از آثار خودتون باشه»
آثار شامل: رمان، داستان، رمان کوتاه، داستان کوتاه، داستانک، فیلم نامه، فن فیکیشن و...
به سه نفر اول برنده‌ی این مسابقه جوایز نفیس اهدا خواهد شد که به شرح زیر است:
۱_ نفر اول: ۲۰۰ پسند
۲_ نفر دوم: ۱۵۰ پسند
۳_ نفر سوم ۱۰۰ پسند​
 
آخرین ویرایش:
سکوت همچون پتکی آهنین، روی شانه‌های اتاق نشسته بود. صدای عقربه‌ی ساعتی که نمی‌دوید، تنها شاهد زنده‌ی فاصله‌ی میانشان بود.
دایان پشت به پنجره‌ای ایستاده بود که نور چراغ خیابان، نیم‌رخ صورتش را چون قاب یک پرده‌ی غم روشن کرده بود.
دانش اما کنار میز پدری نشسته بود؛ با نگاه‌هایی که دیگر نه امیدی در آن بود، نه انکاری!
انگشتانش روی میز ضرب گرفتند… یک‌بار، دو بار… مثل صدای تیک‌تاک یک بمب ساعتی.
تنها حقیقت، چون سنگی یخ‌زده در سینه‌اش می‌تابید.
دایان بدون این كه رو برگرداند، لب گشود. صدایش آهسته بود، اما هر جمله‌اش مثل تیغی به قلب دانش هجوم ‌آورد:
-‌ یه روز می‌فهمی بعضی اسما رو نباید صدا زد… چون وقتی برمی‌گردن، دیگه با خودشون نور نمیارن، سایه می‌برن. تو صداش زدی، دانش… خودت دعوتش کردی، فکر کردی برمی‌گرده نجاتت بده. ولی اون فقط راه گورستانو بلد بود… نه راهِ نجاتو.
دانش سر بلند کرد. گویی واژه‌ها وزنه‌ای از آتش بودند که بر دوشش آوار شدند.
دایان قدمی نزدیک‌تر شد. حالا فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که هرکدامشان می‌توانستند ضربان خشم را در نگاه دیگری ببینند. دایان مسقیم به دانش چشم دوخت. نگاهش حالا شعله‌ور بود و صدایش… مثل برشی از یخ، سرد و تیز شد. آرام اما مهیب:
-‌ تو عاشق یه نجات‌دهنده نشدی… اون فقط لباس یه فرشته رو تن کرده بود! بعد از تو؟ به من برنگشت؛ چون برگشتی تو کارش نبود. اون فقط وایستاده بود تا بازیش با تو تموم شه. دانش… تو سرگرمیش بودی، نه مقصدش!


پارت ۴۳۰
 
آخرین ویرایش:
همه چیز در یک آن محو شد.
سیاهی مطلق،
فقط تاریکی بود و آسمانی که به شب های شهر می نگریست
و در این تاریکی، صدایی خفه و وحشتناک پیچید؛ جیغی که از اعماق حنجره‌ی یک زن می‌آمد، آمیخته با خش‌خشِ پارچه‌ی خیس. نفیری که در سکوت بیابان هرگز شنیده نمی شد.
گل ها از دستم به زمین افتاد.
بعد از گذشت دو ساعت صدای فریاد قطع شد، ماشین شروع به حرکت کرد.
هوا روشن شد. نه از طلوع، بلکه از شدت برف های سپیدی که می باریدن.
صبح روز بعد.
در حاشیه‌ی دورافتاده‌ترین بیابان‌های شهر، کنار رودخانه‌ی نیمه‌خشک، دو جسد پیدا شد.
یکی، جسد دختری جوان با چشمانی باز که هنوز آسمان را می‌نگریست. گل‌های پژمرده و خونی، دستانی گره شده و لباهایی که هنوز میل به سخن گفتن داشتند.
دیگری، جسدِ دخترکی کوچک که دستش باز بود، انگار که کسی را در آغوش گرفته باشد، یه چیزی به مانند سایه‌ای، پسرکِ کوچک بود.
 
گاهی یادم می‌رفت که آدم‌ها تا چه حد می‌توانستند از ذاتشان دور شوند و شبیه به هیولا شوند؛ فقط بخاطر حسادت یا چون چیزی طبق میلشان نبود. من هرگز مثل آن‌ها نمی‌شدم.
اما انگار، به کار بردن واژه‌ی «هرگز» همیشه تاوان داشت. انگار سرنوشت تصمیم می‌گرفت، روزی تو را درست در همان موقعیتی قرار بدهد که گمان می‌کردی قرار نمی‌گیری و تبدیلت کند به همان چیزی که فکر می‌کردی هرگز به آن تبدیل نمی‌شوی…

پادزهر مهلک پارت ۳۵
 
انگار از وقتی به اینجا آمده‌ایم ادبیاتمان کمی متفاوت شده یا شاید هم چون ادبیاتمان متفاوت شده به اینجا آمده‌ایم.

داستانک "قرمز" #۵
 
شاید باید بال‌هایش را باز و به سمت روشنایی پرواز می‌کرد. به‌ سمتِ خورشید، به‌ سمتِ نوری کُشنده. شاید لازم بود اجازه بدهد چیزی در درونش بمیرد تا چیزی دیگری بتواند در درونش آغاز به زندگی کند...
اِل تایلر
 
ناخودآگاه لبخندی روی لب‌هایم نشست.
چقدر قشنگ همدیگر را بغل کردن... درست عین یه خانواده واقعی.
واژه‌ای که مدت‌ها بود از ذهنم پاک شده بود. خانواده... واژه‌ای غریب برای من.
انگار سرنوشت همین بود؛ که هیچ‌وقت طعم واقعی خانواده داشتن را نچشم. هر بار که با هزار بدبختی می‌خواستم خودم را با شرایط وفق بدهم، یا لحظه‌ای احساس خوشبختی می‌کردم، سرنوشت بی‌رحمانه همه‌چیز را از من می‌گرفت و خوشی را به جهنمی بزرگ تبدیل می‌کرد.
دیگر برایم عادی شده بود... یا بهتر است بگویم به نقش بازی کردن خو گرفته بودم. هر صبح که چشم باز می‌کردم، ماسکی از خنده و بی‌خیالی را روی صورتم می‌گذاشتم و روز را آغاز می‌کردم. هر روز احساسات واقعی‌ام را پشت این نقاب پنهان می‌کردم؛ آن‌قدر تکرار شده بود که دیگر تبدیل به عادتی بی‌روح شده بود.
• سایه های تمرد
 
عقب
بالا پایین