«به نام یزدان»
نقد رمان سایه های مرده (جلد دوم: باززایش)
ارکان اولیهی رمان
۱. عنوان رمان
عنوان اصلی رمان «باززایش» است که به عنوان جلد دوم سایه های مرده ذکر شده است. زایش تولدی نو است و باززایش، تولد چیزی که یک بار دیگر هم شاهد مولود بودن او، بودهایم. با توجه به اینکه خوانندگان در جلد اول یک بار شاهد خلق هیولاها بودهاند، با واژهی باززایش متوجه میشوند که این یک برگشت ساده نیست؛ بلکه تولدی دوباره از چیزی نو است. همچنین عنوان باززایش نورونی به اصطلاحی علمی اشاره دارد که به رشد دوباره، یا ترمیم بافت عصبی سلولها یا محصولات سلولی میشود؛ شبیه به همان فرآیندی که در رمان هیولاها را به وجود میآورد.
عنوان از نظر منتقد غیر کلیشهای، انحصاری و کاملا منطبق با محتوای رمان است و با توجه به علمی بودن این اصطلاح، میتوان گفت که نویسنده آن را با ظرافت تمام انتخاب کرده است.
۲. ژانر و زیرژانرها
نویسندهی عزیز به عنوان ژانر، گزینههای «ترسناک، علمی–تخیلی، تریلر، تراژدی» را عنوان کرده است. ما در رمان با هیولاهایی طرفیم که در حقیقت نوعی مردگان متحرکاند؛ هیولاهایی که به جان و روح افراد حمله و آن ها را تسخیر میکنند. به همین دلیل شخصیت ها در سایه ی وحشت از این موجودات و فرار مداوم از آن ها، در رمان ایفای نقش میکنند. چنین اتفاقاتی کاملا با ژانر ترسناک و تریلر (مهیج) مطابقت دارند.
از سویی دیگر همهی این اتفاقات، به خاطر یک خطای غیرعمدی در آزمایشهای علمی (جلد اول) و در ادامهی آن ساخت هیولاهایی ترسناکتر و خطرناکتر با اضافه کردن دستکاری ژنتیکی (جلد دوم) رخ داده است. ژانر علمی- تخیلی نیز به دلیل پایه گذاری رمان بر اساس اتفاقات علمی کاملا قابل قبول است.
ژانر تراژدی کمی عمیقتر از آن است که صرفا به اتفاقات بد و فاجعه بار اطلاق شود؛ تراژدی در ادبیات نمایشی و داستانی نوعی سفر قهرمانی است اما نه به سوی اوج و عاقبت بخیری بلکه به سمت سقوط و انحطاط و سرنوشتی غم انگیز که دل خواننده را به درد میآورد. برای مثال در ادبیات فارسی، داستان رستم و سهراب، سیاوش، داستان کربلا و... کامل تراژدی محسوب میشوند.
با این حال در رمان باززایش ما با شخصیتی طرفیم که به جنگ سرنوشت میرود، او با وجود شرایط بد، امید دارد و از دل معرکهها جان سالم به در میبرد. فارغ از اینکه پایان داستان چه خواهد بود، از نظر نویسنده ژانر تراژدی سنگینتر از آن است که بتوان به شخصیت های کنونی نسبت داده شود. پیشنهاد میکنم نویسنده در این مورد بررسی بیشتری داشته باشند.
۳. خلاصهی رمان
خلاصه: «
ماهها از نابودی نسل اول هیولاهای مهندسیشده گذشته، اما جهان هنوز در سایهی آن فاجعه زندگی میکند.وقتی در آمریکای جنوبی گزارشهایی از موجوداتی ناشناس پدیدار میشود، دولت حفاظت تنها یک گزینه دارد: دکتر آرمین رستمی، کسی که بیش از هرکس دیگری حقیقت آن کابوس را میشناسد. آرمین همراه ریگان و یک تیم عملیاتی جدید راهی ماموریتی میشود که نشانههایش، شباهتی خطرناک به گذشته دارد. اما هرچه پیش میروند، واضحتر میشود که این تهدید نه تکرار فاجعهی قبل، بلکه جهشیافتهتر، هدفمندتر و ناشناستر است.»
