دفترچه خاطرات [ دفترچه خاطرات ملوک‌السلطنه -Taraneh ]

نوشته‌ها
نوشته‌ها
2,184
پسندها
پسندها
19,409
امتیازها
امتیازها
763
سکه
32,632
به نام یزدان پاک


320


ﻫﺮ ﺁﺩمی ﮐﻪ ﻣﯿﺮﻭﺩ...
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ، ﯾﮏ جایی و به ﯾﮏ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﺑﺮمی‌گردد.
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺎ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﺴﺖ؛
ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺧﺎﻃﺮﻩ!


این تاپیک متعلق به @-Taraneh می‌باشد؛ از ارسال اسپم در آن خودداری نمایید.


°• مدیریت تالار ادبیات •°
 
فرقی نمی کند چه برایم نوشته دوست !
گیرم که ناسزاست ولی دست‌خط اوست :)
 
من تا حالا خاطره ننوشتم ولی خب مثلنی تعریف کردنی‌ای می‌نویسم

یه سری با فاطمه رفتیم بیرون دو سه ساعت بیرون بودیم خسته، کوفته، هوا گرم، اصلا نگم براتون یهو دیدم یه مغازه‌ی لباس بچه صندلی داره برای مشتریاش آب یخ گذاشته کولر زده اصلا عالی
گفتم فاطمه بیا بریم تو یکم خنک شیم رفتیم تو بین رگال ها گشتیم یکم گذشت فروشنده شروع کرد چپ چپ نگامون کردن. دو تا دختر جوون تو مغازه لباس بچه همینجوری الکی دارن می‌چرخن.
خیلی یهویی خودمو انداختم رو یکی از صندلیا جوری که فروشنده هم بشنوه ناله کنان گفتم « وای فاطمه دارم بالا میارم، دلم داره می‌پیچه به هم جنسیت بچه‌ی من که هنوز مشخص نیست اومدیم خرید»
فاطمه رو داری موند، خندش گرفت یهو سرشو کرد اونور بعد منم از زیر داشتم هی میزدم به پاش که یه چی بگو سه نشه
به زور گفت «اومدیم بگردیم دیگه» همونجوری شکممو گرفتم گفتم « نهار درست نکردم هنوز، همشم حالت تهوع دارم یه چیکه آب برا من بیار حداقل وای خدا گرمه» فاطمه رو دارینننننن داشت از خنده منفجر می‌شد خانم فروشنده هه داشت می‌شنید سریع یه لیوان آب برام اوورد گفت اصلا مشخص نیست باردارین و اینا گفتم خب ماه های اولمه دعا کنین بچم دختر بشه بعد من کاملا عادی داشتم حرف میزدم فاطمه پشتم داشت می‌خندید
خدا مارو ببخشه جدا
 
آخرین ویرایش:
خب در ادامه می‌خوام از دوران درخشان دبیرستانم بنویسم
من دانش آموز بسیار آرام، فرهیخته، زیبا، متین و تحصیل‌کرده‌ای بودم!
شاهدش هم موجوده @shirin_s
 
اجازه بدین اول نظری که راجع به تاثیر متوسطه اول دارم رو در این دفترچه خاطرات بازگو کنم
متوسطه اول دوران حساسی برای تربیت بچه هاست که خب تو مدارس ما مثل بقیه‌ی پایه ها به ادب و تربیت بچه ها پرداخته نمی‌شه
ولی تو دوره‌ی من، خوش شانس بودیم به لحاظی...
دبیرای ما همیشه می‌گفتن شما از دبستان وارد دبیرستان شدید دلیلشم این بود که سه سال راهنمایی‌مون تو کرونا بود و ما اصلا فضای تغییردهنده اونجا رو ندیدیم (محیط تاثیر گذار مدرسه در دوره‌ی‌ اول متوسطه)
کرونا بدی های زیادی داشت طبعا ولی به نظر من باعث شد ما به همون صورت پاک و طاهر و خوبی که بودیم وارد دبیرستان بشیم
و اخلاق ها و رفتارایی کن من به خاطر شغل سابقم (مدتی دبیر بودم) تو بچه‌های دبیرستانی می‌دیدم رو ما نداشتیم.
ولی خب این قضیه یه سری تاثیرات بد هم داشت
به قول خانم محمدی که همیشه می‌گفت«شما اون حالت بچه‌گانه‌تون رو هنوز دارین»
این بچگی تو یه سری از شیطنت ها و رفتار های ما هم نمود پیدا می‌کرد که در ادامه برای شما نقل خواهم کرد
 
خب فرزندانم، یه بنده خدایی که اسمشو نمی‌گم گفت از راهنمایی (چهارماه اولش و دوران امتحانات نهایی نهم) تعریف کنم
من این خانوم رو (شیرین جان) کتک زدم
یه بار سرشو کوبوندم به دیوار، یه بارم هلش دادم، یه بارم تو جمع مسخرش کردم، خودش می‌گه یه بار هم با با سر زدم تو‌ پیشونیش (این یکیو یادم نمیاد)
و می‌فرماید که زدی بعدشم گفتی دیه‌تو می‌دم!
و گفت باید اینارو تعریف کنم
ولی خدایی چقدر گنگم بالا بود زدم گفتم دیه‌تو میدم
@shirin_s
 
