محفل ادبی [ ملت عشق ]

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع -Taraneh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
به من فراموشی هدیه کن
سپس سفر کن اگر می خواهی!


-نزار قبانی
 
« نمی ‌دانم چرا تحملِ جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگیِ فامیلی را ندارم. من آن‌ قدر به تنهاییِ خود عادت کرده‌ام که در هر حالتِ دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می ‌کنم. تا از آنها دور هستم دلم می‌ خواهد نزدیک باشم و نزدیک که می ‌شوم می‌ بینم اصلاً استعدادش را ندارم..‌. »

-نامه‌ی فروغ فرخزاد به ابراهیم گلستان
 
دست ها را روی روشویی می‌گذارم و به جلو خم می‌شوم و سر را روی آینه می‌گذارم. دلم می‌خواهد گریه کنم اما اگر هم بکنم، کسی به نجات من نمی‌آید. هیچ‌کس...


-هاروکی موراکامی
 
« راستی لذت تنها بودن را چشیده‌ای؟ قدم زدنِ تنها، دراز کشیدنِ تنها توی آفتاب؟ چه لذت بزرگی است برای یک موجود عذاب کشیده، برای قلب و سر! منظورم را می فهمی؟ آیا تا به حال مسافت زیادی را تنها قدم زده‌ای؟ قابلیتِ لذت بردن از آن دلالت بر مقدار زیادی فلاکت گذشته و نیز لذت‌های گذشته دارد. »


-فرانتس کافکا | نامه به فلیسه
 
« مراقب خودت باش؛ تو تمام امید مرا با خودت داری... »



-نامه ماریا کاسارس به آلبر کامو
 
« مراقب خودت باش؛ تو تمام امید مرا با خودت داری... »

-نامه ماریا کاسارس به آلبر کامو
 
می‌گفت گاهی انگار توی دلم کمانچه می‌زنند، ویولن سل. می‌گفت من موسیقی بلد نیستم، اما قشنگ می‌زنند، تلخ می‌زنند. همان!


-حسین دریابندی
 
روز های خوبی نبود اما من در همان روزهای سخت هم تو را دوست داشتم...


-جاهد ظریف‌ اوغلو
 
« تو را چنان قلبی که از سینه کنده باشم، رها کردم... »


-صباح الدین علی
 
اما دردناک تر از تحمل این همه رنج، این است که ببینی دنیا کوچک ترین اهمیتی هم به رنجی که می بری نمی دهد.


-نهاالراضی | یادداشت های بغداد
 
عقب
بالا پایین