خلاصه به طور مناسبی با ارجاع به گذشته، شخصیت رمان را به ماجرای جدیدی کشانده است. خوانندهای که قبلا هم با آرمین همراه شده است، دعوت میشود تا دوباره او را همراهی کند. گرچه معمای جدیدی جز بزرگتر شدن مشکل پیشین، مطرح نشده است. با ایجاد کشش و تعلیق بیشتر در همان خلاصه، میتوان شاهد کنجکاوی بیشتر مخاطب و اشتیاق او برای شروع رمان بود.
۴. مقدمهی نویسنده
«دنیا هنوز زخم روزی را بر تن دارد که نسل اول هیولاها از دل آزمایشگاه بیرون آمدند و همهچیز را در هم شکستند.
سکوت این ماهها شبیه آرامش نیست؛ بیشتر شبیه مکثی سنگین است، پیش از جنبش دوبارهی چیزی که هرگز کاملا نمرد.
در ویرانهها نشانههایی پیدا شده؛ سایههایی که بیش از حد شبیه گذشتهاند و ردپاهایی که نباید وجود داشته باشند.
هیولاها نابود شدند، اما زمین انگار دوباره میلرزد. انگار چیزی آشنا زیر سطح جهان بیدار میشود.
و اگر آنچه در تاریکی حرکت میکند همان باشد که فکر میکنیم، اینبار بازگشت نیست؛ تکامل است.»
مقدمه باید بین 3 تا 8 خط و شامل کلیدواژههای داستان باشد که این موارد در مقدمه این رمان، به خوبی رعایت شدهاند. مقدمه را میتوان تکمیل خوبی برای خلاصه دانست؛ یادی از گذشته و نحوه شکل گیری ماجراهای آینده مطرح شده است.
عبارت
«نسل اول هیولاها» به خوبی به مخاطب میفهماند که به ادامهی ماجرای قبلی دعوت شده است و با این حال با نسلی جدید، که طبیعتا صفاتی متفاوت دارند، روبروست. عبارت
«چیزی آشنا» و
«اگر آنچه همان باشد که فکر میکنیم» نشان میدهد هنوز برخی از مسائل شبیه به قبل هستند و این آشناپنداری را در خواننده به وجود میآورد.
در نهایت نویسنده ذکر میکند
«اینبار بازگشت نیست؛ تکامل است.» و با این جمله نشان میدهد که ما قرار نیست دوباره به اتفاقاتی تکراری برگردیم، بلکه اتفاقات و داستان، همانند شخصیت ها کاملتر و بالغتر میشوند.
درست است که مقدمه باید شاعرانه باشد، با این حال با توجه به ژانر و اتفاقات رمان، چنین پیش درآمدی بر داستان، به نظر منتقد مناسب این نوشته است.
ساختار کلی رمان
۱. شروع رمان
رمان با نمایی از ذهن آشفته و درگیر شخصیت اصلی، یعنی آرمین، آغاز میشود. «هیولاها، آزمایشگاه، آخرالزمان، خیانت دوستم و...» کلماتی هستند که برای لحظهای خواننده را کمی به عقب میفرستند تا ابتداییترین نقطهی داستان را به یاد بیاورد و بعد زندگی جدید آرمین، یعنی لحظههای مشترک او و ریگان شروع به نمایش میکنند. آرمین یک داستان و یک زندگی جدید را آغاز میکند؛ اما ذهن او هنوز درگیر گذشته است و این نشانهای است که داستان هنوز تمام نشده است.
در ابتدای داستان آرمین تلاش میکند خود را با شرایط جدید که هنوز زخمی از گذشته به یادگار دارد، تطبیق بدهد اما کم کم متوجه میشود که به ماجرای جدیدی دعوت شده است.
«- پس... پس یعنی دوباره شروع شد؟
من نگاهش نکردم و فقط گفتم:
- نه این دفعه فقط شروع نشده؛ این دفعه یه چیز دیگهست، من هیچوقت همچین چیزی ندیده بودم.»