دبیرستان ما با پایان کرونا شروع شد با اینکه ماه های اول هنوز از ماسک استفاده می‌کردیم ولی از اون شدت ابتدایی اپاندمی عبور کرده بودیم.
روز اول مدرسه تو کلاس ۱۰۲ تجربی
یه کلاس ۲۴ نفره با یه سری دختر که باید دوک می‌شدن و فقط نقشه‌‌های جنگی می‌کشیدن!
(اجازه بدین در این بخش همکلاسی‌هامو مخاطب قرار بدم:
همیشه گفتم و اینبار هم می‌گم با تمام اختلافات و دعواهامون درس خوندن در کنار شما برام افتخار بزرگی بود.
سه سال رشادت، خدمت، شجاعت و نبرد در کنار شما هیچوقت از ذهن من پاک نخواهد شد.)
قبل از شروع لازم می‌دونم بگم که راوی این داستان ها بودن مسئولیت بزرگیه که به گردن من افتاده
این روایات بخش بسیار کوچکی از تلاش‌های من و خواهرانم برای بقا و حفظ تمامیت ارضی‌مون در اسارت دبیرستان امام صادق و جنگ با حکومت دیکتاتور‌ و کمونیست اونجاست.
«قطره‌ای کوچک در برابر دریای حماسه‌سازی‌های بی‌بدیل ما»
باشد که آیندگان ما رو در خاطرشون نگهدارند!
@shirin_s
@ملک المتکلمین
 
آخرین ویرایش:
دوران خدمت من در تیپ ۱۰۲، ۲۰۲، ۲۰۳ و ۳۰۳ی ارتش تجربیان گذشت.
به خاطر استعداد‌هام تو دست گرفتن کلاس، سخنوری و پیچوندن دبیران همیشه بخشی از اتاق فکر جنگ و از سران ارشد ارتش بودم!
لشکر ما، یک لشکر سرشار از دیپلماسی بود؛ هرچی اکثریت بگن! (البته گاهی پیش میومد که نظر اکثریت با نظر گروهان ما فرق داشت که در اون موارد هرچی ما بگیم، بود)
در مدتی کوتاهی هم به عنوان فرمانده قوا
به خوبی یادم میاد که مدتی هم وزیر جنگ و وزیر امور خارجه بودم!
 
دبیرستان؛ از ساعت هفت صبح تا دو بعد از ظهر در جهنم!

روزگاری ما انسان های زحمت‌کشی بودیم، سخت‌ترین درسمان رادیکال بود و سنگین ترین حرفمان مضارع؛ در زمین‌هایمان کشاورزی می‌کردیم و شب ها در کلبه های دنجمان می‌خوابیدیم.
تا اینکه آنها آمدند، به سمت ما لشکر‌ کشیدند
با غول‌های کنکور و نهایی‌شان آمدند، با فیل‌های کلاس تقویتی و آزمون‌هایشان با نفرات تحصیل کرده و مشاوره‌های خارج از شمارششان؛ به زمین‌های ما هجوم آوردند؛ و ما را که روزی اندوهی نداشتیم جز نوزده شدن بیست‌هایمان به خاک و خون کشیدند! کودکی‌مان را تاراج بردند و کاری کردند به ده راضی شویم!
آمده بودند چون مغزهایمان را می‌خواستند برای خودشان، ذوق‌مان، خلاقیاتمان، می‌خواستند هرچه داریم را بدهیم که ببرند و در چیز هایی بریزند که به درد خودشان ‌و عمه‌هایشان می‌خورد!
اما ما، ما در کلاس‌های بی‌کولر و شوفاژشان زندگی رویاندیم؛ ما روزگاری کشاورزان خنده و خیال بودیم!

پ.ن: می‌دونم که باید برم سر اصل مطلب و خاطراتمو بگم اما دفترچه خاطرات خودمه و می‌خوام بین خاطره‌هام حرف بزنم و با استعاره تعریفشون کنم
امیدوارم کسی بهم گیر نده! منظورم از کسی فروزش و تیامه!
 
روز اول اسارت هیچ‌کس از من خوشش نمی‌آمد، همه‌شان به مرور اعتراف کردند که قبل از شناختنم از من بدشان می‌آمد از فاتی و النا گرفته تا حتی گروهان مبینا‌ها (به جز مقدسی)؛ آدم های کمی بودند که‌ از قبل بشناسمشان و یکی‌ از آنها فاطمه بود @shirin_s فاطمه را از پنجم ابتدایی می‌شناختم، نگین نهنجی، ریحانه پیری و مهسا زمانی هم بودند که از ابتدایی آشناییتی با آنها داشتم؛ آیدا، آیسان و خاطره را هم صرفا از سالهای قبلتر اسمشان به گوشم خورده بود! همین ها در بین آن ۲۴ نفر؛ اما من انسانی نبودم که تحمل هم سلولی‌های غریبه را داشته باشم! اصولا به اصطلاح زود جوش می‌خوردم و جمع را با خودم همراه می‌کردم (حتی اگر از من بدشان می‌آمد)
به قول مادرم: ترانه بلد است جهنم را برای خودش بهشت کند و اجازه نمی‌دهد برایش بد بگذرد.
همین شد که نمک ریختن هایم شروع شد که کاش فقط به نمک ریختن ختم می‌شد! نقشه‌هایمان از حاضر جوابی‌های کودکانه شروع شد و به آوردن گاز پیک‌نیکی در مدرسه و دانلود فیلم و آهنگ‌های مبتذل با اینترنت مدرسه و ذخیره آنها در پروژکتور کلاس و باز کردن قفل گاوصندوق مدرسه و برداشتن موبایل‌‌های بچه‌ها از داخل آن رسید!
دیگر این بین تلاش برای اخراج یک معلم که موفقیت‌آمیز بود و خدو انداختن در چایی معاون و غلط‌گیر گرفتن اسامی غایبین و پارتی مستهجن کردن در مدرسه و ایجاد آثار بزن و بکوب که چیزی نیست!
همه‌ی این موارد گفته شده برای سال اول دبیرستان بود!
 
عقب
بالا پایین