من تا حالا خاطره ننوشتم ولی خب مثلنی تعریف کردنیای مینویسم
یه سری با فاطمه رفتیم بیرون دو سه ساعت بیرون بودیم خسته، کوفته، هوا گرم، اصلا نگم براتون یهو دیدم یه مغازهی لباس بچه صندلی داره برای مشتریاش آب یخ گذاشته کولر زده اصلا عالی
گفتم فاطمه بیا بریم تو یکم خنک شیم رفتیم تو بین رگال ها گشتیم یکم گذشت فروشنده شروع کرد چپ چپ نگامون کردن. دو تا دختر جوون تو مغازه لباس بچه همینجوری الکی دارن میچرخن.
خیلی یهویی خودمو انداختم رو یکی از صندلیا جوری که فروشنده هم بشنوه ناله کنان گفتم « وای فاطمه دارم بالا میارم، دلم داره میپیچه به هم جنسیت بچهی من که هنوز مشخص نیست اومدیم خرید»
فاطمه رو داری موند، خندش گرفت یهو سرشو کرد اونور بعد منم از زیر داشتم هی میزدم به پاش که یه چی بگو سه نشه
به زور گفت «اومدیم بگردیم دیگه» همونجوری شکممو گرفتم گفتم « نهار درست نکردم هنوز، همشم حالت تهوع دارم یه چیکه آب برا من بیار حداقل وای خدا گرمه» فاطمه رو دارینننننن داشت از خنده منفجر میشد خانم فروشنده هه داشت میشنید سریع یه لیوان آب برام اوورد گفت اصلا مشخص نیست باردارین و اینا گفتم خب ماه های اولمه دعا کنین بچم دختر بشه بعد من کاملا عادی داشتم حرف میزدم فاطمه پشتم داشت میخندید
خدا مارو ببخشه جدا