گرچه آرمین ابتدا شرایط را انکار میکند:
«- چی، چرا؟ ما... ما دیگه مامور نیستیم.»
«- ما ماموریتمون تو آلمان تموم شد و وظیفهمون رو انجام دادیم. شما نمیتونین ما رو وادار به انجام یه کار خطرناک کنید.»
«- برای چی؟ ما هیچ تعهدی...»
«- براتون متاسفم؛ ما آمادگی نداریم و اصلا قرار نیست کاری انجام بدیم.»
اما بعد با ورود قدرتی بالاتر از تصمیم خود، مجبور میشود به ماجرا پا بگذارد:
«- سرهنگ مایکل راترفورد، فرماندهی ارتش شمالی دولت حفاظت.»
«- دولت حفاظت از شما دو نفر درخواست کرده برای یک ماموریت اضطراری اعزام بشید.»
«بعد رئیس جمهور اسلحه رو بالا آورد و مستقیم روی پیشونی من گذاشت؛ نوک سرد فلز وسط پوستم فرو رفت و نفسم برید.
- سه ثانیه وقت داری نظرت رو عوض کنی بچهجون. وگرنه برای همیشه آمادگیت رو از دست میدی.»
«- خیلی خب باشه؛ انجامش میدیم. لطفا... لطفا اسلحهتون رو بیارین پایین. من طاقت ندارم از دستت بدم؛ حتی فکرشم نمیتونم تحمل کنم. ما باید قبول کنیم.»
این شروع کاملا مطابق با استارت مناسب یک ماجراجویی است و آرک ابتدایی سفر قهرمان (بر اساس آرتایپ های شخصیتی) به خوبی توسط نویسنده ایجاد شده است. شروعی مناسب برای یک داستان مهیج با قهرمان داستان!
۲. میانهی رمان
میانهی رمان شامل اتفاقاتی است که آرمین را به نبرد نهایی او با هیولاهایی که روزی بر اثر اشتباه خودش به وجود آمدهاند، نزدیک میکند. گرچه این فقط ظاهر ماجراست و آرمین نبرد دیگری نیز دارد و آن نبرد درونی با خودش است. با توجه به کابوس های آرمین می فهمیم که او ابتدا از دست دادن عزیزانش را ترسی بزرگ میبیند و بدتر از آن، تبدیل شدن خودش به یک هیولا را فاجعهبار میداند.
«کابوس آرمین — بر فراز اقیانوس اطلس شمالی»
«آروم سرم رو چرخوندم و میخکوب شدم؛ پاول پشت سرم ایستاده بود اما نه اون پاول قدیمی که میشناختم.
نصف صورتش نبود و یکی از چشمهاش مثل ژله آویزون بود؛ یک طرف بدنش پوست داشت و طرف دیگهاش پر از فلس و رگهای سیاه بود؛ نصف انسان و نصف هیولا.
ریگان... ولی نه ریگانی که میشناختم؛ پوستش سرخ، چشمهاش ورمکرده و سیاه و دهنش به طرز غیرطبیعی بزرگتر شده بود. لبخند زد و چیزی توی من فرو ریخت؛ انگار خاطراتم یکی یکی پاره شدند.
- بیا... بیا کمک میکنم یکی از ماها بشی.
یهدفعه در با یه ضربهی محکمی باز شد و هیولاها به داخل ریختند. از سقف، از تاریکی و با سرعتی وحشتانک دورم حلقه زدن. نفسهام به هقهقهای کوتاه تبدیل شد و ریگان خندید؛ خندهاش سرد و کشدار بود مثل چیزی که مدتها مرده بوده و تازه خندیدن رو یاد گرفته بود.سایههای مرده دوباره جان گرفتن و چیزهایی که زمانی انسان بودند با دهانهای باز و مفصلهای کج به سمتم پرتاب شدند.»
آرمین در لحظاتی که به ترسهای خود فکر میکند، نه به رنج جسمی حمله هیولاها، بلکه به نتیجه آن میاندیشد. به اینکه او مردهای متحرک، بدون روح و احساساتش شود. دقیقا به معنای افول کامل انسانیت و از دست رفتن هویت و من خویشتن است. این اشاره نویسنده به اینکه بدترین سرنوشت انسان، از دست دادن انسانیت خود است، با ظرافت زیبایی در داستان گنجانده است.
با این حال آشنایی با یک گروه (جوخه)، تمسخر آنها، پرواز و سقوط و جراحت و پراکنده شدن گروه، شباهت زیادی به اتفاقات جلد اول دارد. افزایش این تکرارها ممکن است خواننده را دلزده کند. با این حال تمایز در اتفاقات و ماجراهای تازه میتواند خواننده را حتی در جلدهای بعد دنبال خود بکشاند.
برای مثال در مجموعه ده جلدی دموناتا از دارن شان، در ژانر ترسناک و تریلر، هر جلد کاملا متفاوت با اتفاقات تازه است که می تواند الهام بخش خوبی باشد.
۴. سیر روایی
سیر روایی داستان تکیه زیادی به اتفاقات هیجان انگیز و رخدادهای ناگهانی دارد. نویسنده توانایی بالایی در مدیریت اتفاقات پشت سر هم، و ساخت مکثهای به جا برای ایجاد وقفههای مناسب دارد. به همین دلیل خواننده با اوج و فرود داستان و البته تعلیقهای به جا، به خوبی با روایت ارتباط گرفته و از آن جدا نمیشود. این نکته در رمان هایی که ماجرامحور هستند برای جذب مخاطب اهمیت بالایی دارند.
تنها نکتهای که نیاز است لحاظ شود بار سنگین ماجرا بر روایت است که به مواردی چون ارتباط عاشقانه ی دو شخصیت اصلی سایه افکنده است. افزودن روایتهای بیشتری از زندگی که قرار بود عاشقانه و در آرامش باشد اما حالا در دل سختی و جنگ با هیولاها، ادامه دارد، به نویسندهی عزیز کمک میکند تا تعادل روایت را در رمان باززایش به خوبی حفظ کند.
۵. شخصیتپردازی
نویسنده گرامی در شخصیت پردازی به خوبی از پس ساخت آرک قهرمانی و آنتاگونیستهایی مثل ویکتور و مارسل بر آمده است. آرمین شخصیت قهرمان است؛ همان که باید با خود درون و مشکلات بیرونش بجنگد و در نهایت با روایتی مناسب، بر مشکلات غالب شود. ویکتور و مارسل که محرک هیولاها هستند، به عنوان انتاگونیست (ضد قهرمان) انگیزه های خوبی دارند؛ عقدههای قدیمی که از نظر خودشان باعث شده به حقشان نرسند و همین تبدیل به خشمی شده که بخواهند همه چیز را به سمت ویرانی ببرند (هر چند در ظاهر، توجیه همیشگی صلح برای دنیا را دارند).
با این حال ریگان به عنوان شخصیت مکمل، تا کنون کمی منفعل ظاهر شده است. ریگان زنی منفعل و عادی نیست، او در گذشته عضو جوخه ای شبه نظامی بوده است و میتواند بار مهیج و اکشن داستان را به دوش بکشد. اما هنوز جز چند اظهار نظر کوتاه نقش زیادی از او ندیدهام.
همچنین حضور شخصیتهای خاکستری و قابل درک، از مهمترین نقطه قوتهای داستان است:
«از لای صندلیها نگاهشون میکردم؛ آدمهایی با چشمهای خسته، فکهای سفت و دستهایی که عادت داشتن ماشه رو بکشند. هیچکدوم شبیه قهرمان نبودن؛ بیشتر شبیه کسایی بودن که زیاد چیزهای ترسناک دیدن و هنوز زنده موندن.»
۶. فضاسازی
فضاسازی به خصوص در ابتدای رمان تاکید زیادی بر نشان دادن فضای تاریک و خاکستری داستان دارد.
«بادی سرد از بین خونهها رد شد. برگهای خشکشدهی درختها روی زمین کشیده میشدند و صدای خشخششون میپیچید.
اونطرف خیابون ون مشکی همسایه، همون که از سه ماه پیش خراب اونجا خوابیده بود زیر قطرههای بارون ریز، انگار بیشتر فرو رفته بود.
یک گربهی سیاه از پام رد شد، بچهاش هم دنبالش دوید و سمت کوچهی بنبست رفتند؛ جایی که همیشه تاریک بود، حتی وسط روز.
کنار تیر برق، ماشین قراضهی زردی پارک بود؛ از همونهایی که از اولین حملهها جون سالم به در نبرده بودند و پلیس هم دیگه وقت نکرده بود اون رو جمع کنه. پنجرهاش شکسته بود و پر از برگ و خاک شده بود.»
این فضا با توصیفات مناسب، به خوبی به خواننده منتقل شده است. با این حال در بخشهای ابتدایی برخی توصیفات تکراری و غیرضروری شدهاند.
در بخشهای میانی داستان فضا بین شخصیتهای نسبتا غریبه، پرتنش میشود و همین، خواننده را برای رخدادهای غیرمنتظره به خصوص بین شخصیتها آماده میکند.
در چند مورد که ذکر میشود، توصیفات کمی مبهماند یا در جای درست استفاده نشدهاند:
«باد سرد اسکاتلند از میان خرابهها رد میشد و صدای زوزهمانندش توی کوچههای متروک میپیچید.»
(اسکاتلند اسم خاص است و نباید به عنوان توصیف بیاید، مگر آنکه اسم باد خاصی باشد مانند بادهای آلیزه، باد لوار در جنوب، باد صبا و...)
«ریگان با لبخند نیمهخوابآلود کنار اجاق بود و داشت برای من صبحونه آماده میکرد.»
(نیمهخوابآلود برای لبخند صفت مرسومی نیست و ممکن است کمی مبهم باشد.)
«سکوتی کوتاه بینمون افتاد، ولی هر دو میدونستیم که دنیا هنوز امن نیست و اون آرامش صبحگاهی دوباره با بوی تهدید تازهای مخلوط شد و اون آرامش گرم صبحگاهی با اولین جملهی گزارش، مثل بخاری که رو شیشه فرود میاد، شروع به محو شدن کرد.»
(تکرار آرامش صبحگاهی)
«ضخیم و بیمار مثل تودههایی از گوشت لهشده که نفس میکشیدن.»
(این قسمت در مورد ابرها کمی مبهم است. یعنی قرمز بودند؟ سیاه بودند؟ با باد تکان میخوردند؟)
اما بخشهایی هم بود که صفات خیلی خوبی استفاده شدند و از نقاط قوی توصیفات و فضاسازی بود:
«آدرین هنوز کمربندش رو نبسته بود که یهدفعه کابین با تکون شدیدی به حرکت در اومد و بدنش با قدرت به سقف برخورد کرد و بعد به زمین پرتاب شد؛ بعد یه جعبهی بزرگ درست روش افتاد و صدای له شدنش از دل کابین پیچید؛ الیزا جیغ کشید ولی جیغش وسط صدای موتور و باد گم شد.»
«هوا پر از بوی رطوبت، خاک خیس و چیزی بود که نمیتونستم تعریف کنم. سکوت نبود؛ مثل چیزی که داشت از زیر زمین نفس میکشید لرزه میانداخت و قلبم رو محکم میفشرد.»
«ناگهان از بالای ابرها دستهای پرندهی عظیمالجثه ظاهر شدن؛ بالهاشون مثل تیغهی فلز روی باد میخورد و لحظهای بعد با سر و صدا به موتور هواپیما برخورد کردن.»
«تماس قطع شد؛ سکوت وحشتناک، فقط صدای خشخش برگها با نفسهای بریدهام قاطی شد»
۷. دیالوگنویسی
با توجه به اینکه داستان در فضایی اروپایی میگذرد، دیالوگ نویسی ممکن است کمی مشکل شود؛ در چنین داستانهایی تلاش مضاعفی نیاز است تا نویسنده دیالوگهایش را ایرانیزه نکند و به خوبی بتواند فرهنگ و شخصیت پردازی اروپاییها را در مکالمات نشان بدهد. از نظر منتقد، نویسنده در این خصوص با تجربه عمل کرده و مکالمات خوبی را شکل داده است.
هر چند در بعضی بخشها، به خصوص در مکالمات ویکتور یا رییس جمهور دیالوگها کمی سنگین و ایدئولوژیک میشوند.
۸. سبک و لحن نویسنده
لحن نویسنده به خوبی تداعیگر دیدن فیلمی مهیج و اکشن است. از نظر منتقد داستانهایی که راوی آخرالزمان هستند، در سینما راهی آسانتر از ادبیات دارند. ساخت صحنه هایی که به سرعت از کلمات بگذرند و هیجان را به خواننده منتقل کنند و در عین حال از بار ادبی داستان هم کم نکنند، چندان آسان نیست. با این حال نویسنده درست مثل کسی که در دل جنگی با هیولاها گیر افتاده و همه چیز را شخصا احساس کرده، از درون خود روایت میکند و این باعث گرم بودن قلم اوست. مهمترین دلیل برای اینکه مخاطب پای داستان بنشیند.
۹. تم و پیام
انسان، با حفظ تکتک اعضای جسم خود، با تمام حواس پنجگانه، حتی اگر راه برود، بنشیند و صدا تولید کند، اگر روح خود را از دست بدهد، دیگر انسان نیست. بلکه هیولاست!
این را میتوان بزرگترین پیام رمان باززایش دانست. رمانی که در ستایش روح و انسانیت ماست و از دست دادن آن را برای ما یک فاجعه و آخرالزمان توصیف میکند. از دست دادن انسانیت، درست مثل یک بیماری مسری ممکن است همه انسانها را آلوده کند و از بین ببرد. این همان پیامی است که به نظر میرسد در دل زندگی امروزی ما کم اهمیت و فراموش شده است.
ارکان پایانی نقد
۱. ایرادات نگارشی
برای حفظ انسجام متن رمان و جدا نشدن جملات،، بهتر است از اینتر به حد کافی استفاده شود. این مورد در چند قسمت رمان تکرار شده است. برای مثال در پارگراف زیر اتصال جملات مرتبط بهم، شکل بهتری به متن میدهد:
«نمیدونم چرا... ولی هر قدمی که میرفتم، حس میکردم دنیا داره خودش رو برای یه ضربهی دیگه جمع میکنه، یه ضربه خیلی بزرگتر از قبلی.
به سمت قفسههای روغن رفتم. چندتا بطری برداشتم، اونایی که ته قفسه مونده بودن، غبار گرفته، اما هنوز قابل استفاده بود. بعد سمت تنقلات رفتم؛ چند بسته شکلات تلخ، دو بسته بادام، چند تا بسته بیسکوییت سفت که بیشتر به آجر شباهت داشتند تا غذا.
به بخش نوشیدنیها رفتم و چند بسته آبمعدنی برداشتم. عجیب بود؛ قفسهها تقریبا خالی بودند، اما مردم انگار دیگه میلی به برداشتن آخرین تیکهها نداشتن، شاید چون همه میدونستند هر لحظه ممکنه مجبور بشن همهچیز رو رها کنند و فرار کنند. داشتم میچرخیدم سمت صندوق که ناگهان صدای داد و بیداد پشت سرم پیچید.»
استفادهی به جا از علامت تعجب (!) و سه نقطه (...):
در بعضی قسمتها سه نقطه (...) زیاد استفاده شده است. سهنقطه بهتر است زمان مکث واقعی یا جمله ناتمام، استفاده شود. علامت تعجب نیز در هنگام بیان احساسات، صدا زدن، منادی و خطر کاربرد دارد.
«همونجا فهمیدم این سکوت ششماهه... فقط آرامش قبل از طوفان بود.» (کاما توصیه می شود)
«- آقا... آقا چی شده؟» (علامت تعجب توصیه میشود)
«- پیام اضطراری... پیام اضطراری...» (علامت تعجب توصیه میشود)
«- لعنتی باز شروع شد؟» (بعد از لعنتی علامت تعجب توصیه میشود.)
«- خدایا... اگه صدای من رو میشنوی خودت نگهمون دار و نذار ما هم شبیه اونا بشیم... فقط نذار گم بشیم.» (توصیه میشود از علامت تعجب و نقطه استفاده شود.)
در چند مورد خاص افعال کمی مبهم و در جای نادرست استفاده شدهاند. گرچه نویسنده میتواند به صلاحدید خود در متن از افعال ترکیبی یا جدید استفاده کند، اما در برخی موارد ممکن است خواننده دچار بدفهمی شود:
«مارکوس و متیو زیر بغل جیمز رفتن» (زیر بغل گرفتن مرسومتر است.)
«بعد صدایی از پشت سر بیرون پرید» (پریدن فعل برای صدا مناسبی نیست.)
«جیمز آخر جملهاش توی هوا مرد و سکوتی دوباره برگشت؛ سنگینتر از قبل بود.» (مردن برای صحبت کردن، کمی مبهم است)
«جریان مغناطیسی مثل مشت نامرئی به بدنه خورد و تعادل هواپیما رو بلعید» (برای تعادل بهم خوردن یا بهم زدن مرسومتر است)
«بدنه با صدایی خفه پیچ خورد و همهچیز برای کسری از ثانیه از ریتم افتاد.» (کمی مبهم است. به شخصه متوجه نشدم هواپیما ضربه خورد یا پیچ خورد یا تکان خورد؟)
«چراغها برای چند ثانیه فرو ریختند و تاریکی مطلق هواپیما رو فرا گرفت» (چراغ ها شکستند یا خاموش شدند؟)
«قلبم به زیر لب زد» (کمی مبهم است)
«ولی انگار به هر لحظه ارزش مرگ داشت» (کمی مبهم است)
«خلبان با عصبانیت فرمان رو گرفت و تلاش کرد،»
(بهتر است اینجا به جای ذکر عصبانیت، از افعال دیگر هم برای تاثیر گذاری بیشتر استفاده شود. از کجا فهمیدیم خلبان عصبانی است؟ فرمان را با اخم گرفته بود؟ داد زد؟ چه تلاشی کرد؟ فرمان را محکم کشید؟ رگ گردنش بیرون زد؟ چشم هایش از حدقه بیرون زد؟ دندان هایش را بهم فشرد؟)
۲. جمعبندی منتقد
- شخصیت پردازی: همانطور که در بالا اشاره شد، شخصیت پردازی عمیقتر و استفاده از پتانسیل تمامی شخصیت ها به جذابیت بیشتر داستان و درگیری مخاطب کمک میکند.
- دیالوگ و مکالمات: با توجه به توانایی نویسنده در بومیسازی دیالوگها این بخش میتواند از نقاط قوت داستان باشد. دیالوگهای پرچالشتر و طولانیتر بیش از پیش میتواند به جذابیت رمان بیافزاید.
- افزودن عاشقانه به داستان: با وجود اینکه در میان ژانرهای شما، ژانر عاشقانه حضور ندارد، وجود ریگان در کنار آرمین به صورت بالقوه زمینه ساز فضای احساسی در رمان شماست.
۳. توصیههای نهایی برای نویسنده
نویسندهی عزیز، قلم شما توانایی ثبت داستانهای پرکشش و ایدههای نو، در ژانر علمی- تخیلی و تریلر را دارد. ذهن خلاق شما با تقویت موارد ذکر شده میتواند خاصترین داستانها را به جامعه ادبی هدیه کند.
امید است که این نقد، کمک کوچکی در راه پیش رو، به شما باشد
از خواندن رمان زیبای شما بسیار لذت بردم.
قلمتان پاینده و مانا، به امید موفقیت روز افزون شما
